7
دقیقه
شب روی بام خانه، شهری در سکوت نفس میکشد. مهِ نازکی پشت بامها را بلعیده و ستارهها از ترس پایین نمیتابند. برین گوشهی بام نشسته زانوها را در آغوش گرفته و به آسمانی که دیگر آسمان نیست نگاه میکند. بادی نیست، اما دستهایش نخِ خیالی را بالا گرفتهاند، نخِ که به بادبادکی خاکستری وصل است؛ بادبادکی که تنها او میبیند. در دلش چیزی می جوشد. نه گریه است نه خشم. چیزی شبیه سوزش آهستهای که از خاطرات بر میخیزد. گوشهای چشمش را با آستین پاک می کند، بیآنکه اشکی ریخته باشد.
«پرواز کن بادبادک خاکستری! از گنبدهای ترکخورده، از دیوارهای زخم خوردهی این شهر خاموش، از حصارهای پنهان، از خانههایی که صدای خنده در آنها مرده، پرواز کن تا پشت پنجرههای بسته، پردههای غبار گرفته. پرواز کن بر فراز این شهر، سایه بیفکن بر یادها، بر جایی که مادران با چشمان بیدار خواب بازگشت عزیزانش را میبینند، بر بامهایی که پدران ایستاده در سکوت و چشم به راه اند.
پرواز کن باد بادک خاکستری، شاید یک روزی بادی بیاید که رنگ ببخشد به نخ هایت.»
سایهی چادر مادر پشت پنجره کوتاه تکان میخورد. مادر نگران است که کسی برین را در این وقت شب روی بام ببیند، ولی امشب شاید خستهتر از آن است که چیزی بگوید.
برین از جا بلند میشود، نوک انگشتانش را به لبهی بام میگذارد و قامت نازکش را به آسمان نزدیکتر میکند. تخیلش پررنگتر از همیشه است. بادبادک خاکستری در ذهنش بال میزند، مثل پرندهای زخمی که هنوز نای پریدن دارد.
در خیالش، فردوس آن پایین ایستاده، کنار دیوار کاهگلی، موهایش پریشان، چشمهایش پرنور. دست بلند میکند و لبخند میزند. برین میخواهد بگوید: «برگرد» اما لبهایش یخ زدهاند. لحظهای بعد خیال محو میشود. فردوس در تاریکی فرو میرود، اما بادبادک هنوز هست. هنوز بالاست. هنوز میرقصد.
«تو رفتی فردوس و من ماندم با آسمانی که دیگر آبی نیست، با بامی که بهشت نبود، اما حالا جهنمِ سکوت است.»
چشمهایش را میبندد تا به خیالاتش عمق دهد. چشمهای بستهاش نه تنها او را از جهان بیرون میگرفت بلکه در دل دریاهای از افکار و یادها غرقش میکرد. او دیگر بام امشب را نمیدید، برگشته بود به عقب به روزی که هنوز فردوس بود.
باد نرم و بازیگوش میان چادر گلدار برین میپیچید و آفتاب عصر روی بام خانه پهن بود. صدای خندهی بچهها از کوچه میآمد، صدای که حالا در حافظهاش مثل نوری کمجان میدرخشید. برین و فردوس هر دو روی بام نشسته بودند، یک جعبهی مقوایی بینشان بود؛ پر از تکههای کاغذ رنگی، نخهای نایلونی، چسب و قیچی.
بادبادکشان هنوز کامل نشده بود. فردوس با دقت مثل یک استادِ کارآزموده استخوانهای نازک چوب را با نخ بسته بود.
«بادبادک باید سبک باشد، ولی قوی، مثل ما.» این را گفت و به برین چشمک زد.
برین سرش را کج کرد.
«ما قوی هستیم؟»
فردوس خندید.
«از همه! چون ما بلدیم خیال بسازیم. میفهمی؟ خیال ساختن خودش یک جور پرواز است.»
برین نخ بادبادک را با دو دست گرفت و دوید. بادگیر آمد و بادبادک بالا رفت.
