انتظار
انتظار
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

سیگار بین انگشتانم آرام رو به خاموشی می‌رود درست مثل زندگی من که نزدیک به آخر خط است. به خود می‌اندیشم. نمی‌دانم در بین این همه خط و صورت جوانی‌ام را کجا جا گذاشتم! در بین کدام کوه‌ سرد برفی، در کدام دشت خشک بی آبی و یا قایق سرگردانی! آنقدر سعی می‌کنم به گذاشتن قطعه‌های پازل زندگی‌ام در کنار هم که بالاخره آتش سیگار من را از اعماق افکارم می‌پراند. فقط دو پک دود را وارد بدن ضعیفم کرده بودم و بعد در خود فرو رفته بودم. خاطرات لعنتی! خاطرات شکنجه‌گر! من بار سنگین کدام گناه را بر شانه داشتم که دنیا مرا برای آزمایش انتخاب کرد. من. موشی آزمایشگاهی که چنان پوست کلفتی دارد، که تا اینجا این نعش زخم خورده را کشاند، ولی در میان این کشمکش و تقلا کردن زندگی برایش فقط خاکستری بود و سهمش تنهایی…تنهایی…تنهایی عریان. قهوه‌ی خیلی تلخ و سرد را سر می‌کشم و آرزو می‌کنم هرگز سکوت و رد پای خاطراتم با آتش سیگار برهم نمی‌ریخت زیرا به جاهای پر درد خاطرات زندگی‌ام رسیده بودم. با نفرتی عمیق دندان بر دندان می‌ساییدم و دوست داشتم از زمین و زمان انتقام بگیرم. آن شب تاریک. آن شب تار. آن شبی که طوفان چون گرگانی گرسنه زوزه می‌کشید و همه چیز را در هم می‌کوبید و باران همدست او شده بود تا شوم بودن آن شب را مضاعف کند. آن شب…دستم و قلبم می‌لرزید. نمی‌دانستم بدون عروسکم چطور آرام شوم. ولی به حدی از بلاغت رسیده بودم که بفهمم قرار است خدمتکار یک پیرمرد شصت ساله بشوم و عمرم به پای خواسته‌های مردانه تباه شود. خانه پر از زن و مردی بود که از هم جدا نشسته بودند. اتفاقی شوم در راه بود. من از فرط بی حالی هر آن بود که بی‌هوش شوم. لب به غذا نزده بودم و تمام بدنم چون مرده‌ای بی جان سرد شده بود. آیا سروش می‌داند در چه حالی هستم؟ مردم می‌گویند اگر عشق عشق پاک باشد دو معشوق درد و غم و شادی یکدیگر را حس می‌کنند. می‌خواستم رو به رویم باشد تا فقط لبخندی را که همیشه در هنگام دیدن من بر لبانش جاری می‌شد، ببینم. نمی‌دانم چه جادویی در لبخندش بود که زندگی با تمام تاریکی‌هایش رنگا رنگ می‌شد. خیلی وقت نمی‌شد که سروش را می‌شناختم. از همان روز اول با نگاه ژرفش به سوی من، احساس عمیقی از حس وابستگی در من ایجاد شد. بعد از آن همیشه دعا می‌کردم که در کوچه ظاهر شود که باز چنان نگاهی بر من بیاندازد تا باز آن حس خوب زنده بودن را تجربه کنم. دوست داشتن ما بدون هیچ حرف و‌ سخنی بود. نمی‌دانم چرا هیچ وقت سعی نکردیم با وجود علاقه‌ی شدید، با یکدیگر حرفی بزنیم. حتی یک سلام ساده. ناب‌ترین عشق دنیا برای ما خیره شدن به چشم‌‌های‌ یکدیگر و بعد لبخند زدن بود. انگار اسرار تمام عشق‌های دنیا در چشم‌های او جاری بود و من باید فقط راز گشایی می‌کردم. نه! آن شب او نبود که با لبخندش جریان خون را در من جاری کند و مرا از این آشفتگی نجات دهد. هیچی به ذهنم نمی‌رسید و فقط به سروش فکر می‌کردم و غمی بزرگ گلویم را می‌فشرد. به این فکرها بودم که ناگهان صدای مردی بلند شد:

«آیا دخترت بهار میری دخترِ غلام محمد میری را به مهر معین به نکاح عبدالقیم پسرِ داد محمد درمی‌آوری؟ آیا قبول داری؟».

