15
دقیقه
عمه، نیم بیشتر عمرش را با یک تسبیح و کتابچه گذراند و هیچگاه، هیچکس، نفهمید که چرا آنقدر آن کتابچه برایش با ارزش بود..
بعد از مرگ عمه، بوبو حاجر که همسایه عمه و همدم روزهای سخت مادرکلان بود حالا که در بستر مریضی به سرمیبرد ونفسش امروز فردا دارد. از میان قصه های جوانی اش گهگاهی از نوجوانی عمه میگوید:
آهی از دلش بیرون میشود: «آه حلیمه گکم در جوانی پیر شد» و چینگ قدیفه اش را به چشم هایش میمالد تا بتواند برای ادامه داستان تاب بیاورد: « او را سیاه بخت کردند جان بوبو اش! او در آن دیار غربت که زاده شد. در آن راه رفتن وگپ زدن یاد گرفت بدون این که بگویند مسلمان است، همزبان است، چند شبی مهمان است، به بهانهی اتباع خارجی با لگد بیرونش کردند. اینجا که آمد یک خاشه طفل بود که در دیار غربت فقط تحقیر را میشناخت و دیگر هیچ.
مادر حلیمه، روزی که از ایران آمد کنار خانه ما مسکن گزین شد. دختر جوان زیبایی بود که طفل شیرخوارش در بغل و حلیمه به دنبالش بود. سرش را همین جا پای طفل هایش سفید کرد و هیچ چیز از این دنیا ندید. آه بیچاره زن با یک کوه غم، دنیا را گذاشت و رفت. در این مملکت که دختر داشته باشی آن هم به زیبایی و شجاعت حلیمه به جای یک غم هزار غم خواهی داشت. دراین مملکت که نه گدا معلوم است و نه شاه و نه هم دزد، زن بودن و مادر بودن آسان نیست برابر رد شدن صد تیلری از رویت است»
بوبو حاجر که مشت اش پُر از دارو بود یکی، یکی به نوبت آن را به گلویش فرو میداد و با جرعهی از آب سرش را بالا میداد تا دارو راحت بتواند ته برود، تا شاید فردا هم نفس با او یار شود. مشت گِره خورده اش که خالی شد سرش را به دیوار تکیه داد، گفت:«یادم نیست که نمازدیگر بود یا طرف های شام. پیر شدم نه، نه، یادم نمیماند که! مادر حلیمه خودش را به حویلی مان انداخت و گفت: دیگر طفل دار نمیشود و پدر اولاد ها میخواهد سر اش امباق بیاورد و زار زار گریست. این را تا حال خوب به یاد دارم. مردم قدیم راست میگفتند " درد کهنه میشود اما فراموش نه! "
پدر حلیمه از آن کله کته هابود، از جمله همان مردمِ که حزب تشکیل میدادند و رئیس میشدند وچند چاپلوس هم به دور شان جمع و نان شان در خون مردم خوب چرب بود.
در آن روز ها که مادر حلیمه روزها در گوشه خانه گز میکرد و شب ها با دستمال سرش را میبست و به رخت خواب پناه میبرد، حلیمه دنیای دیگری داشت. تازه با قلم و مکتب و - به جای که به او به غیر از یک حیوان به چشم دیگری هم میدیدند - آشنا شده بود.
دخترم که با اوهمصنفی بود روزی که خمیر را به دیوار تنور میزدم از زبان استاد شان گفت: حلیمه قلم خوبی دارد. یک نویسنده میشود از همان نویسنده های بزرگ، که اسمش در روزنامه ها چاپ میشود ومردم به خاطر دیدنش صف میبندند.
من که فقط بلد بودم که نان را نسوزانم و بچه بزایم چیزی از نویسنده و روزنامه نمیدانستم. حق داشتم زمان های ما این قسم نبود. مادرم فقط برایم یاد داده بود که چشمانم همیشه پایین باشد و ساکت باشم تا سفید بخت شوم وفقط در جوابش گفتم: آفرین اش سفید بخت شود دختر!
حلیمه تا میخواست از آن نویسنده های بزرگ شود قد کشید بزرگ شد، قد کشید دم بخت شد، قد کشید و مجبور بر پنهان شدن زیر برقع. و از آن به بعد مثل هزاران دختر دیگر باید دنیا را از پشت دریچه گک چهارکنج آبی میدید.
