آن سوی مرز
آن سوی مرز
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

وسطِ دره‌ها، تپه‌ها، دریاها و آن‌چه طبیعت در آن خودنمایی می‌کند، غرق می‌شوم.همین حالا کتاب سور بز اثر ماریو بارگاس یوسا را تمام می‌کنم، کتاب را می‌بندم، دستم را روی جلدش می‌کشم تا خاک و اثر انگشت‌ها را پاک کنم. سرم را به شیشه‌ی موتر تکیه می‌دهم و خیره می‌شوم به منظره‌ای که در کنار جاده رد می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم.در بیابانی هستم، بیابانی که فرش شده با پرنده‌های سفید. گرمای خورشید به رگِ‌رگِ سرم نفوذ پیدا می‌کند، سرم به درد می‌آید، موهای‌ام آهنین شده‌اند. همه پرنده‌ها ساکت نشسته‌اند.آهسته نزدیک می‌شوم، شاید بترسند و بپرند، لیکن نمی‌پرند. فقط عقب می‌روند، هنوز با چیزی درگیرند. نگاه‌ام را تیزتر می‌کنم، بال دارند، ولی انگار پرواز را فراموش کرده‌اند.میان‌شان پیرمردی نشسته. نابیناست، اما حس می‌کنم مرا می‌بیند. کمی دور است ولی نزدیک. صدایم را بلند می‌کنم:

ـ بابه جان، این‌جه کجاست؟ مه گم شدیم.

لبخند می‌زند، انگار می‌بیند ولی نمی‌بیند، صدایش آرام است، با باد می‌چرخد و می‌رسد به گوشم:

ـ هر بادی که از شرق بیاید، بوی پوستِ سوخته دارد.

هنوز جمله‌اش در هواست که طوفانی از زاغ‌ها بالا می‌آید. پرنده‌های سفید راه‌شان را گم می‌کنند، زیر پا می‌شوند، هر کدام خاکی را می‌کاود و خودش را درونش پنهان می‌کند.حرکت موتر آهسته می‌شود. انگار در ترافیک گیر کرده باشیم، شیشه‌ تکانی می‌خورد و محکم به سرم برخورد می‌کند.

ـ اوخ!

با نوک انگشت شقیقه‌ام را فشار می‌دهم. سرم را بلند می‌کنم. بیرون غبار است و خاک. گویا هوا با خودش در جنگ است. جمعیتی از مردم، در حال دویدن به طرفِ موتر ما هستند، انگار جنگ است و هرکه زودتر برسد، پیروز می‌شود، در دستان‌شان چیزی است، درست متوجه نمی‌شوم، نزدیک می‌آیند ویلچر است، همان‌که مریض‌ها را روی‌اش می‌نشانند، صدایم آهسته از گلو بیرون می‌آید:

ـ مادر، رسیدیم؟

ـ ها بچیم. چیزهایت ره جمع کو. متوجه باش، چیزهایت گم نشه!

در حالی‌که حیرت سروپای وجودم را فرا گرفته، وسایل‌ام را در بکس دستی‌ام جابه‌جا می‌کنم و از موتر خارج می‌شویم، سر و صدای مردم چنان درهم آمیخته شده که نمی‌توان هیچ‌صدای را به‌درستی تشخیص داد، راننده بکس‌ها را یکی‌یکی روی زمین می‌گذارد، پدرم تا می‌خواهد دست‌اش را در جیبش کند، آن گروه‌ی پُر هیاهو نزدیک‌تر می‌شوند.

هرکدام خطاب به پدرم، چیزی می‌گویند، درست متوجه نمی‌شوم، مدام یک‌جمله را تکرار می‌کنند: « کاکا، راشه، زه ستا بکسونه یوسم.»