چیزی نگذشت که صدای مادرم بلند شد:

«با اجازه‌ی مردان و بزرگان خانه و به عنوان وکیل دخترم بله قبول دارم».

این جمله آغاز متلاشی شدن من و فرو ریختن تمام آرزوهایم بود. چیزی نگذشت که همه با سرور و شادی چک چک کنان همدیگر را در آغوش گرفتند و به سوی مرده‌ی من، که در آن لحظه تنها یک همدم می‌خواست تا به او پناه ببرد، می‌آمدند. خدایا عروسکم کجاست؟ چرا ذهنم کار نمی‌دهد! این آدم‌ها مرگ مرا جشن می‌گیرند؟ نمی‌دانستم در آن لحظه از کی اول‌تر متنفر باشم. زمان خیلی کند می‌گذشت و قلب من کندتر از آن. چیزی نگذشت که با صدای ساز و دایره دستم را در دستان پیرمرد شصت ساله‌ای دیدم که هوس در چشمانش موج می‌زد. شب چادر سیاهش را بر سر کرده بود ولی با بخت سیاه من نمی‌توانست رقابت کند و هوای سرد مثل بدن خسته و بی حال من بود. آهسته آهسته زمان خداحافظی رسید. از خانواده‌ام مخصوصا مادرم متنفر بودم. دلم می‌خواست زمین دهن می‌گشود و همه را می‌بلعید. 

اینگونه نمی‌شد قبل از اینکه دستان هوس باز پیرمرد به من می‌رسید باید چاره‌ای می‌اندیشیدم. 

به بهانه‌ی توالت از خانه بیرون شدم و به اتاق تاریکی رفتم که معمولا بکس‌ها و کمد لباس و گوشه‌ی خلوت من بود. عروسکم را زیر لباسم قایم کردم و برقع مادرم را سر کردم و به سوی در خروجی خانه رفتم. حیاط خلوت بود و همه مشغول جشن و پایکوبی بودند. برقع را دور خود پیچیده و عروسکم را محکم در بغل گرفتم. صورتم کاملا با برقع پوشیده بود ولی با این حال هم با هزار ترس و لرز و دعا از بین چند مردی که دم در مصروف سیگار کشیدن بودند، گذشتم. با خود می‌گفتم دختر تو می‌توانی. آرام باش که این تنها شانس تو برای فرار از اسارت است. با قدم‌های لرزان به راهم ادامه دادم. مردان سیگاری که فکر می‌کردند جز مهمانان هستم با دیدنم به علامت احترام به محرم مردم راه را بر من گشودند ولی من در اوج ترس سعی می‌کردم هیچ رفتار غیر طبیعی و عجیبی از من سر نزند تا مبادا به شک بیافتند و از حال من که چون پرنده‌ای که تازه بال گشوده است برای نجاتش، باخبر نشوند.

کوچه دراز و تاریک بود. ذهنم قفل شده بود. نمی‌دانستم در آن شب تاریک به کجا برم، زیرا همه‌ی اقوام و دوستان چون مارهایی افعی در خانه ما برای بدبخت کردن من شادی می‌کردند. دوستی هم نداشتم که به او پناه ببرم. یکسر زیر لب خدا خدا می‌گفتم، چون در آن لحظه از خودم کسی را درمانده‌تر نمی‌دیدم. در ته کوچه ناگهان متوجه سایه‌ای شدم که هر آن به من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.

«چکار کنم خدایا! باید خونسرد باشی دختر. خدا با تو است نترس».

در ظلمات شب ترس سراپای مرا فرا گرفت که مبادا کسی از فرار من خبر شده باشد. هزار سوال بی جواب در ذهنم پدید آمد، تا اینکه به سایه نزدیک شدم. از سوراخ‌های نفس گیر برقع نمی‌توانستم چیزی را ببینم ونفهمیدم کیست. ناگهان صدایی آشنا گفت: 

«ببخشد امشب خانه میری صاحب چی گپ است؟ سر و صدای زیادی به گوشم خورد کنجکاو شدم بفهمم. شما از آنجا می آیید ؟».

