اینجا خاک، همیشه بوی خون میدهد
و نفسها بوی باروت
زمین، گورستان رویاها است
و آسمان، سقف تیرهای پرتاب شده
در جادههای شکسته، پای هر رهگذر
با زخم تازهتری آشنا است
و هر قدم، روایتی است از بیپناهی
اینجا، خورشید را با سایهی دیوار، اندازه میگیرند
و چراغها، حتی خاموش، باز هم
روایتگر داستانهای شبزدهاند
چهرهها، پردهی ماتمی هستند
که گریم نمیخواهند
اشکها، فریادیاند که بغض زمین را میشکند
اینجا، هیچ صدایی از عشق نیست
نه عطری از کتاب
نه زمزمهای از آزادی
تنها آوای بمبها است
که واژهها را میان سکوت و مرگ تقسیم میکند
و ما
با زخمی که هرگز نمیبندد
راهی هستیم به جادهای بیانتها
که پایانش
شاید سطر سفید آزادی باشد
در اینجا
مرگ
معنای تازهای به زندگی میدهد
و زندگی
نبردی است بیوقفه برای زنده ماندن...