خندهی فردوس بلند بود، خالص و چشمهایش مثل نور صبح میدرخشید.
«دیدی؟ گفتم می رود بالا! این یکی برای همیشه در آسمان میماند.»
انگار هنوز صدای خندهها میآمد. هنوز باد نخ را بالا میکشید و بادبادک را میان آسمان آبی میرقصاند.
برین با چشمهای بسته، دوباره دخترکی شده بود که خیال میکرد زندگی همین است؛ دویدن در کوچههای خاکی، ساختن چیزهای کوچک با عشقهای بزرگ...
اما ناگهان—
ترق!
صدایی خشک، بلند و تکاندهنده.
ترق ترق!
گلولهای در آن نزدیکی شلیک شد. صدای تیز و بیرحم مثل دست یخی او را از رویا بیرون کشید. قلبش فشرده شد. نفسش را حبس کرد. چشمهایش را باز کرد، تاریکی بازگشت. نه از باد خبری بود، نه از خنده، نه از فردوس. فقط شب بود و بامِ سرد و تیرهای که بیهدف در دل سکوت شب پرتاب میشدند. صدای گلوله خواب شهر را پاره کرد، مادر دیگر طاقت نیاورد. سایهاش از پشت پنجره کنار رفت و چند لحظه بعد، درِ چوبی بام با صدای آرامی باز شد.
«برین! دخترم...»
صدای مادر آرام اما لرزان در تاریکی پیچید. برین تکان نخورد. وقتی مادر نزدیک شد و چادرش را دور شانههای دختر انداخت، بوی آشنای صابون و دود هیزم، ناگهان او را به زمین بازگرداند.
«بیا پایین. اگر ببینندت ، می برندت.»
مادر با دست لرزان، شانهی برین را گرفت.
«آهسته بیا»
صدای شلیک، دوباره در کوچه پیچید. این بار نزدیکتر. ترقترق.
برین از جا بلند شد، چشمهایش را پاک کرد، نه از اشک، از غبار خیال.
زینههای گِلی سرد و نمزده بود. مادر پیشپا رفت، چادرش را روی شانههای برین کشید تا نور چراغ کوچه روی چهرهاش نیفتد.
برین دست مادر را محکم گرفت.
«بیا... نترس »
پلهها را آرام و سایهوار پایین آمدند. سکوت درون خانه مثل خاکستر نشسته بود. صدای نفسهایشان از دل ترس و تاریکی میآمد. وقتی به اتاق رسیدند، مادر در را آهسته بست و پشت آن تکیه زد. پلکهایش لرزیدند، اما نگذاشت اشک بریزد.
برین رفت کنار پنجرهی کوچک، پردهی غبارگرفته را کمی کنار زد. نگاهش به آسمان بود به جایی که دیگر نمیدانست خیال است یا خاطره، غم است یا امید.
مادر کنار او نشست، بیآنکه چیزی بگوید. دست سرد برین را در دستهای پینهبستهاش گرفت. چشمهایش تاریکی را کاویدند، انگار میخواستند دشمنی نامرئی را از دور براندازند.
«چرا اینقدر بی پروا هستی؟ مگر وَضع را نمی بینی؟ »
برین برای اینکه درد مادرش را تازه تر نکند اسمی از فردوس نمی برد، ولی هر دو خوب می فهمند که خاطرات فردوس او را به بام می کشد.
مادر آه کشید. در آن آه، تمام سالهای که چشم به راه مانده بود، جا داشت. «خیالها خوب اند، جانِ مادر... ولی گاهی، وقتی صدای شان از گلوله ضعیفتر باشد، دلت زخمی میشود.»
«مادر! اگر فردوس نزد پدر باشد چه؟»
مادر مسکوت ماند و قطرهی اشک آرام از گونههای استخوانیاش لغزید.
«آدمی را نبودن نمی کُشد، این بیخبری است که جان را ذره ذره می سوزاند.» مادر بود که این را گفت و با گوشهی چادر اشکهای نریختهاش را پاک کرد.