 

می‌خواستم سوال او را بی پاسخ بگذارم و فرار کنم ولی خوب که به چهره‌ی او نگاه کردم قلبم با دیدنش فرو ریخت. سروش هم بود با رنگی پریده و نگاهی پر اضطراب. انگار دعاهای من را خدا قبول کرده بود و او را برای نجات من فرستاده بود. با عجله برقع را از صورتم برداشتم تا او را بهتر ببینم. چهره‌ی معصوم او را هیچ وقت آنطور مضطرب ندیده بودم. انگار دنیا بر سرش فرو ریخته بود. به چشمان او نگاه کردم و اشک شوق از چشمانم جاری شد. وقتی مرا دید آن لبخند همیشگی بر لبانش جاری شد ولی نگاه نگرانش در خود هزاران سوال داشت. 

«بهار…

اینجا چکار می‌کنی؟

خبرهای بدی از مادر و خواهرانم شنیدم. باور نکردم. آمدم اینجا که اگر شد هر طور شده تو را ببینم. آیا حقیقت دارد که نکاح تو را با داد محمد بستند؟ 

بهار من تو را دوست دارم. خیلی دوست دارم. از جانم هم بیشتر. درست بگو ببینم این وقت شب در این باران و طوفان تنها چی می‌کنی؟ آیا به زور تو را به عقد آن پیرمرد درآوردند؟

بهار…».

 

حرفش را قطع کردم و اشکم با باران یکجا و آشفتگی من دو چندان شد.

«سروش…باید من را از اینجا دور کنی. تمام اتفاقات را شرح می‌دهم ولی حالا نه. چون ممکن است مرا بشناسند و به زور به خانه‌ی آن پیرمرد ببرند. کمکم کن از اینجا فرار کنم. خداوند تو را نزد من فرستاد تا مژده‌ی نجات من را بدهی و دست این ظالمان را کوتاه کنی. من را از اینجا دور کن. به هر جایی که می‌دانی برای ماندنم امن است.».

 

سروش در شوک بود و معلوم بود خیلی ترسیده است که مبادا من را از دست بدهد. او برای اولین بار دستم را در دستش گرفت و به طرف خروجی کوچه کشاند. 

«خدایا دستم در دستانش است».

انگار ذهنم سفید شده بود و به هیچ چیز جز دستان او فکر نمی‌کردم. حس و‌ حال او را نمی‌دانم ولی من ؟! بی وقفه اشک‌هایی که معلوم‌ نبود از غم بود یا از شادی، از چشمانم جاری بود. ضربان قلبم را می‌شنیدم. دوباره جریان خون را در رگ‌هایم حس کردم و چون نوزادی که در دامان مادرش است، آرام گرفتم. خودم را به سروش سپردم. دعا می‌کردم این لحظات هرگز به پایان نرسند و راه کوچه درازترین راه دنیا باشد، تا دستم در دستش برای همیشه باقی بماند. جز به او اصلا به شروع در به دری مان فکر نمی‌کردم و اینکه پایان این راه ما را به کجا خواهد کشاند. 

 

«بهار! من یک دوست دارم که خانه‌ای در یک منطقه‌ی دور از محله‌ی ما دارد. می‌توانی نیمی از راه را با من پیاده بروی تا یک تاکسی بگیرم؟ نترس من با تمام وجود در کنارت هستم ‌از تو مواظبت می‌کنم».

خجالت می‌کشیدم پاسخش را بدهم زیرا هرگز قبل از این دیدار با هم، هم صحبت نشده بودیم. با صدایی آرام گفتم:

«البته که می‌توانم. من را از این بدبختی نجات بده. خدا تو را به من رساند زیرا من خانه را با نا امیدی و بی پناهی ترک کرده بودم. خدا را شکر می‌کنم که هستی».

 

دستم را محکم در دستش فشرد و حسی از آرامش در من جاری شد. سراسیمه و با عجله قدم می‌زدیم و در تاریکی شب و در باران و باد نا خودآگاه به طرف مقصد روانه بودیم. ظلمت آن شب هنوز مثل روز در خاطرم زنده است. نفس‌های‌مان در هوای سرد بیرون به شمار افتاده بود، ولی به هیچ چیز بجز جایی امن فکر نمی‌کردیم. چیزی نرسید که با هم سوار تاکسی شدیم. سرم گیج می‌رفت ولی احساس می‌کردم به یک کوه تکیه کرده‌ام. اضطراب و نگرانی در سیمای سروش پیدا بود. هر دو درگیر حس آزار دهنده‌ی نامعلومی بودیم که قرار بود بعد از فرار کردن مان بیفتد. پول تاکسی را سروش داد و دوباره دستم را در دستان گرمش گرفت. چیزی نگذشت که خود را رو به روی در خانه‌ی دوست سروش دیدیم. گلوی هر دوی ما از بس با سرعت راه رفته بودیم خشک شده بود. هر دو در فرار از حقیقتی بودیم که در سایه‌های شب در انتظارمان بود. احمد دوست سروش به گرمی از ما استقبال کرد. آن طور که پیدا بود از تمام اوضاع با خبر بود و از دیدن‌مان تعجب نکرد. 