فکر می‌کنم می‌خواهند بکس‌هایمان را در کراچی بگذارند. هرکدام با دستمالی که به گردن آویخته‌اند، عرق شور و نمکی خود را که از شقیقه‌های‌شان چون فواره‌ای سرازیر می‌شود، پاک می‌کنند؛ و پیشانی‌های‌شان، که زیر نور آفتاب چهار چین برداشته، گواه درگیری‌های‌شان با یک‌دیگر است.درست متوجه نمی‌شوم چه می‌گذرد، اما هرچه هست، تلاش می‌کنم زودتر از این‌جا نجات پیدا کنم.پدرم در میانِ این جمعیت گیر کرده‌است، اگر یکی را انتخاب کند، دیگری پیش می‌آید، حوصله‌ای پدرم سر می‌رود، بلاخره کراچی‌های‌شان را با حرکتِ محکمِ دستان‌اش دور می‌زند.صاحب یک کراچی که خیلی اصرار دارد، تا در کراچی او بکس‌ها را بگذاریم، مردِ پیری است، واسکت‌اش تا نیمه‌ی تنه‌اش را پوشانیده که از پشت درزِ در آن دیده می‌شود، با چشمانِ پریشان و معصوم مدام سرش را به بالا و پایین تکان می‌دهد، انگار می‌خواهد دل پدرم را به رحم آورد، پدرم نیز چنین می‌کند، بکس‌ها را در کراچی‌اش می‌گذارد، مادرم را در یک‌‌کراچی، خواهرم را در دیگر و من را در یکی دیگر!بعد پول راننده را می‌دهد و حرکت می‌کنیم.

بکس‌دستی‌ام را روی‌شانه‌ام، آویزان می‌کنم و زیرِ بغل‌ام محکم لای دستانم می‌گیرم‌، برای‌ام عجیب است من مریض نیستم ولی روی ویلچر هستم.بقیه‌ای کراچی‌وان‌ها نا امید محل را ترک می‌کنند، کراچی‌های ما یکی پس از دیگری می‌رود، پدرم پاسپورت به‌دست در اولین سطر قرار دارد.واردِ گذرگاه‌ی می‌شویم، خورشید چنان داغ است که پوست صورتم را می‌سوزاند. نفس‌هایم به سختی بیرون می‌آیند، از سمت چپ، مردم خیلی راحت، یکی‌یکی وارد این گذرگاه می‌شوند؛ ولی این سمت راهی باریک و طولانی که تهش معلوم نیست کجاست. ما در سمت راست هستیم، راه دیگری که آدم‌ها با قدم‌های خسته اما مصمم به آن طرف می‌روند. بالای سرمان سقفی از آهن و چادر کشیده شده که کمی از تابش مستقیم خورشید کم کند، اما گرما هنوز، مثل یک توده سنگین روی همه‌چیز سنگینی می‌کند.میان دو مسیر، پنجره‌های سیمی قرار دارد که مرزی میان این‌جا و آن‌جا شده است، پسر بچه‌ی نوجوان دستمال به‌گردن، صورتش زاویه‌دار و استخوانی‌ست، گونه‌های برجسته‌اش مثل کوه‌های خشک و سخت افغانستان. پوستش به رنگ گرم و آجری، تیره‌تر از ساکنان مناطق سبز و مرطوب است، مثل خاک کویری که زیر آفتاب تابستانی می‌درخشد، بالا سرم ایستاده و کراچیِ من‌را مدیریت می‌کند.ضربان قلب‌ام هر لحظه شدیدتر از قبل می‌شود، ماسک خفه‌گیِ سنگینی در گلوی‌ام ایجاد می‌کند،  نمی‌توانم پایین بیارمش، دور و برم را جمعیت گرفته‌اند؛ هر طرف را که نگاه می‌کنم، صورت‌های خسته و عرق‌کرده می‌بینم، چشم‌هایی که از انتظار و نگرانی حتی مجالِ دیدن ندارند. میان این موج نامرئی انسان‌ها، که بی‌وقفه جلو و عقب می‌روند. سر و صدای پاها، نفس‌های تند و صدای نفس‌های کوتاه، همه در این فضای تنگ و گرم گم می‌شوند. هیچ‌کس کنار نمی‌رود، انگار همه در یک تله گرفتار شده‌ایم؛ آدم‌هایی که هر کدام بار خودشان را به دوش می‌کشند، حتی یک‌پیر مرد سال‌خورده بوجیِ از اموال را روی شانه حمل می‌کند.صدایِ وحشتناکِ بلند می‌شود درست بیرون گذرگاه، از لای پنجره‌ها نگاهی می‌اندازم، همه‌مردم با هراس به آن صحنه می‌نگرند، پسری است کراچی به‌دست، از عقب‌اش یک‌عسکر با موزه‌های بلند و چرمی غج‌غج کنان روان است، در حالی‌که دستان‌اش پوشیده با دستکش‌های مخصوص هستند به پشتِ گردنِ پسرک سیلی سختی وارد می‌کند و پسرک بی‌هیچ درنگی کراچی را می‌راند، حتی به پشت‌ نگاه هم نمی‌اندازد از تمام قوت خود برای ترک محل استفاده می‌کند و با هر قدم یک‌سیلیِ دیگر می‌خورد، هرچه فاصله می‌گرفت عسکر نزدیک‌تر می‌شد، فکر کنم چون از راه دیگر مسافر انتقال داده است، با او این چنین برخورد می‌کند.چشمان‌ام را به هم فشار می‌دهم، ابروهای‌ام را بالا می‌کنم و سرم را طرفِ چپ، نزدیک به شانه‌ام می‌گیرم و با صدای حرکت کراچی دوباره می‌نگرم، گونه‌های‌ام خیس شده‌اند، سرم را پایین می‌گیرم و به کراچی که بی‌حرکت ایستاده خیره می‌شوم، پدرم نیست، نگاهی از ترس به عقب می‌اندازم، خواهرم آشفته با چشمانِ ریز و خسته به من می‌نگرد، صدایم را میانِ ترس و گرمی بلند می‌کنم: زهرا پدرم کو؟

