بازگشتِ هابیل
بازگشتِ هابیل
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

سینه‌اش سوراخ است و از آن خون می‌ریزد. وقتی‌ نفس می‌کشد خون می‌ایستد، اما وقتی نفس پس می‌دهد خون می‌جهد و بر زمین می‌ریزد و راه می‌کشد و به ‌سوی سوراخی می‌خزد که در دم دروازه‌ی مرده‌خانه است. مرده‌شوی دورتر ایستاده است و در دستش قلبی است. قلب می‌تپد و گرُپ‌گرُپ صدا می‌کند. «های مرده‌شوی، قلب مرا بیاور، بیاور و پس در جایش بگذار!» مرده‌شوی نمی‌آورد. نگاه می‌کند و قهقهه می‌خندد و از تپیدن قلبی که در دستش است، لذت می‌برد. «عذر می‌کنم، التماس می‌کنم، دل مرا پس بده... می‌میرم.» «تو مرده‌ای، عزیز! حالا می‌آیم و تو را می‌شویم، کفن می‌کنم و بعد می‌آیند و تو را می‌برند، می‌برند و دفن می‌کنند، هابیلی بود، نبود. تو جن می‌شوی، می‌خواهم تو جن باشی. من عاشق کباب دلم، امشب دل تو را کباب می‌کنم و نوش جان می‌کنم و تو جن می‌شوی هاهاهاها...» «نه، نکن... نکن... با من ظلم نکن! هاجر منتظر من است، شب و روز را می‌شمارد، بی‌قرار است، از وقتی رفتم می‌گرید و اشک می‌ریزد. لاغر و رنجور شده است، مرده‌شوی! تو آدمی؟ پدر و مادر داری؟ خواهر و برادر داری؟ زن داری؟ دل داری؟ اگر دل داشته باشی، دل کسی را نمی‌خوری... آخرت خود را خراب نکن! دعای بد برایت نخر! بیا و دل مرا سرجایش بگذار!» «هاهاهاها، دعای بد، آخرت؟ تو مرا از آخرت می‌ترسانی؟ نه آخرت من شکر خوب است. ملا سرور برایم گفت که خوردن دل ثواب دارد. من خیلی دل خوردم. کباب کردم و خوردم... دل تو هزار و چندمین است. ملا سرور هم دل می‌خورد. ملا سرور هم خون‌خوار است. چند وقت است خون هاجر را می‌خورد و می‌بالد و قوت می‌گیرد. خون هاجر که خلاصی ندارد... می‌خورد و می‌بالد... هاهاهاها»

ملا سرور هم می‌آید. خندیده می‌آید: «زنت را بردم، هاجر را بردم، حالا کنیز من است. یادت هست که سرش را بالا کرد، چشم‌هایش را گشاد کرد و سرم غرید؟ یادت آمد؟ خوش‌دارش شدم که نکشتمش... همین‌که دیدم دست و پایم لرزید، اما تو زخ بلوط سر راهم بودی، دورت کردم... من نکشتمت، دیگران کشتند، در مرز کشته شدی... تقصیر دیگران را گردن من ننداز! تو جنی؛ دل‌بند تو را که مرده‌شوی خورد، می‌میری... دود سیاهی از این‌ اتاق بیرون می‌رود و گم می‌شود. هاهاهاهاها»

می‌خندد و اشاره به مرده‌شوی می‌کند. او با سطل آبی پیش می‌آید و در دستش لیف و صابونی دارد. می‌آید و بر گردن هابیل آب می‌ریزد و لیف می‌کشد. هابیل فریادی می‌کشد و از جا می‌پرد: «برو، مرده‌شوی، برو!» اما مرده‌شویی نیست که برود، چابک است که رد بوی او را گرفته و به غار آمده است و گردن و صورت او را می‌لیسد و زوزه می‌کشد. هابیل دستی بر سر او می‌کشد و می‌گوید: «تو هستی چابک! نزدیک سکته کرده بودم. کی آمدی؟» می‌نشیند و از پوز او می‌گیرد: «چابک! این ‌قدر آب دهنت را بر صورت و گردنم نریز!» اما او دست بردار نیست، پوزش را خطا می‌کند و می‌لیسد و در گلو قم‌قم می‌کند. انگار به هابیل می‌گوید: «بگذار که این دست و صورت دوست‌داشتنی و مهربان را ببویم و بر آن لیس بزنم.» لحظه‌هایی می‌لیسد و بعد در کنار هابیل می‌لمد و سرش را بر روی دست‌هایش می‌گذارد. هابیل هم خودش را تکیه می‌دهد و با چابک راز دل می‌کند: «چابک، می‌فهمی می‌گویند من مرده‌ام. می‌گویند من جن‌ هستم. نیستم، به‌ خدا من جن نیستم. مرده هم نیستم. این‌ها خیالاتی شده اند. تو تا به‌ حال مرده‌ای را دیده‌ای که زنده شده باشد؟ نه ندیده‌ای، من هم ندیده‌ام. این‌ها همه بهانه است. زنم را برده‌اند و برای خود نکاح کرده اند. حالا چه بگویند؟ هاجر زندگی‌ام بود. همه چیزم بود. من نمرده‌ام، اما بدون او می‌میرم. حالا هم که برگشته‌ام و نزدیک او هستم، خیلی از او دورم. رفته و شوهر کرده، حالا کوهی وسط ماست... چابک! من این کوه را طی کرده می‌توانم؟ می‌دانم که کوه بلندی است... خیلی بلند، اما راه دارد... می‌گویند هر کوهی سرش راه دارد، شاید این یکی هم داشته باشد. تو راهش را می‌فهمی، بلدی؟... اگر بر سرم چماق نخورده بود، شاید تا حال راهش را یافته بودم، اما حالا این سر لعنتی من درد دارد.»