او در را با شتاب بست. ما را به اتاق نشیمن هدایت کرد. بخاری گازی روشن  و هوای خانه گرم بود و ما توانستیم اندکی گرم شویم. 

هجوم تاریکی شب چنان می‌نمود که گویی ظلمت همه جا را فرا گرفته. چه شبی…چه شبی…باران با صدایی بلند بر شیشه‌ی پنجره‌ها می‌زد و‌ سکوت خانه را بر هم می‌زد. من در کنار او آرام بودم. نمی‌دانم تپش قلبم را می‌شنید یا نه. خجالت می‌کشیدم با او چشم در چشم شوم  و او این موضوع را فهمیده بود و برای اینکه بتوانم با دیدن او آرامش بگیرم نگاهش را از من پنهان می‌کرد.

«خدایا! دوستش دارم! این لحظات را از من نگیر».

 

احمد با سینی چای وارد اتاق شد و فضای عاشقانه ما دوباره با التهاب یکجا شد. احمد شروع کرد به صحبت:

«خب سروش جان از برنامه‌ات به بهار خانم چیزی تا به حال گفته‌ای؟».

 

من تعجب کردم و سروش ادامه داد:

«زمان امکان صحبت را نداد. ولی حالا پیش روی تو می‌خواهم نظر بهار را درباره تنها راه حل پیش روی، از او بپرسم. بهار می‌دانم این ازدواج بر خلاف میل تو بود. به حدی که مجبور شدی در نصف شب بدون هیچ پناهی به کوچه بزنی. از علاقه شدید من به خودت هم حتما باخبری. فقط وقت نکردیم آن را ابراز کنیم و الی چشمان مان به ما دروغ نمی‌گویند. حالا که فرار کردیم بدان که هیچ کدام از خانواده‌ها به وصلت ما راضی نخواهند شد. پس من تصمیم گرفتم دو روز بعد اگر موافق هستی کشور را ترک کنیم ‌وبه یکی از کشورهای خارجی برویم و زندگی جدیدی را آغاز کنیم. بعد از چند سالی که خشم خانواده‌ها فرو نشست با آنها تماس می‌گیریم. آیا قبول داری با من زندگی جدیدی را آغاز کنی!؟».

با شنیدن این حرف‌ها از خوشحالی در پوستم نمی‌گنجیدم. دستپاچه شده بودم. انگار کلمات از زبانم فرار می‌کردند و دچار لکنت زبان شده بودم. خودم را جمع ‌‌و جور کردم و به چشمان سروش خیره شدم.

«البته که می‌خواهم زندگی‌ام را در کنار تو آغاز کنم. خودت می‌دانی اگر دست خانواده‌ام به من برسد شاید زنده به گورم کنند. ولی اگر برای به دست آوردن تو باشد حتی مرگ را با تمام وجود می‌پذیرم. من تا آخر زندگی وفادار تو خواهم بود و چون سایه دنبالت خواهم آمد».

 

احمد با شنیدن این حرف شروع کرد از سختی‌های راه گفتن. ولی ما مصمم بودیم و تنها راه نجات را در رفتن می‌دیدیم. احمد چایش را سر کشید و ادامه داد:

«سروش جان پس حالا که تصمیم شما جدی است یک کاروان ده نفره به ترکیه و بعد به سوی یونان حرکت می‌کند. پول را وقتی می‌دهی که به مقصد برسی. فقط مقداری پول برای احتیاط با خودت ببر. راه است، خطراتی سر راهت سبز می‌شود که تنها با پول‌ قابل حل است. لباس گرم و غذا و آب نوشیدنی هم ببرید. من فردا با طرف تماس می‌گیرم تا شما را هم به کاروان اضافه کند».