با بی‌تفاوتی پاسخ می‌دهد: پشت سر د یکی از کراچی‌ها شیشته…

نگاهی به مادرم که عقب‌تر از خواهرم نشسته می‌اندازم و بعد با خیال راحت دوباره در جای‌ام می‌نشینم.چیزی کراچی‌ام را تکان می‌دهد، مضطرب به پایین نگاه می‌کنم، پسری نیم‌قد با حالتی پریشان خودش را از سوراخِ که در بیرون گذرگاه شکافته‌شده است مخفیانه وارد می‌کند، طوری‌که سیم‌ها با کمرش اصابت می‌کنند ولی اصلا توجه نمی‌کند و با دل‌و‌جان خودش را به داخل گذرگاه می‌کشاند.سرم به درد می‌آید، در میان این همه مردی کمر شکسته‌ای را می‌بینم که از کنارمان می‌گذرد، خنده‌ی در لبان‌ام نقش می‌بندد، این پیر مرد بیچاره در وسطِ گیروبار می‌خواهد خروسِ را به آن طرف ببرد، او را در لای دستانش قاب کرده، دستمالِ خود را نیز به شانه آویزان، در حالی‌که لنگی‌اش کج شده، شتابان می‌خواهد خودش را بیرون کند، چرا می‌خواهد در جایی که انتقال انسان به آن طرف سخت است، حیوان انتقال دهد؟