هابیل چُپ می‌شود. سرش را درد گرفته است. یکی از تابلت‌هایی را که حفیظ برایش داده با شرب آبی می‌خورد. دراز می‌کشد و سرش را بر روی سنگی می‌گذارد: «چابک، حالم خوب نیست... احساس بدی دارم، سرم سنگین شده... دلم بدبد می‌شود.»

چابک سرش را از روی دست‌ها بر می‌دارد و از جا برمی‌خیزد، پوز دور می‌دهد و پیشانی هابیل را می‌لیسد و در گلو قم‌قم می‌کند و صدایی شبیه زوزه می‌کشد و بعد سرش را بر روی سینه هابیل می‌گذارد و اشک می‌ریزد. هابیل می‌گوید: «چابک، تیمور را به ‌یاد داری؟ گاهی به‌یادت می‌آید؟ می‌دیدی که سیاه می‌شد، می‌لرزید و می‌افتاد؟ او را خیلی دوست داشتم‌، خیلی... دوست داشت بدود و بازی کند، اما نمی‌توانست، می‌افتاد و سیاه می‌شد... همه می‌گفتند که بالاخره یک ‌روزی سیاه می‌شود و می‌میرد، اما نمرد... از مرض نمرد او را کشتند... اگر تو هم نبودی، من کسی ‌را نداشتم که این ‌جا پهلویم باشد. اگر پس بروی و پدرم بفهمد که تو با من بودی چماق دیگری به ‌تو خواهد زد و این‌ بار گپ تو خلاص است، می‌میری... نرو، به قشلاق نرو! همین‌جا باش تا حفیظ بیاید. ببینیم که در قشلاق چه گپ است. می‌دانم که حالا دروازه‌های خانه‌های خود را بسته ‌اند و از ترس من می‌لرزند. می‌دانی، من از همین ترس آن‌ها می‌ترسم... ترسو از ترس جان خود هرچه از دستش بیاید، می‌کند... می‌دانم که این‌ جا با ملا سرور خواهند آمد و من و تو را خواهند کشت... این بار ما را سنگ باران می‌کنند... یک ‌بار خواستند من و هاجر را سنگسار کنند، نشد. اما حالا سنگ‌باران می‌کنند. از ترس جان خود سنگ‌باران می‌کنند. چابک، تو آن‌ روز را که مادر و صاحبت را با فرزند و عیالش کشتند به ‌یاد داری؟ تو به ‌یاد داری که می‌خواستند من و هاجر را سنگسار کنند؟ نه به ‌یاد نداری، تو خُرد بودی، خیلی خرد... شاید هم خردبودن به ‌خیر تو بود، ورنه تو را هم می‌دیدند و می‌کشتند. راستی وقتی همه را کشتند و خیمه‌ها را آتش زدند، تو کجا بودی؟ میان سنگ‌ها چکر می‌زدی یا خواب بودی؟ نه حالا یادم آمد تو در خانه ما بودی و با سارا بازی می‌کردی... اگر تو هم آن ‌روز آن‌جا بودی، حالا در کنارم نبودی... تو را هم ‌کشته بودند... نگاه کن! دست مرا نگاه کن! جای دندان‌های مادر توست.»