با شنیدن حرف‌های پر شک و شبهه احمد انگار سایه سرد و سنگین راه بر روی دل و‌ جان ما کشیده شد. هوای شب بوی دلهره و‌اضطراب می‌داد. سکوت شب انگار شیپور خاموشی را در گوش‌مان می‌زد. زمان کند می‌گذشت و انگار چیزی نا معلوم از گوشه گوشه‌ی تاریکی به جان‌های‌مان هجوم می‌آورد. احساس خستگی تمام تنم را فرا گرفت و‌ چشمانم به زور باز می‌شدند. زیر لب دعا کردم خدا همه چیز را برای ما دو نفر خوب کند. سروش از خستگی من آگاه شد و از احمد خواست اتاق خود را به من بدهد و خودش و احمد در سالن نشیمن بخوابند. خستگی تمام بدن و ذهنم را گرفته بود و انگار ضربان قلبم کند شده بود. به اتاق خواب پناه بردم و به پچ‌پچ کردن سروش و احمد سعی کردم کوش فرا دهم ولی نفهمیدم چطور و کی به خوابی سنگین فرو رفتم.

صبح زود با صدای خروس همسایه بیدار شدم. عروسکم در بغلم بود. آسمان پس از آن شب ظلمانی نورانی شده بود. با خودم می‌گفتم خانواده من حالا چه حالی دارند. حتما خیلی خشمگین هستند. دعا می‌کنم هرگز دست‌شان به ما نرسد. بیرون شدم. سروش را دیدم که تلفنی با کسی صحبت می‌کرد. 

«صبح بخیر بهار جان! بیدار شدی؟ بیا صبحانه آماده است. تمام کارهای لازم برای رفتن را آماده کردم. تنها باید منتظر باشیم که فردا یا پس فردا به کاروان بپیوندیم. اصلا بد به دلت راه نده. خدا با ماست. امید به خدا زندگی جدیدی را آغاز می‌کنیم».

چشم‌های سروش را که هر شب در خواب و رویاهایم‌ می‌دیدم، حالا با طلوع صبح در کنار خود می‌دیدم و از سر شوق در پیراهن نمی‌گنجیدم. سروش نیز حال دل من را داشت. احساس می‌کردم وقتی به چشمان من نگاه می‌کند، چشم‌هایش چون ستاره‌هایی درخشان چشمک می‌زنند. هیچ چیزی مشخص نبود ولی ما فقط به رویاهای رنگینی که پیش روی ما بود فکر می‌کردیم. 

دو روز مثل برق و باد گذشت و روز سفر فرا رسید. با احمد خداحافظی کردیم و خود را به دست تقدیر سپردیم. در ماشینی که ده نفر به سختی جای شده بودند سوار شدیم. سروش مدام من را دلداری می‌داد تا از سختی سفر کاسته شود. در راه به سختی‌ها و دلتنگی‌های مقصد و رو به رو شدن با مشکلات جدید فکر می‌کردم. سنگینی‌ای که بر دلم نشسته بود. ولی حضور سروش همه چیز را رنگ زیبایی می‌بخشید. چنین سفر نفس گیری بدون عشق او برای من ممکن نبود. از اینکه دستم در دستان سروش بود احساس امنیت و خوشبختی می‌کردم و این خود به خود احساس تعلق به کشور و خانواده را در من محو می‌کرد. 

بالاخره پس از چندین ساعت سفر، خود را در مرز ایران و‌ ترکیه دیدیم. در آنجا باید از موتر پیاده می‌شدیم و با پای پیاده مقداری از راه را طی می‌کردیم. نگرانی سروش را خوب حس می‌کردم. احساس می‌کرد دشواری‌های راه من را از اراده‌ام باز دارد. دستش را محکم در دستم فشردم و با چشمانی براق به او اطمینان دادم تا آخر راه از پای نیفتم. 

شب شد و ما با سختی و اندکی آب و غذا به ترکیه رسیدیم و به خانه‌ای یک اتاقه منتقل شدیم تا اینکه وقت سفر به یونان فرا رسد. اتاق بوی بد عرق و خستگی مسافران را می‌داد. من و سروش در گوشه‌ای نشستیم. در اتاق یک خانم چهل ساله با چند بچه‌ی قد و نیم قد بود. او که خیلی از راه طولانی خسته شده بود دائما زیر لبش دعا می‌خواند. بچه‌ی شیر خواره‌اش که خیلی خسته شده بود گاه ناگاه گریه می‌کرد و مسافران را خشمگین می‌کرد. چندین شب را در این اتاق سر کردیم. بالاخره شب آخری که در ترکیه باید می‌ماندیم فرا رسید و باید همه‌ی ما با قایق بادی به سوی مقصد جدید حرکت می‌کردیم و آنطور که می‌گفتند وقتی سفر با قایق به پایان رسد هشتاد  درصد مشکلات رفع خواهد شد. سروش در گوشم آرام حرف می‌زد. برای اولین بار دستم را در دست گرفت و آهسته سر انگشتانم را بوسید.