با خودم می‌گویم: آیا آن طرف خروس ندارد؟

باز قهقه‌ی زیر لب سر می‌دهم، کراچی حرکت می‌کند، دقیقا به جایِ می‌رسیم که یک‌عسکر دیگر چشمان‌اش رنگِ خون گرفته‌اند، شاید از خسته‌گی و شاید هم از موجودیت هیولایی درونی‌اش که در کمینِ شکار نشسته، دستمالی را محکم به بینی خود پیچانیده و موهایش از لای کلاهِ پیک‌دارش بیرون خزیدند.چیزی در دستش است، درست متوجه نمی‌شوم، تا این‌که کراچی نزدیک می‌شود، می‌بینم یک رابری تکه‌ای لاستیکی از شلنگ یا تایر موتر است که انعطاف‌پذیر و سنگین جلوه می‌کند، مگر برای چه این را در دست دارد؟از این بیش‌تر برای اسب یا بقیه‌ی حیوان‌‌های که نافرمانی می‌کنند، استفاده می‌شود، پس او با این چه کار دارد؟کراچی لنگان‌لنگان به پیش می‌رود، ناگهان همه می‌ایستند، پسری نوجوان که قبلاً از بیرون به شکل مخفیانه به گذرگاه آمده بود، وسط مردم هم‌چو یک خزنده‌ی این‌سو و آن‌سو می‌پرد، مردم راه را باز می‌کنند و از پشتش همان عسکر با رابرِ حیوانی خود، در حالی‌که به پاهایش ضربه وارد می‌کند، روان است.هیچ‌کس کاری نمی‌کند، همه‌ساکت نشستند و دست زیرِ آلاشه می‌نگرند که چه اتفاقی می‌افتد.کراچی دوباره حرکت می‌کند، نزدیکی گروهی از عسکرها می‌شویم که پاسپورت‌ها را بررسی می‌کنند، انگار سیستم‌ داخلی بدنم بی‌نظم شده، گفته می‌توانم که از شدت ترس شاید معده جای قلب و قلب جای معده را گرفته باشد، آهسته زیرِ لب زمزمه می‌کنم: «حسبنا الله و نعم الوکیل، حسبنا الله و نعم الوکیل، حسبنا الله و نعم الوکیل، حسبنا الله و نعم الوکیل…»

تکرار می‌کنم: خدایا خودت کمک بکو لطفاً، کسی متوجه نشه، خواهش می‌کنم.

بعد طرف خواهرم نگاه می‌کنم، او نیز در حالِ زمزمه کردنِ چیزی‌ست.کراچی می‌ایستد، عسکر طرفم می‌بیند و دستش را دراز می‌کند، با اشاره‌ی ابرو از من می‌خواهد پاسپورتم را بدهم، وارخطا دستم را در بکسِ زیر بغلی‌ام می‌برم و آهسته پاسپورت و ویزه‌ام را بیرون می‌کنم، در حالی‌که دستم می‌لرزد، برایش می‌دهم.پاسپورت را باز می‌کند و طرفم می‌نگرد، دوباره به پاسپورت و بعد به من می‌نگرد، قلبم چون پرنده‌ای وحشی در قفس سینه‌ام بال می‌زند. نه راه گریزی است، نه آرامشی. تنها تپشی بی‌پناه، در میانه طوفانی که هم از بیرون و هم از درون برخاسته.با بی‌تفاوتی نگاه‌ می‌اندازد و بدون اینکه حتی نگاهی هم به ویزه بیندازد دوباره بر می‌گرداند، با تعجب می‌نگرم، چشمانم از حدقه بیرون می‌زنند، در دلم ندای بی‌وقفه آغاز می‌شود: شکر خدایا شکر…

با خود فکر می‌کنم، تمام شد، آیا کسی دیگری نخواهد دید؟

کاش نبیند، کاش…

کراچی جلو می‌رود، با هر فشار، صدای ناله‌ی چرخ‌ها بلندتر می‌شود، خواهرم هم گذشته، طرفش می‌نگرم، لبخندی آرامی می‌زند.

گرسنه‌گی مثل دستی نامرئی درونم می‌پیچد، اما میان این هیاهو، باید اول از هزار صدای گم‌شده بگذرم؛ از موج تن‌ها و بوی عرق و دود تا شاید جایی، پشت این شلوغی، لقمه‌ای مرا به یاد بیاورد.طرف دستانم می‌نگرم، مثل بیدی که با باد بلرزد، تکان می‌خورد ولی بی‌باد.کراچی در حرکت آرامی که انگار زمان را می‌سابد پیش می‌رود، اما ناگهان… می‌ایستد.همه‌چیز دورم هنوز در رفت‌وآمد است، ولی من مثل نقطه‌ای بی‌حرکت در دل موج مانده‌ام.شخصی‌که بالای سرم بود، کراچی را تکان می‌دهد و با اشاره برای من می‌خواهد بگوید، باید برخیزم، سوی پدرم می‌نگرم، سمت ما می‌آید.

_ از این‌جه به بعد باید خود ما بریم حله دخترا!