«وقتی پدر رفت، فردوس بود. حالا نبود هر دو کُشنده است.»
برین کم سنتر از آن بود که شبها را با دلتنگی سحر کند و روزهایش را با دلواپسی به آخر برساند. اما روزگار او را زودتر از موعد بزرگ کرده بود. بار اول که برین دید، دنیا چقدر بیرحم میتواند باشد، روزی بود که در مسجد پدرش را از دست داد. بوی دود هنوز در لباسهایش مانده بود و صدای اللهاکبرِ نیمهتمامی که هرگز به پایان نرسید. دیوارها فرو ریختند، سقف آوار شد روی جمعیتی که با دلهای خسته اما امیدوار، صف کشیده بودند رو به قبله؛ بیخبر از آنکه مرگ، بی اذان و بی نماز پشت دیوارها ایستاده بود.
آن روز مادر با چادرِ سیاهش، روی آستانهی خانه ایستاده بود، نگاهش خشک و لبهایش بیحرکت. تنها چیزیکه می دید، تصویر تاریک مردی بود که دیگر هیچ گاه به خانه نمیآمد. پدر مردی بود که روزگاری دست هایش پر از محبت بود و حالا تنها غبار و خون از او به یادگار مانده بود.
غم پدر با نبود فردوس تازهتر شده بود، انگار زخم کهنهای دوباره سر باز کرده باشد؛ زخمِ که هیچگاه به درستی التیام نگرفته بود، فقط با حضور فردوس کمی آرام گرفته بود. حالا که او هم نبود، جای خالیاش دیوارهای خانه را تنگتر، هوا را سنگینتر و شبها را طولانیتر کرده بود.
مادر از جا برخاست تا سجاده را پهن کند و دردِ دلش را به خدا واگذارد. دست هایش لرزید، اما نه از پیری، از بارِ که سالها به دوش کشیده بود.
«خدایا! این چه حکایتیست که ظالم تاج بر سر دارد و مظلوم خاک بر سر؟ حکمتت را نمی فهمیم، اما زخمهایمان هر روز تازهتر میشود. ما فقط پرسیدیم چرا؟ و تو در سکوت کوه را بر شانههای ما گذاشتی.
فردوس اگر زنده است به سلامت برش گردان به. سینهی تنگ این خانه به دستان خالی و چشم های منتظر ما و اگر غیر این است صبری ده که ایوب نیز آرزویش را کند. طاقتمان طاق شده، اما هنوز به دَرت سر افکنده ایم، هنوز چشم امیدمان به روشنی حکمت توست.»
برین چشمهایش را بسته بود تا چشم بر تاریکی فرو ببندد و خواب او را در آغوش گیرد. مادر هنوز در قنوت بود اما دعاهایش حالا آههایی شده بودند که سنگینیشان آسمان را هم به گریه میآورد.
۵۴۸ روز گذشته بود از آن روز سیاه که چکمههای ظالمان، خاک کوچه ها را لگدمال کردند و بوی ترس در کوچهها پیچید. مکاتب بسته شدند، دروازهها به روی دختران قفل خوردند و آسمان شهر تاریکتر از همیشه شده بود. فردوس کسی بود که جسد سوختهی پدر را با دستان لرزان و چشمان پر از اشک به خاک سپرده بود.
وقتی سایههای همان جنایت پیشگان دوباره بر دیوارهای شهر افتاد، چیزی درون فردوس شکست. دیگر برای او فقط بسته شدن مکاتب یا سانسور کتابها نبود. برایش این بازگشت به معنای بیحرمتی به خون پدر بود.
با جوانان زخم خوردهای چون خودش پیوست نه برای شورش بیمعنا، بل برای فریاد حقِ که دفن شده بود. او میخواست آواز پدری باشد که در صف نماز پر پر شده بود.
اما حالا ۵۴۸ روز گذشته بود از رفتن فردوس...
روشنایی صبح گاه آهسته و بیصدا در کوچهها خزید، اما خانهی آنها هنوز در تاریکی غم پیچیده بود.