«بهار جانم! بهار زیبای من. اصلا ترس به دلت راه نده. همین که به مقصد رسیدیم به یکی از کشورهای اروپایی می‌رویم. تو می‌توانی یک دکتر لایق شوی و به مردم خدمت کنی. من با تمام وجود برای برآورده کردن تک تک آرزوهایت با تو خواهم بود. مثل کوه. بعد ازدواج می‌کنیم. بچه دار می‌شویم. دنیا را می‌گردیم مثل دو زوج خوشبخت. از هیچی نترس و به حرف مردم گوش نده. من خیلی دوستت دارم از جانم هم بیشتر…».

 

انگار سروش دلهره‌ را در قلبم حس کرده بود. یکسر در گوشم، من را به آرامش فرا می‌خواند. اما شومی آن شب از تاریکی نه بلکه از حس منفی‌ای که سراپای من را فرا گرفته بود، می‌آمد. دست و دلم نمی‌آ‌‌مد از جای بلند شوم. انگار قدم‌هایم قفل شده بودند. سروش گردنبند الله را از گردنش بیرون کرد و دور گردنم انداخت و ادامه داد:

«دختر ببین از هیچی نترس و به حرف‌های بیهوده‌ی اطرافیان توجه نکن. آن خدایی که ما را سر راه هم قرار داد با ماست. استوار و قوی باش».

 

چیزی نگذشت که همه به طرف قایق بادی هجوم بردند و من و سروش هم سوار شدیم. قایق سنگین شده بود پانزده نفر داخل شدند و موتور قایق روشن شد. دست‌هایم یخ زده بود. حسی منفی تمام وجودم را پر کرد. چه شبی! چه شب ظلمانی‌ای که احساس می‌کردم انتهایی نخواهد داشت و نه حس امنیتی و هی باید دعا می‌کردیم تا با سپیده دمی به مقصد برسیم. تقریبا چهل دقیقه بود که قایق در حرکت بود که ناگهان موج‌های سهمگینی شروع به منحرف کردن قایق به سمت دیگری در حرکت شدند. آب سرد و تیره بی رحمانه با قایق اصابت می‌کرد و گاهی نیز داخل قایق می‌ریخت. حس ترس همه را فرا گرفت و همه دستپاچه شده بودند. مسافران با قلب‌هایی لرزان شروع کردند به دعا کردند. کودکان بی خبر خود را به مادرشان چسبانده بودند. دم به دم موج‌ها ضربه‌هایی عمیق تری به قایق می‌زدند و صدای گریه، ترس و فریاد در اطراف بیشتر می‌پیچید. جیغ زدم:

«سروش می‌ترسم».

 سروش که فهمیده بود خطری صد در صد ما را تهدید کرده است هر دو دستم را در دست گرفت و پیشانی‌ام را بوسید. 

«نترس عشق من. ما نجات پیدا می‌کنیم. همه چیز می‌گذرد».

ولی او خوب می‌دانست راه برگشتی وجود ندارد. در آن لحظات وحشتناک ذهن‌ها قفل شده بود. همه دنبال معجزه بودیم که ناگهان موج بسیار خطرناکی به قایق بادی زد و چندین مسافر در دریا پرتاب شدند و باقی مانده‌ها جیغ و فریاد زنان به هم چسبیدند. سروش دستم را روی قلبش گذاشت و من را به نقطه‌ای که فکر می‌کرد برای نشستن امن‌تر است نشاند. دستانم را به دستگیره‌هایی که در دو طرف قایق بود محکم فشار داد و جیغ زد: «هر اتفاقی افتاد این دستگیره‌ها را رها نکن». و …

 

عشقم چطور حرف‌های آخرت را فراموش کنم؟ چطور شکنجه نشوم؟!