می‌گوید و راه را ادامه می‌دهد.

_ مادر دوباره بررسی نمی‌کنن؟

_ نمی‌فامم جان مادر.

زهرا از کراچی برخاست، من هم پاهای سنگینم که مدتی می‌شد خوابیده بودند را بلند می‌کنم و برمی‌خیزم، پدرم دستش را به جیب می‌برد و ۲۰۰ افغانی می‌کشد، سهم هر نفر پنجاه افغانی‌ست، چشمانم از حدقه بیرون می‌زنند، یعنی برای همین پنجاه افغانی، چطور مغزم می‌توانست بپذیرد، این پنجاه افغانی یعنی آن‌قدر زیاد است که برایش خودشان را به آب و آتش زدند، لحظه‌ای برای پنجاه‌های که مصرف می‌کردم، تأسف می‌خورم.پدرم یکی از بکس‌ها که خیلی سنگین است را به شانه آویزان می‌کند و می‌خواهد دیگری را به دست بگیرد، زهرا با دست‌اش مانع می‌شود و خود بکس را از زمین بلند می‌کند.با جمعیتی از مردم در حالی رفتن به محل تلاشی هستیم.فضا تقسیم‌شده و منظم است؛ راه‌رویی که در دو طرف آن مأمورانی ایستاده‌اند، با یونیفورم‌های رسمی و چهره‌های جدی. سکوت سنگینی بر فضا حکم‌فرماست، فقط گاه‌گاهی صدای برخورد کفش‌ها با زمین شنیده می‌شود.

مردها را به یک سمت هدایت می‌کنند ردیفی می‌ایستند، جدا، جیب‌ها خالی‌شده، نگاه‌ها پایین. آن‌سوی پرده، زن‌ها جداگانه بررسی می‌شوند. پرده نه خیلی ضخیم است، نه خیلی نازک، اما مرز روشنی بین دو فضای تفتیش ایجاد کرده. صدای پایین صحبت کردن زن‌ها از آن‌سو به گوش می‌رسد؛ گاهی همراه با صدای باز و بسته شدن زنجیر یا کیسه‌ای پلاستیکی.حس تنش در هوا جاری‌ست، حتی اگر کسی کاری نکرده باشد. هر حرکت باید حساب‌شده باشد، هر پاسخ کوتاه و مشخص.پدرم سمت مردها می‌رود، ما هم پشتِ پرده!دو زن نشسته‌اند، یکی پیر و شکسته، دیگری جوان و رعنا با چادرِ سیاه‌ی دراز که گل‌های سبز و گلابی در آن خودنمایی می‌کنند، خالِ بینی‌اش مرا یاد خاطره‌ای می‌اندازد؛ زمانی‌که طفل بودم  خال بینی را خیلی دوست داشتم، روزی به مادرم گفتم: «مادر بینی مه سوراخ بکو که خال بشانم.»

مادرم نگاهیِ تحقیرآمیزِ به‌سویم انداخت و گفت: «ای کارها به تو ساخته نشده، ای کارهای زن‌های خراب است و تو زیاد چوچه هستی.»

این آرمان به دلم مانده بود، تا این‌که روزی مامایم پیراهنِ چین‌چین که آن زمان خیلی مُد شده بود، برایم از کابل سوغات آورد، با خوش‌حالی سمتِ پیراهن رفتم، وقتی دیدم بالا تنه‌اش برگرفته از خال‌های سرخ و براق و دامنش همان‌گونه چین‌دار که دختران دیگر می‌پوشیدند بود، ذوق زده شدم، وقتی مامایم می‌رفت، مادرم برای بدرقه کردن‌اش او را همراهی کرد.من هم لباس را گرفتم و دویده نزد آیینه‌ی که در دهلیزِ خانه‌ی ما روبه‌روی نور آفتاب زده شده بود، رفتم، سمتِ آیینه نگاه کردم و یک‌خال از خال‌های سرخ پیراهنِ جدیدم را کَندم، تف زدم و به بینی‌ام چسباندم.آن‌قدر خوش‌حال بودم که با یک‌سیلیِ محکم که در پس گردنم خورده شد، از دنیایِ شوق و ذوق بیرون آمدم، مادرم بود.از آن روز به بعد، از این خال‌ها هرگز ندیده بودم.زن با اشاره مرا پیش خودش می‌خواند، دستش را دراز می‌کند و بکسِ دستی‌ام را سمت خود می‌کشد، می‌بیند که درونش کتاب، قلم و یک‌کتابچه‌ی یادداشت است، با تعجب سویم نگاه می‌کند و زنجیر بکسم را می‌بندد، دستان‌اش را روی‌ شانه‌هایم می‌برد و تا زانوهایم می‌کشد.