چابک به ‌دست او نگاه می‌کند و می‌غرد. «چابک! چرا تو را بی‌زبان می‌گویند؟ من زبان تو را می‌فهمم، همین‌که با تو باشند و تو را دوست داشته باشند، فهمیدن بی‌زبانی‌ات آسان است. چابک می‌دانی گله از مادرت ندارم، گله از خود دارم. ما آدم‌ها، خیلی ظالم هستیم، تو ببین با من چه کردند، زنم را ستاندند و خودم را می‌خواهند به کوره بیندازند، ما به‌ خود رحم نداریم، شما از ما گله نداشته باشید. مادرت ما آدم‌ها را می‌شناخت و می‌دانست که نیت پاک نداریم و ضرررسانیم که به ‌من حمله کرد. حمله او دفاع از تو بود. حق داشت مرا بدرد، ناشناسی بودم که بی‌خبر بر حریم شما پا گذاشته بودم. همین‌که مرا نخورد و دستم را جوید، به ‌من رحم کرد. حالا که روزگار چشیده‌ام، می‌دانم که سگ خود پاچه‌گیر نیست، ما پاچه‌گیرش می‌کنیم و باز توقع داریم که بالای ما حمله نکند... سر تو را به درد نیاورم، بگذریم! خوب است که تو در کنارم هستی. خوب است که با آن چماقی که در پس گردن خوردی، نمردی؛ اما من حس بدی دارم، سرم درد می‌کند و دلم بدبد می‌شود، می‌ترسم بمیرم و هاجر را نبینم.»

چابک زوزه می‌کشد و سرش را دور می‌دهد و سر شانه‌اش را می‌لیسد. هابیل بر شانه او دستی می‌کشد و ناگهان در زیر دستش برجستگی احساس می‌کند. آهی می‌کشد و در چشم‌های او نگاه می‌کند: «تو هم درون‌کوب شدی؟ درد داری؟ بی زبانی؟ تو را دیگر چرا زد؟ بابا! چابک را چرا زدی؟ آخر این حیوان از تو هوشیارتر بود، مرا شناخت و بوی مرا فهمید، اما تو فرزندت را نشناختی. ملا سرور برایت گفت که جن است، بزن و تو زدی! فرزندت را زدی؟ بیا، چابک، از دواهای حفیظ بخور، دردت آرام می‌شود، من یکی خوردم قدری دردم کم شد.» دست در جیب می‌کند، پاکت دوا را بیرون می‌کند، یکی جدا می‌کند و کف دست می‌گذارد: «بخور!» چابک پوزش را نزدیک می‌برد، زوزه‌ی آرامی می‌کشد، اما دوا را نمی‌خورد. «نمی‌خوری؟ نخور! درد بکش!» قرص‌ها را واپس در جیب می‌گذارد و گردن چابک را می‌مالد. «چابک، نرو! همین‌جا کنارم باش! اوضاع و احوالم خوب نیست، اگر مرُدم کسی را نگذار مرده‌ام را به قشلاق ببرد، قشلاقی که مرا جن می‌داند، قشلاق من نیست. پدری که فرزندش را نمی‌شناسد و چماق بر فرقش می‌کوبد، پدر نیست. مزدور و غلام ملا سرور است. بگذار همین جا بپوسم و نعش مرا مارها و شغال‌ها بخورند... بگذار بمیرم، مرگ مرا آسوده می‌کند.»

چابک سرش را نزدیک می‌برد و روی زانوی هابیل می‌گذارد. «می‌دانی؟! برفرقم زد... می‌خواست مرا بکشد و وقتی دید نمردم، ‌خواست مرا به کوره بیندازد.» هابیل این ‌را می‌گوید و می‌گرید، زار می‌گرید. چابک سرش را بالا می‌کند و به او نگاه می‌کند و بعد از جایش برمی‌خیزد، چرخی می‌زند و می‌رود دم غار چُمباتمه می‌زند و سرش را روی دست‌هایش می‌گذارد. هابیل با گلوی پر از درد می‌گوید: «پس هستی و جایی نمی‌روی... حیوان! من کی ام، چی‌کاره‎ات استم که این‌ قدر دوستم داری و به‌ من مهربانی؟ بگو!»

بامداد است و نور به ‌درون غار ریخته است. دل هابیل می‌خواهد برخیزد و برود و نگاهی به‌روستا بیندازد. از جا برمی‌خیزد و از غار بیرون می‌شود. صدای بانک خروس‌ها و گاهی هم عوعو سگ‌ها به‌گوش می‌رسد. قشلاق در زیر مه به میت کفن شده‌ای می‌ماند.

 

سیامک هروی
موقعیت: انجیل، هرات
وظیفه: شاعر ،نویسنده، روزنامه نگار
تعداد آثار در آوای زریاب: 2

داستان های مشابه