«بهار دوستت دارم! بهار قول بده تمام آرزوهایی که برای تو دارم را برآورده کنی…بهار اگر من را ندیدی منتظرم در دنیای دیگر باش…».

 

هوا سنگین بود و آب‌ها بیرحم. مهی چرک آلود دید را ضعیف می‌کرد. موج‌ها چون مشت‌هایی خشن به قایق می‌زدند و فریادهای من که در امواج گم می‌شدند.

«سروش … سروش»…

و چشمانی پر اشک که به سختی توان دید داشتند. آخرین موج چنان قوی بود که از دیوار‌ه‌های قایق بلند رفت و چشمان سروش را برای همیشه از من گرفت و ناگهان جهان در چشمانم تاریک ‌و سیاه شد. حفره‌ای برای همیشه در قلبم پیدا شد و قفل سکوت بر لبانم جاری شد. انگار می‌خواستم جیغ بزنم ولی صدایم بلند نمی‌شد. عروسکم را در آب انداختم و از سر خشم دست‌هایم را از دو گوشه قایق رها کردم و می‌خواستم در جایی بمیرم که اولین و آخرین عشقم در آن بود. چشمانم را بستم و دیگر هیچ نفهمیدم.

 

 دقیق نمی‌دانم چطور و چه ساعتی به هوش آمدم و خود را روی یکی از تخت‌های شفاخانه‌ای یافتم. ذهنم سفید و خالی بود. در شوک عصبی قرار داشتم. نا خودآگاه اسم سروش بر زبانم آمد و مثل گنگ‌ها سعی می‌کردم به حرف بیایم و از عشقم بپرسم. ولی زبان من را یاری نمی‌کرد. دستم به سوی گردنم رفت و آن گردنبند سروش را در دستم گرفتم و اشک از چشمانم جاری شد. سروش با من نبود…او رفته بود…بهارش را خزانی کرد و رفت…برای همیشه رفت…از آب متنفرم از دریا…از قایق … از سرنوشت چطور انتقام بگیرم…از کی و‌ چی باید انتقام عشقم را بگیرم! چطور سروش را از دامان خشن طبیعت پس بگیرم؟…..

 

سروش عزیزم!

تو راست می‌گفتی! من را از جانت بیشتر می‌خواستی و می‌دانستی زنده می‌مانم و به این راضی بودی. غافل از اینکه بعد تو نه نوایی دارم و نه صدایی. من دکتر شدم اما یک دکتر که صدایش را در آن دریا از دست داد. زیرا نمی‌خواست بعد از آخرین باری که سروش گفت به جز اسم تو چیز دیگری بر لبانش جاری شود. اما امروز، بار این سرنوشت بر شانه‌های من سنگینی می‌کند. دیگر طاقت دوری از تو را ندارم. می‌خواهم در آغوش تو برای همیشه آرام بگیرم. امروز روز آخر جدایی روح مان از هم است زیرا امروز وصیت نامه‌ام به دست دوست هندی‌ام رسید. نمی‌دانم چرا ولی تا خاکستر من در آب‌های آن دریا ریخته نشود احساس نزدیکی به تو نخواهم کرد. این یادداشت مثل یادداشت‌های روزانه‌ی دیگرم به تو، در این کتابچه محفوظ می‌ماند و با من سوخته خواهد شد و هر دو ‌در دل این دریا دفن خواهیم شد. از من نخواه بدون تو نفس بکشم که همه رنج است و دلتنگی. می‌آیم پیشت. دیگر تنها نیستی و در کنار هم می‌خوابیم. آرام…دوستت دارم…

بهار تو…».

 

آخرین سیگار را دود می‌کنم. آهنگی که سروش گفته بود دوست دارد را روشن می‌کنم. و با کمال آرامش وان را پر از آب می‌کنم. و…چیزی نمی‌گذرد که آب فواره‌ای از خون می‌شود. پس از سال‌های دراز انگار به آرامش رسیدم و زبانم از گنگی نجات یافته است. دوباره اسمت بر لبانم جاری می‌شود. سروش...سروش... سروش چشمانم چون کودکی که آب، گهواره‌اش است بسته می‌شود و احساس آرامش تمام وجودم را فرا می‌گیرد. انتظار به پایان رسید عشقم.........

 

منیره نوری
موقعیت: آلمان
وظیفه: نویسنده ، شاعر ، نقاش
تعداد آثار در آوای زریاب: 2

داستان های مشابه