همین‌طور مادرم و زهرا را نیز بررسی می‌کنند، پرده را بالا می‌زنیم، با نورِ خورشید که شدیدتر می‌تابد برخورد می‌کنیم، چشمان‌ام در جست‌وجوی پدر است، تا این‌که با بکس‌ها بیرون می‌آید، راه باز شده، مثلِ کمی قبل نیست، روی دیوارِ بزرگ با خطی نستعلیق نوشته شده: طور خم. دیگر پاهایم با جسارت بیش‌تری حرکت می‌کنند؛ ولی هنوز دلم با خود آهنگِ نرفتن را می‌زند. باز ایست بازرسی است، در حالی‌که گلویم خشک شده آب دهانم را قورت می‌دهم و طرف زهرا می‌بینم، زهرا هم‌چنان با اضطراب به من نگاه می‌کند، پدر آهسته در گوش‌مان زمزمه می‌کند: بی‌تفاوت باشید، بروز ندهید. یک‌عسکر نشسته به‌چوکی، پاسپورت‌ها را می‌خواهد و یکی‌یکی بررسی می‌کند.اما باز من و زهرا زیر لب دعا می‌خوانیم: «الله اکبر، الله اکبر…» عسکر متوجه نمی‌شود، پاسپورت‌ها را پس می‌دهد و با اشاره برای‌مان می‌گوید تا برویم.زیر زمینی‌های که با حصارهای از سیم‌خاردار پوشانیده شده‌اند انتظارمان را می‌کشد، دیگر سایه است، آفتاب کم‌تر به سرم می‌تابد، اما حسِ گرسنه‌گی با خونِ که لخته‌لخته از بدنم بیرون می‌شود، هنوز اذیتم می‌کنند، از ترسی این که مبادا پیاده‌روی بالایم تاثیری بدی بگذارد و از لای پاهایم خون جاری شود.بکسِ روی شانه‌ام بالایم سنگینی می‌کند، مادرم رویش را بر می‌گرداند و به لب‌های تَرک برداشته و چشمانِ خسته‌ام نگاهی می‌اندازد و حرکتش را متوقف می‌کند، مردِ پیری با پیپِ از روغن که درون کراچی گذاشته با ما یک‌جا می‌شود، وقتی حالِ مرا می‌نگرد، می‌گوید: بیا دخترم بشین در کراچی.

می‌گویم: نی کاکا جان، پُر است.

اما خیلی اصرار می‌کند و مادرم برایم دستور می‌دهد تا بنشینم؛ چون دیگر از پا افتاده‌ام، نه دست‌شویی برای رفتن است و نه غذای برای خوردن، باید دوام بیاورم، شاید دوساعت دیگر، یا بیش‌تر خدا می‌دانست، شاید دوباره برگشتیم.

هنوز قلبم در قفسه‌ی سینه‌ام قرار ندارد و هی خودش را به این طرف و آن طرف می‌زند و با بدنم در حالِ جنگ است که با قاطعیت کامل گفته می‌توانم، فعال‌ترین عضو بدنم برای امروز  قلب‌ است، آن‌قدر بیچاره تپید که می‌ترسم دیگر نتپد.

کراچی در حالِ حرکت است و من هنوز با خودم کلنجار می‌روم، دوباره به مکانِ سرباز و آفتابی می‌رسیم، سه غرفه‌ در حالِ انتظار ما است، پدر رویش را بر می‌گرداند و می‌گوید: اگر از این‌جا هم خلاص شویم، دیگر مانعی نیست.

