شیپورِ مرگ
قاصد بیداریِ خاک
خواب را بر چشممانِ خاکنشینان آشفته میکند.
گردابِ سرنوشت
و طوفانی مهیبْ در عقربههای عمر
و گرفتنِ خیال سست ایمان
از جبر
و سپردنش به دست اختیار
**
یاران!
اکنون با دستانِ کدام تقدیر تسلی میابید
که تمثالگر
افسانهی انسان را به هزاران خط شمایان خواند
و راهی به تقوا نیافت؟!
با دستان کدام ایثارگری
خیال را به بال سبک آرامش میسپارید
که تمثالگر
حقیقت را به هزاران خط شمایان خواند
و اندیشه را جز سنگی در مقابل صافی آیینه ندید!؟
خود بگویید حاصل عمر
صبحدمِ تشنهی کدام گل را با تبسم شبنم آشنا کرد
و خموشی سرو را
نشانهی فروتنی در مقابل تبر شمایان دید؟!
آنک شیپور مرگ!
و شمع لرزان
و سرکشی شیشه در مقابل خون،
گورستانِ ابدیت را با تیغ برّانِ آهنین
در مقابل معمای جبر و اختیار قرار میدهد
و ناگهان ندامتِ مضاعف در طوفان اندیشه
جبر را به مرزهای بیگانگی میکشاند
و انسانِ بر لبهی تیغ را دائما
سوگوارِ عمرهای بی حاصلی میکند،
چنانکه مقراضی برای بریدن سطری
از ریختن خون برادر در کار نخواهد بود.
**
شیپور مرگ!
برخیزید یاران!
که اکنون دیگر هیچ سجدهی توبهای
شیشهی ساعت را از پای نمیاندازد!
و نالهْ
نغمهی جاودان آدمی میشود.