دیدم که چاله های لبانت پر از غم است
اینجا بیا نگر که در دلم چه ماتم است
اصلا گمان مبر که در این سَیر زندگی
حال و هوای دیگری جز تو به فکرم است
شهر را برای دیدنت هر بار که گشتم
انگار که حسن تو در این شهر سراسر حَشم است
در تجسم کردنم تغییر می باید فزود
در تقابل با چنین سیما مهتاب هم کم است
تو هستی آن مَه هَستی که در روز از برای من
بدزدد این درخشش را ز خورشیدی که اعظم است
از چشم او مگو که هر آیینه خوبی را
چون بنگری به چشم او نیکی یک عالم است
نباشد واژه یی شیرین تر از اسمش باور کن
که گویی اسم او چون هر سخن دایم به گوشم است
مرزا برای بودن این روز دمادم برای تو
هر لحظه آرزوی چنین روز برایت دعایم است