با تمامِ وجود در حالی ذخیره کردنِ انرژی خود برای این لحظه هستم، زهرا طرفم نگاهی می‌اندازد و می‌گوید: نسرین، ماسکت ره پایین نیار، تا نگفتن!

سرم را تکان می‌دهم چون دیگر مجالِ برای حرف‌زدن ندارم، ایستاده می‌شوم و با پدر راهی اولین غرفه می‌شویم، یک عسکرِ با چهره‌ای گندمی رنگ، یا هم مایل به سیاه و لب‌های یک‌کم سفید پشت میز نشسته و ما با یک‌کلکین با او طرف هستیم، پدرم به پشتو چیزی می‌گوید، او باید ویزه‌های ما را تاپه می‌زد، بعد از کلی بحث پدر به من نگاه می‌کند و می‌گوید: نسخه‌های خودت و زهرا و مادرت پیش‌ات است؟

لحظه‌ای درنگ می‌کنم و می‌گویم: نی پدر در موبایلم بود ولی حذف شده.

نگاهی مملو از سنگینی می‌کند و دوباره برای عسکر شرح می‌دهد؛ ولی عسکر سرش را تکان می‌دهد که نه نمی‌شود، باید حتما نسخه‌های مریضی‌تان باشد، تا آن طرف بروید.می‌رویم نزد مادر و زهرا، جریان را برایشان تعریف می‌کنیم، ناگهان یک راننده می‌آید نزد پدرم، افغان است؛ ولی درست فارسی صحبت نمی‌تواند، از حرف‌هایش متوجه می‌شوم که می‌خواهد برای پدر بگوید که اگر ده هزار کلدار برایش بدهد، از این مخمصه او را خلاص خواهد کرد.پدر چاره‌ی جز این ندارد؛ ولی مادر برایش می‌گوید: نی، سر ای رقم آدم‌ها باور نکو.

پدر دوباره نسخه‌های مریضی‌اش را می‌گیرد و به غرفه پناه می‌برد، بعد دست در جیب می‌کند و مهر و امضا گرفته می‌آید.به دو قطارِ از آدم‌ها که درست روبه‌روی غرفه‌ها قرار دارند، می‌پیوندیم، پدر سمتِ مردها و ما سمتِ خانم‌ها.متوجه می‌شویم که آن‌جا با دقتِ هرچه بیش‌تر ویزه و پاسپورت را بررسی می‌کنند و حتی از همه می‌خواهند ماسک‌های‌شان را پایین بیارند تا اسکنِ از چهره‌های‌شان گرفته شود.من با زهرا پشت‌ هم ایستاده هستیم و برای یکدیگر امید می‌دهیم، شاید خدا دوست‌مان داشت و کسی متوجه نشد.مادر برای‌مان می‌گوید: فقط بی‌تفاوت باشین، رفتارتان عادی باشد.

انگار کار پدر تمام شد، ما هم پس از مدت طولانی مادر را از جمع خود رخصت می‌کنیم، من می‌مانم و زهرا، اول نوبت من است، زهرا کمی عقب پایین‌تر از یک زینه ایستاده، عسکر طرفم نگاه می‌کند، کلماتش برایم قابل فهم است؛ چون انگلیسی‌ام خوب است، ازمن می‌خواهد پاسپورت خود را بدهم، بعد چند دقیقه‌ی مصروفِ کامپیوتر می‌شود و من با جسم ساکت و مضطرب از درون در خودم می‌شکنم و با خود، خدا خدا می‌کنم، تا عسکر متوجه آن خلأ نشود.

عسکر ویزه‌ام را می‌طلبد، رگ‌هایم جریانِ خون را متوقف می‌کنند و بدنم سرد می‌شود، نای ایستادن ندارم، ویزه‌ام را می‌دهم، می‌خواهد ماسک‌ام را پایین بیا‌ورم، این‌بار چشمانم تیره‌تر و از ترسِ این‌که مبادا این همه راه را دوباره برگردیم در خود فرو می‌ریزم و با دستانِ آغشته از اضطراب ماسک‌ام را پایین می‌زنم و با چشمانِ خسته‌ی خود به چشمِ سرد و بی‌روح کمره می‌نگرم.