پدرش مثل صد ها مرد دیگر این کشور دیگر نگذاشت به مکتب برود تمام قلم هایش را شکست و کتابچه هایش خوراک تنور مادر شد اما فقط یک کتابچه دور از چشم پدر ماند. دیگر باید مثل من، مادرش و هزاران دختر این وطن یاد میگرفت که نان را باید زمانی از تنور بیرون کند که نه خام باشد و نه بسوزد. پدر، او را در مقابل دختری دیگر برای خود عوض کرده بود.
آه جان بوبو! این رسم ها که از امروز و دیروز نیست صد سال قبل هم همین آش و کاسه بود. رسوم بد را میراث میبریم و رسوم خوب را میگذاریم به امان خدا.
حلیمه گکم جلوچشم هایم پَر پَر میشد در آخرپوست و استخوان شده بود، نه میخورد نه میخوابید کارش گریه شده بود، تا رحمت خدا نصیب حالش شد و پدرش توسط حکومت جدید کُشته شد. برای حلیمه عروسی شد و برای مادرش عزاداری. زن بیچاره در سی و چند سالگی با دو طفل بیوه شده بود گپ کوچکی نبود. با طفل کوچک و دختر جوان زیبایی تنها زندگی کردن آن هم در حکومتی که زن به ارزن ارزش نداشت، بسی دشوار بود.
یکروز که حلیمه از مادرش اجازه رفتن به خانه همسایه را میگرفت مادر اش گفته بود: در راه رفت وآمد برقع ات را بالا نیندازی ببین! کله خرابی نکنی، این ها مثل مجاهدین نیستند، چنان دُره ات بزنند که بدانی نافرمانی یعنی چه. حلیمه حرف های مادر اش را قبول کرد پشت کرد و رفت تا برای مادر حلیمه گفتم: دختر را کمی راحت بگذار چیزی نمیشود :با این حرف های که گفت: «خواهرکم خودت شنیدی که چند روز قبل دختر ملا امام محله را بُردند وبعد نکاح کردند باز به من و تو که مردی بالای سر مان نیست که هیچ کس رحم نخواهد کرد. من که تا دانستم بزرگ شدن چیست دیدم طفلی بغل دارم با یک مرد تفنگ به دست. بگذار همین دختر را بخیر خانه بخت روان کنم، از این دنیا دیگر هیچ نمیخواهم. من که نفهمیدم زندگی چیست حداقل اولادم دست اش به خوشبختی برسد». مرا ساکت کرد .
حلیمه را کنار دروازه با دست های پُر آب لباس شویی ام ایستاد کردم به چهره روح مانند اش خندیدم : میخواهی بروی نویسنده شوی از آن نویسنده های بزرگ؟
خندهی تلخ اش تا حالا جگر ام را میسوزاند «نه بوبو جان! از چه بنویسم؟ فکر میکردم کشور جای خوبی است فقط کشتزار، چمن زار و فرهنگ دارد. بگذار آنهای بنویسند که نه چیزی از جنگ میدانند و نه از گرسنگی و آوارگی. نمیخواهم این لکهی ننگ، که زن حبس خانه است و مرد بخاطر دین شلاق میخورد را ثبت تاریخ کنم. مردم این سرزمین که قصه زندگی شان یکی است یا ازدواج اجباری، یا زندانی در خانه، یا آواره پشت دروازه همسایه که همان دیروز با لگد بیرون شان کرد، یا هم در جنگ از بین میروند و بعضی هم در گرسنگی. دیگر نمیخواهد داستان تکراری بخوانند.»
بی بی حاجر سرفه کرد. آب پیش کردم نخورد.
- عمهی تان آهن بود تا چهل سالگی هم دوام آورد آفرین اش.
رفت وآمد هایش با آخرین کتابچه اش به خانه همسایه زیاد شده بود وقتی برمیگشت میخندید و وقتی میرفت ذوق زده بود. کم، کم حلیمه دیوانه میشد تا یک روز پدرت که آن وقت سنی نداشت، چاشت سوزانی که حلیمه به خانه همسایه رفته بود، پیش من و مادر حلیمه که در حال خامک دوزی بودیم آمد گفت: حلیمه عاشق شده. عاشق پسر همسایه همان احمد دکاندار.
رنگ مادر حلیمه پَرید دست طفلک را گرفتم و گفتم: دروغ نگویی؟ گفت: بخدا نمیگویم. خود حلیمه با دختر همسایه قصه میکرد که شنیدم. مادر حلیمه به سرش زد و گفت: از قدیم میگفتند: دختر بی پدر عاقبت بخیر نمیشود. خاک برسرم جواب دَر و همسایه، خویش و قوم را چی بدم، وای دختر سیاه بخت شوی!
به مادر حلیمه گفتم: آرام باش! اما قلب خودم به هزار راه میرفت. مردم دوست داشتن را نمیدانستند از همان وقت ها که دختر را عروس میکردند داماد را تا که طویانه را کامل نمیکرد حق ملاقات نداشتند. این حرف های خاطر خواه شدن مُد نبود. آن وقت ها عشق کار بدکاره ها بود.
حلیمه که آمد انکار نکرد مادرش گفت: تاحالا جاهلی کردی میگذارم پای یتیمیات، اما باید فراموش کنی. تا خواست حلیمه حرف بزند مادر ساکت اش کرد: « به این سنم حتی تا حالا نیم نگاهی به مردی نکرده ام، من پدرت را تا قبل عروسی حتی ندیده بودم، وقتی آمد کنارم نشست و شال سبز را بالا کرد، صد بار سرخ و سبز شدم. اما تو از سرکوچه.... وا زبانم نمیگردد. کم بدبخت بودم که حالا میخواهی آبروی که چهل سال نگهداشتم را با خاک یکسان کنی.» حلیمه سکوت کرد و حتی نگفت که بخاطر ندیدن و نشناختن پدر سیاه بخت شدی.
دروازه را بستیم نشد، او را قفل و زنجیر کردیم نشد، محله قسمی شده بود که تاس به حمام بیفتد هر جا حرف احمد بود و دیوانه گی حلیمه. بار ها مادر حلیمه گفت: «اگر پدر بالای سرش بود، اگر مرد بالا سرمان بود، این قسم نمیشد زن بی پناه عاقبت اش این است.»
اما حلیمه دست بر نداشت که نداشت. خواهر خدا بیامرزم مادر حلیمه هم تحمل نتوانست در یک شب زمستانی خیلی سرد که حیوان ها پناه گرفته بودند و درختان به خواب زمستانی رفتند و هیچ ستاره دیده نمیشد این دنیا را ترک کرد. چند ماه بعد از مرگ او احمد هم مهاجر شده بود میگفتند: " برای عروسی با دختر عمه اش پاکستان رفته " به حلیمه نگفتیم فقط گفتیم برای کار رفته. دختر بیچاره جوان مرگ میشد.
من ماندم و یتیم های مادر حلیمه و یتیم های خودم. یکی یکی بزرگ شدند، عروس شدند، داماد شدند، سفید بخت شدند اما حلیمه با آخرین کتابچهاش عمرش را میگذراند. نوشتن و سواد حلیمه باعث شد طاقتش بیشتر شود و چند صباحی را در این دنیا بیشتر ببیند.
سال ها بعد که از حکومت جدید ده ها سال میگذشت، در یک شب پاییز که حلیمه را برای نان شب صدا کردم جواب نداد روی کتابچه اش خوابیده بود ودیگر هیچ وقت بیدار نشد.»
بی بی حاجر دوباره چینگ قدیفه اش را به صورتش مالید سرفه کرد، دوباره قدیفه را به صورتش مالید سرفه کرد و قطره آبی نوشید.
- بوبو جان! کتابچه عمه چه شد؟ دانستی که چه مینوشت؟
- نه بچیم، کجا سواد خواندن بود. داخل صندوقچه روی طاقچه است.
کتابچه را از داخل صندوق برداشتم فرسوده شده بود، به زردی میمانست، حتی بعضی کلمات هم خوانده نمیشد.
صفحه اول را ورق زدم:
"اگر روزی کسی مرا از خانه اش راند.
دست اش را میگیرم او را می آورم به سرزمین خودم،
زیر درخت های سبز، کشتزارهای پُر بار با او خواهم رقصید.
رنگ پیراهنم را سبز انتخاب خواهم کرد و چادرم را آبی.
و با مادر دوستم یک پیاله چای زعفرانی زیر درخت انار خواهم نوشید تا دوستم رنگ چادر اش را انتخاب کند.
گُل را از دست کودک خیابانی میگیرم و برایش کتابی خواهم داد.
و وقتی استاد گفت: مادرت چه یادت داد خواهم گفت :عشق، حرمت، آزادی.
جهان را به صلح دعوت خواهم کرد و بَره را با گرگ هم سفره خواهم کرد.
جهان خستهی جنگ است. زنجیرها را ، دروازه ها را، دیوارها را میشکنم ـــــــ
و با قلم او را به صلح دعوت خواهم کرد."
کتابچه را بستم و با خود گرفتم.
حیف است که آزادی، عشق، حرمت. لای این کتابچه خاک بخورد، هنوز قصهی طولانی با «عمه نویسنده بزرگ» دارم.
داستان های مشابه