مادر آرام در آشپزخانه تکان میخورد. صورتش نشانهای از خواب نداشت، شبها بیداری کشیده بود و حالا هم انگار از دل شب بیرون نیامده بود حرکاتش آرام اما خالی از جان بود، گویی کارها را نه با امید که با وظیفهای به ارث رسیده انجام میداد.
برین اما امیدوار بود و برای ساخت باد بادک تقلا میکرد، صفحات ذهنش را یکی یکی ورق میزد تا به یاد آورد فردوس چطور باد بادک میساخت. برین تکههای خاکستری رنگ کاغذ را جمع کرده بود، چوب و چسب نیز در دستش بود. اما آنچه گم کرده بود نه چوب بود و نه نخ؛ دست های مطمئن و نگاه های گرم برادری بود که حالا ۵۴۸ روز می شد که بی هیچ رد و نشانی رفته بود.
در دل آن خانه زمان مثل ساعت شنیای بود که شنهایش از میان زخمها میریخت.
« اگر فردوس بود، می گفت از این بادبادک باید مثل دلت مراقبت کنی، که با یک زخم هم ممکن است پاره شود.»
برین دوباره به تکههای خاکستری کاغذ نگاه انداخت. نخ را با دستان لرزان گِره میزد و چوبهای نازک را به دقت روی هم میگذاشت. هر گِره، خاطرهای از دستهای فردوس بود.
گاهی دست از کار میکشید، انگشتانش را بر کاغذ می کشید، گویی در پی لمس دوبارهای برادر گمشدهاش باشد.
باد بادک نه فقط یک بازی کودکانه بود، که انگار نخ از امید شده بود، امیدی به رسیدن خبری، برای برگشتن کسی، به دوباره خندیدن خانه.
آسمان آن روز ابری بود، اما برین تصمیم داشت باد بادکش را تا جایی بالا بفرستد که شاید، فقط شاید، دستی آن سوی کوهها آن را بگیرد.
۵۴۸ روز بود که آسمان خالیِ خالی بود.
برین به بام رفت نفسش را حبس کرد و باد بادک را با دو دست بلند کرد. نفس عمیقی کشید و دوید تا باد آن را با خود ببرد. نخ در انگشتانش می لغزید و بادبادک به آرامی از زمین بلند شد، مثل پرندهای که پس از مدتها قفس، دوباره آسمان را مییابد.
باد بادک که بالا رفت، گویی تکهای از دلش هم آن بالا میرفت.
مادر از آستانهی دَر نظاره گر بود، چشمهایش میان اشک و لبخند مانده بود. در سکوت به آسمان نگاه میکرد به باد بادکی که بالا و بالاتر میرفت؛ گویی پیام رسانی شده بود برای فردوس، تا اگر هنوز آن سوی کوهها زنده است، بداند خانهای هست که هر روز چشم به راهش دوخته.
برین نخ را با دو دست گرفته بود، انگشتانش از شدت کشش سرخ شده بودند، اما دلش گرم بود به همین اندک شادی، به یاد فردوس، به یاد برادری که هرگز نخواست از امید دست بکشد.
مادر اما نگاهش بین آسمان و دَر، در رفت و آمد بود گویی چیزی را پیش بینی میکرد.
ناگهان دَر خانه با لگد شکسته شد، مردانی با لباسهای خاکی و چهرههای بیرحم حیاط را پر کردند. مادر برخاست دست برین را چنان گرفت که گویی همه هستیاش را در مشت دارد. چشمهایش پر اشک نشده بود؛ فقط نگاهی داشت که انگار هزار بار در خودش فروریخته و هر بار به زحمت از نو ایستاده بود.
برین در آن لحظه تنها یک چیز میخواست، بادبادکش را نجات دهد. اما باد بادک خاکستری او همان لحظه از نخ رها شد. بالا رفت، چرخید و بعد مثل پرندهای زخمی در باد افتاد. انگار فردوس دوباره بیخبر از همه جا، از دستهای شان سُر خورده بود.
داستان های مشابه