پاهایم می‌لرزند، حسِ بی‌حسی وجودم را فرا می‌گیرد، تا این‌که با پاسپورت و ویزه‌ام مواجه می‌شوم، یعنی چه شد؟یعنی متوجه نشد؟؟با خوش‌حالی مملو از تعجب تصادم کرده‌ام، سریع پاسپورت و ویزه‌ام را بر می‌دارم و به زهرا لبخندِ کوتاهی می‌زنم و سمتِ پدر و مادر می‌روم؛ چون از بابت زهرا هم هراسی ندارم، از آن‌جایی که متوجه من نشدند، متوجه او نیز نخواهند شد.مادر و پدر با ترس منتظرِ شنیدن یک‌کلمه از زبان من هستند و من با لحظه‌ی از درنگ و کوتاهی در رفتار نگاه‌شان می‌کنم و بعد آن «شد» را نثارشان می‌کنم، پدر و مادر لبخندی می‌زنند و همه منتظرِ آمدن زهرا هستیم.

زهرا می‌آید و با لبخند راهِ آن طرف را ادامه می‌دهیم، فقط آخرین عسکر نیز پاسپورت را می‌طلبد که آیا تاپه‌ی که باید داشته باشد را دارد، یا نه.بعد از بررسی می‌خواهیم مسیرمان را به‌سوی موترها ببریم، من باز در ویلچر می‌نشینم چون دیگر آخرین جایی که باید بروم دست‌شویی است، تا نزدِ موترِ که پدر با دوازده هزار کلدار برای اسلام‌آباد کرایه می‌گیرد، می‌رویم، پدر می‌خواهد برای شخصی‌که مرا تا این‌جا آورد پول بدهد؛ ولی او نمی‌پذیرد گویا من مریض بوده‌ام و او فقط برای کمک این‌کار را کرده.

لبخندی نثارش می‌کنم و واردِ موتر می‌شوم.همه در موتر نشسته‌ایم به‌جز راننده که فکر کنم کارهای برای حرکت باید انجام دهد، پدر خسته ولی خوش‌حال است، مادر خوش‌حال‌تر ولی با حالتی گرفته، من و زهرا که هردو حسِ کسانی را داشتیم که از امتحان بازگشتند و جان در جان‌شان نمانده است، مخصوصا من با این وضع.زهرا با لحنِ بلند از سیت عقب موتر دقیقا پهلوی من، صدا می‌زند: خاک در سری ای کسی شوه که ویزهای ما ره جور کد.

مادر صدا می‌زند: کار آنلاین دیگه همی‌ رقم است.

پدر با اندکی مکث می‌گوید: برو شکر خدا، گنده‌کاری‌اش جمع شد.

دیگر لحظه‌ای است که من باید حرف بزنم، خطاب به زهرا می‌گویم: یعنی چقدر مه و تو شبیه هستیم که هیچ‌کس نتوانست، عکس مره در ویزه‌ی تو و عکس تو ره در ویزه‌ی‌ مه تشخیص بته.

با نگاهی سرشار از زیبایی حرف‌ام را تایید می‌کند و همان‌لحظه موتروان وارد موتر می‌شود و ما سفرِ هشت ساعته به آن‌طرف مرز را آغاز می‌کنیم.

هرچه پیش‌تر می‌رویم، گویی پرده‌ی کنار می‌رود؛ سرک‌ها صاف و براق می‌شوند، خط‌های روشن و منظم، درختان با نظم کاشته‌شده، و هر چیز به‌جای خودش. لحظه‌ای می‌مانم، نه از زیبایی آن سوی مرز، که از رنج بی‌نصیب‌ماندن این سویش. تعجب با افسوسی عمیق در دلم می‌پیچد و با خود می‌گویم: مگر این‌همه فاصله، فقط یک مرز بود؟

خجسته حق‌نظر
موقعیت: تخار، افغانستان
وظیفه: نویسنده ، شاعر ، رسام
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه