title
گفت‌وگو با سهراب سیرت
زمان:

15

دقیقه

آوای زریاب:
همه می‌دانیم که سهراب سیرت، شاعر و روزنامه‌نگار نسل نَو ادبیات افغانستان است. از دید شخص خودتان، سهراب سیرت کیست؟ برای خود چه جایگاه یا عنوانی را می‌پسندید؟ دوست دارید نسل‌های آینده از شما چه بیاموزند؟ و برای رسیدن به درک درست از شما، شخصیت شما و آثار شما، چه مسیری را باید طی کنند؟ شاید شما نیز شعری داشته باشید که پاسخی برای این پرسش باشد. می‌توانید آن شعر را در پاسخ بنویسید، همان‌طور که عفیف باختری گفته بود:

از چه خود را پدر شعر جهان پندارم؟
من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم...

سهراب سیرت:

شما لطف دارید اما من ادعای جایگاه و عنوان برای خود ندارم. خودم را عضو یک جریان و جامعه ادبی و شاگرد همیشگی ادبیات می‌دانم. هیچ شاعری به تنهایی نتوانسته و نمی‌تواند به جایی برسد و امتیاز جایگاه را که به آن رسیده به نام خودش رقم بزند. من متعلق به نسلی بوده‌ام که خودجوش شکل گرفت و جان و هیجان واقعی برای کار در زمینه ادبیات داشت. از تلاش جمعی برای تشکیل انجمن‌های ادبی گرفته تا تهیه و انتشار مجله تا شب شعرها و شب‌نشینی‌ها و شعرخوانی‌ها و کنجکاوی و تقلا برای خواندن ادبیات کهن و نوین همه و همه دست به دست هم داد تا چند نفر از این میان به عنوان نمایندگانی از این نسل بتوانند به کار خود ادامه دهند و کار شان تا حدودی مورد توجه قرار بگیرد. از این لحاظ هیچ کسی نباید ادعا بکند که به خودش به تنهایی و بدون تاثیرپذیری از دیگران و آموختن از یکدیگر به موفقیتی دست یافته است. با این حال اگر زندگی و کار من چیزی برای آموختن داشته باشد آن را شاید نسل‌های آینده در لابلای آثارم جستجو کنند. شاید بیت اول این غزلم مناسب بخش آخر این سوال شما باشد: من چیستم؟ گلوی صدها صدای ویران/ جغرافیای سوزان، آب و هوای ویران

آوای زریاب:
وقتی می‌گوییم بلخ یا مزارشریف، نام این شهر برای شما چه تصویری را زنده می‌کند؟ اگر تصور کنیم بلخ یک انسان است، شما به‌عنوان یک شاعر، بلخ را چگونه توصیف می‌کنید یا به بلخ چه می‌گویید؟

سهراب سیرت:

بلخ زادگاه من، قلمرو خاطرات کودکی، آغوش امن مادر و آرامشی که در هر نفسش جاری بود...شهر نوجوانی و عشق‌های گریه‌آلود پاک و تپیدن‌ها و شور و شعر... زمستان‌هایی که بام‌های کاهگلی را برف‌پوش می‌کرد و تابستان‌های داغی که جرأت بیرون رفتن را از آدم می‌گرفت و خزان‌های خوشرنگ و بهاری که معنایش نوروز و گل سرخ بود. اکنون اما بلخ برای من به یک حسرت و یک نوستالژی مبدل شده است و شهری که گور مادر و گور رفیقانم را در دل خود دارد... به بلخ می‌گویم: تو اصل و حافظهٔ ما هستی و روزی به تو و کوچه‌هایت باز خواهم گشت.

آوای زریاب:
«کودکی و نوجوانی» این دو مرحله از عمر را چگونه سپری کردید؟ با بازی‌های کودکانه؟ کتاب‌خوانی؟ و...؟

سهراب سیرت:

کودکی‌ام بیشتر در وضعیت جنگی و فقر و تاریکی و مهاجرت سپری شد و تا یادم می‌آید دچار بیماری‌های گوناگونی هم بودم. صنف دوم یا سوم بودم که مکتب ما (مکتب غلام رسول سنایی) در مزارشریف در اثر پرتاب شدن هاوان تخریب شد و سوخت. بعدش جنگ‌های داخلی شدت گرفت و با خانواده مجبور به فرار به ترکمنستان شدیم و چند سالی آن‌جا بودیم و چون مادرم معلم بود برای ما تمام کتاب‌های مکتب افغانستان را در خانه درس می‌داد تا این که بازگشتیم و دوباره از صنف هفتم در مکتب سلطان غیاث الدین و بعدش در لیسه باختر درس خواندم. وقتی نوجوان بودم دچار یک بحران فکری شده بودم و هیچ چیزی قانعم نمی‌کرد. مدتی هم به شدت مذهبی شدم... بعد روزی با مجموعه شعرهای فروغ فرخزاد برخوردم و مثل این بود که پاسخ بیتابی‌های خودم را دریافته باشم و اینگونه بود که ادبیات نقش یک ناجی را برای من بازی کرد و مرا از آن بحران نجات داد چون بهانه‌ای قشنگ برای زیستن پیدا کرده بودم. از آن پس شروع به نوشتن شعر کردم و اولین شعرم هم با تاثیرپذیری از چهارپاره‌های فروغ در قالب چهارپاره بود.

آوای زریاب:
عفیف باختری برای سهراب سیرت کیست؟ (هدف، درخواست زندگی‌نامه ایشان نیست، بلکه به‌عنوان یک رفیق؛ از او چه‌ها آموختید؟ به او چه‌ها آموختاندید؟ خاطره‌ای اگر دارید...)

من و شمار زیادی از همنسلانم در بلخ با عفیف باختری روزها و شب‌های زیادی را سر کردیم و از او بسیار آموختیم. آنچه عفیف را با ما «همزبان» می‌کرد، روحیه جستجوگر و کنجکاو او برای دانستن «چیزها نو» در ادبیات بود. او را «استاد» خطاب می‌کردیم اما خوشش نمی‌آمد و گاهی به تمسخر می‌گفت من که استاد باشم «استادو کا استاد» (استاد استادان) کی باشد و بلند می‌خندید. همیشه تشنهٔ دانستن و خواندن و شنیدن و دیدن بود... همیشه. شاید به همین دلیل کارش پر از تنوع بود و خودش هم می‌گفت شاعر باید پوست‌اندازی کند. روح بسیار حساسی داشت و به کودک درونش احترام زیادی قایل بود. می‌گفت گاهی هیچ چیزی برایش جالب‌تر و زیباتر از کارتون «تام و جیری» نیست و صحنه‌هایی از آن را با اشتیاق روایت می‌کرد و بعد مکثی می‌کرد و برداشت فلسفی‌اش را از آن می‌گفت. می‌گفت این که ما در دنیای کارتون نیستیم آنها را درک نمی‌کنیم، درست است که کارتون را انسان خلق کرده ولی هر کدام از آن‌ شخصیت‌ها در جهان کارتون دارای عاطفه و جهان خود شان هستند و بعد درباره کارکترهای سینمایی هم نظر مشابهی داشت.

وقتی حرف می‌زد، حالت‌های چهره و حرکات دست به نوع بیانش جذابیت خاصی می‌بخشید. به همین دلیل اگر فکاهی‌یی را ده بار هم تکرار از او می‌شنیدی، باز هم خنده‌دار بود.

ادعای بزرگی نداشت و به خاکی بودن انسان معتقد بود.

آوای زریاب:
شعر در نگاه شما چه جایگاهی دارد؟ و با همه تعریف‌ناپذیری‌اش، چه تعریفی از آن دارید؟

سهراب سیرت:

فکر می‌کنم شاید از آغاز، از زمانی که بشر به فکر کردن شروع کرد و قبل از این که حتی حرف بزند یا بنویسد، برای زنده ماندنش باید به خیال و تخیل پناه برده باشد. بیدل در جایی حتی می‌گوید جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم «خیالات» یک موجود تنها است. در واقع شعری است که آفریدگار سروه است وقتی می‌گوید:جهان گل‌کردهٔ یکتایی اوست/ندارد شخص تنها جز خیالات....

به نظر من هر شعری که هر شاعری سروده تلاشی کرده برای این که تعریفی از شعر به دست بدهد و برای این که هیچگاهی به یک قطعیت در این زمینه نمی‌توان رسید. 

آوای زریاب:
مهاجرت را چگونه دریافتید؟ دور بودن از وطن چه حسی دارد؟ آن‌ هم زمانی که هرچه می‌سرایید برای وطن و هم‌وطن است؟

سهراب سیرت:

وقتی آدم مهاجر می‌شود، بیشتر این فیزیک آدمی و تن او است که از زادگاه و سرزمین مادری عملا دور می‌شود اما تمام ذهن و فکر و فضای زبانی و خاطراتش در وطنش می‌ماند. گاهی حتی رنج‌های آن‌جا را بیشتر احساس می‌کند و قلب و روانش برای هر رویداد تلخی زخمی‌تر می‌شود. همچنین این خلا و این احساس که مهاجرت موقتی خواهد بود و روزی به سرزمین خود بازخواهی گشت زمانی بیشتر آزاردهنده می‌شود پای اجبار در میان بیاید و مهاجرت طولانی‌تر و چشم‌انداز بازگشت هم غیرممکن‌تر شود. مهاجرت هرچند برای من چیزهای زیادی آموخت و مرا با فضا و زبان و محیط جدیدی آشنا کرد و تا حدود زیادی به طور بنیادین نگاهم را به زندگی و جهان تغییر داد، اما همواره این حس «دیگری» در هر حال با من بوده و حس درک‌نشدن که آزاردهنده است. در مهاجرت هم همواره پناه برده‌ام به قلمرو جادویی زبان و وطن زبان و مخدر نجات‌بخش شعر... گاهی فکر می‌کنم اگر پناهگاهی مثل شعر نبود تحمل مهاجرت چقدر سنگین‌تر بود. 

 

آوای زریاب:
در شعرهای اولین مجموعه‌تان تا امروز، چه تغییراتی را شاهد بوده‌اید؟

سهراب سیرت:

اولین مجموعه‌ام (خارهای حسود) دربرگیرنده دلنوشته‌هایی است که از شانزده سالگی تا نوزده سالگی نوشته بودم و در عین حالی که خامی‌های خود را دارد برای من به دلیلی عزیز است که پیوند خورده با لحظات بسیار ویژه و خالص همان سال‌ها و تجاربی که برای گذر از آن مرحله برایم مهم بودند. همانگونه که تجارب انسان‌ها همیشه در حال تغییر است، محیط و تفکرش ممکن است تغییر کند، زمان و زمانه تغییر می‌کند، اثری که یک شاعر تولید می‌کند هم باید هم‌رکاب و هم‌عنان آن تغییر کند، اگر شاعر با خود و جهان پیرامون خود صادق باشد و رابطه برقرار کرده باشد. شاعری که بیست سال فقط یک نوع شعر بگوید در واقع خودش را تکرار کرده و چیز تازه ای برای گفتن نداشته است. به این خاطر کار شاعران با گذشت زمان و کسب تجارب بیشتر سخت‌تر می‌شود چون زندگی و به تبع آن اندیشه و تخیل پیچیده‌تر و بازتاب آن در شعر دشوارتر می‌شود. خلق یک اثر ادبی گاهی تجربه‌ای در انزوا و به شدت نیازمند عرق‌ریزی روحی است.

آوای زریاب:
شعر و ادبیات چقدر می‌توانند متعهد باشند؟ آیا به هدفمندی ادبیات باورمندید؟ آیا با زبان شعر می‌توانیم «تاج از سر ظالم به زیر بیفکنیم و مظلومان را آزادی ببخشیم»؟

سهراب سیرت:

من براین باورم که از ادبیات نباید به عنوان ابزار در هر زمینه‌ای استفاده شود. وقتی از تعهد سخن می‌گویم باید مشخص کنیم که منظور از آن آیا تعهد به اصل ادبیات و به انسان و رویاهایش است که در این صورت هیچ نویسنده و شاعری نمی‌تواند متعهد نباشد. اما اگر منظور پرداختن به نفع یک ایديولوژی خاص یا جهت‌گیری سیاسی، مذهبی، گروهی باشد این در برابر یک گروه دیگر قرار گرفتن است و تنها چیزی که قربانی می‌شود ادبیات است چون از آن تنها به عنوان وسیله و به بهانهٔ «تعهد» استفاده شده است. وقتی به اصل شعریت و ادبیات متعهد باشیم، هر شعری می‌تواند خنجری در سینهٔ ظالمی باشد. اما نباید شعر خود را در سطحی بیاوریم که دیگر غیر از شعار از آن چیزی باقی نماند و از شعریت خود به دور شود. اینجاست که برای ظاهراً یک تعهد سیاسی و اجتماعی از تعهد اصلی یعنی شعریت دور شده‌ایم.

آوای زریاب:
وطن از نگاه شما چه تعریفی دارد؟

سهراب سیرت:

وطن به نظر من همین آب و خاک و درخت و کوه و زمین‌هایی که با مرزهایی خط کشی شده‌اند، نیست. این مفهوم وطن برای سیاست‌بازی سیاست‌مداران است که سنگ ناسیونالیزم را بر سینه بزنند و با آن تلاش کنند مردم را فریب دهند. وطن برای من مجموعه‌ای از مفاهیم و مشترکات و روایت‌ها و مناسبت‌هایی است که آدمی را به خودش و آدم‌های مثل خودش نزدیک‌تر می‌کند.

آوای زریاب:
بیایید فرض کنیم این گفتگو و این مجله صد سال بعد به دست یک هم‌وطن در یکی از کتابخانه‌های افغانستان رسیده است. با در نظر گرفتن این فرضیه، برای او چه گفتنی‌هایی دارید؟

سهراب سیرت:

پرسش دشواری است. نمی‌دانم تا صد سال دیگر چه اتفاقی در این جهان می‌افتد و اصلاً آیا جهانی وجود خواهد داشت یا نه. اما مطمئنم که اگر خودخواهی انسان سیاست‌پیشه او را به جنگ هسته‌ای نکشاند و همه چیز نابود نشود، فناوری و ماشینی‌سازی زندگی به مراتب بیشتر خواهد شد. بنابراین چنین می‌گویم: اگر این کلمات را می‌خوانی پس حرف‌های شاعری در صد سال قبل برای تو اهمیت دارد و سرزمینش هنوز زنده است. اگر فناوری و هوش مصنوعی هنوز نتوانسته احساس تولید کند و شاعری ایجاد کند که احساس و عاطفه را به شما منتقل کند، پس هرگز قادر به چنین کاری نخواهد بود. بنابراین در جهان آغشته به فناوری و ماشین باید به قدر عواطف و احساس انسانی را دانست.

 

آوای زریاب
موقعیت: استانبول، ترکیه
وظیفه: سردبیر
تعداد آثار: 10