20
دقیقه
نویسنده: آنتوان چخوف
برگردان از روسی به فارسی – دری : هارون یوسفی
اچوملوف، آمر حوزه امنیتی بالاپوش نو و دوسیهی کوچکی در دست در حال گذشتن از میدانی بازار است و پولیس مو خرمایی با سبدِ پر از انگورِ مصادره شده به دنبال او روان. سکوت در همه جا حکمفرما است... میدان کاملن خلوت است کسی در آن دیده نمیشود... دروازه های بازِ دکانها و میخانه ها مثل دهن های گرسنه با نگاه های پر از غم و اندوه به روز خداوند خیره شده اند. دور و برِ این دروازه ها حتا یگ گدا هم به چشم نمیخورد. ناگهان صدایی به گوش میرسد که فریاد میزند: پدر لعنت، حالی دندان هم میکنی؟! بچه ها ایلایش نتین، او روز ها تیر شد، حالی دگه دندان گرفتن ممنوع شده، بچه ها بگیرینیش، نمانین.
در همان موقع زوزهی سگی هم به گوش میرسید. اچوملوف سگی را میبیند که سراسیمه و ترسیده ٬ خود را به زحمت و کش کش کرده ازگدام چوبِ پیچوگینِ تاجر میبراید و پا به فرار میگذارد. مردی هم با پیراهن اتو شده و واسکت دگمه باز ، از پشت سگ میدود. مرد میدود و اندام خود را به پیش خم میکند. خود را به زمین می اندازد و به دو پای سگ چنگ می اندازد و میگوید: نمانینش...
از درون دکانها٬ چهره های خواب آلود سر میکشند و لحظه ی بعد، گویی که مردم از زیر زمین سبز کرده باشند کنار انبار چوب جمع میشوند.
پولیس رو به طرف آمر خود میکند و میگوید:
- صاحب، فکر میکنم کدام اغتشاش و بی نظمی رخ داده!
اچوملوف نیم چرخی به طرف چپ میزند و به سوی جمیعت میرود. نزدیک انبار، همان مردی را که گفتیم پیراهن اتو کرده و واسکت دکمه باز پوشیده بود دیده میشود که دست خود را بلند کرده و انگشت خون آلود خود را به جمیعت نشان میدهد. گویی که قیافه نیمه مستش داد میزند که :« حالی حق تو لعنتی ره میتم!». انگشت آغشته به خون او به درفش پیروزی میماند. مامور پولیس- خریوکین- زرگر معروف را به جا می آورد.
بانی جنجال نیز- یک پاپی گک کوچک سفید رنگ با پوزک باریک و لکهی زردی بر پشت- با دستهای از هم گشوده و اندام لرزان، در حلقه محاصره جمیعت، همانجا روی زمین نشسته است. چشمک هایش از اندوه و وحشت بیکرانش حکایت میکنند. اچوملوف صف جمیعت را میشگافد و میپرسد:
- چه گپ شده؟ اینجه چرا جمع شدین؟ انگشت تو ره چه شده؟ کی بود که فریاد میزد؟
خریوکین در داخل مشت خود سرفه ای میکند و میگوید:
- قربان، مه در راه خود روان بودم، کاری هم به کار کسی نداشتم... با میتری میتریچ در مورد چوب ها گپ میزدیم، یک دفعه ای لعنتی خیز زد و بی چون و چرا انگشتم را دندان گرفت... ببخشین صاحب، مه آدم زحمت کش هستم... کار های ظریف میکنم... من باید تاوان بگیرم... شاید من تا یک هفته انگشت خود ره تکان داده نتوانم... آخر کدام قانون به حیوان اجازه داده که دندان بکنه؟ اگر قرار باشه هر کس آدم ره چک بزنه، پس ما باید برویم سر خود را بگذاریم و بمیریم.
اچوملوف سرفه ای میکند ابروانش را بالا می اندازد و با لحن جدی میگوید:
- خوب....بسیار خوب... سگ از کی اس؟ مه هرگز اجازه نمیتم! یعنی چی؟ سگ های خود را در کوچه و سرک ایلا میکنند خیر و خلاص! تا چه وقت به آدمهایی که قانون را مراعت نمیکنند روی خوش نشان بتیم! صاحب سگ را- هر پست فطرتی که باشه ایطور جریمه کنم که ایلا دادن سگ در کوچه، یادش برود!
آنگاه روی خود را به طرف پولیس میکند و میگوید:
- یلدرین، ببین سگ از مال اس! موضوع ره رسمی بساز، سگ را هم از بین ببر، شاید هم سگ، دیوانه باشه... پرسیدم که سگ مال کی اس؟
مردی از میان جمیعت میگوید:
- اگر اشتباه نکنم، باید از جنرال زیگانف باشه!
- جنرال ژیگانف؟ وای...یلدرین بیا کمک کو که بالاپوش خوده بکشم...هوا چقدر گرم شده...
بعد روی خود را به خریوکین میکند و میگوید:
- یک چیزه مه درست فامیده نتانستم که ای سگ به ای کوچکی چطور میتانه دست تو ره دندان بکنه. او که قدش به انگشت تو نمیرسه! قد سگ ره ببین و قد بلند خوده سیل کو ! حتمن دست خوده با کدام میخ خون کردی و حالی دروغ هم میگی! مه آدم های مثل شما ره خوب مشناسم!.
یک نفر از میان جمیعت میگوید:
- قربان، خریوکین به خاطر خنده و ساعت تیری میخواست پوز سگک را با آتش سگرت بسوزانه، سگ هم خو دیوانه نیس، خیز زد و انگشتشه دندان گرفت. خود تان خو ای آدم لوده ره میشناسین.
خریوکین فریاد میزد:
- او قواره، چرا دروغ میگی؟ تو ده اونجه نبودی، چی چتیات میگی؟ جناب محترم خود تان آدم فهمیده هستین ُ شما آدم دروغگوی ره خوب میشناسین...اگر دروغ گفته باشم مرا محکمه کنین....او زمانها گذشت...حالا قانون برای همه یکسان اس..برادر خودم هم ده ماموریت پولیس کار میکنه...
- جر و بحث ماقوف!
در این اثنا پولیس با لحن جدی و متفکرانه میگوید:
- نه نباید سگ جنرال باشه ...جنرال و ای قسم سگ؟ ... سگ های جنرال از نژاد اصل هستند.
- مطمین استی؟
- بلی صاحب مطمین استم...
- خود من هم میدانستم که سگ های جنرال قیمتی واصیل هستند٬ در حالیکه این سگ دو پیسه هم ارزش نداره. نه پشم خوب داره و نه پوز و چنه ! حتمن از نژاد پست اس. جنرال هیچ وخت ایطور سگ ها ره ده خانه خود راه نمیته. عقل و شعور تان کجا رفته؟ اگر این سگ در پترزبورگ یا ماسکو میبود، میدانین که همرایش چی میکدن؟ جای به جای خفکش میکردند. گوش کو خریوکین، حالی که تو خساره مند شدی نباید از شکایت کردن بگذری ... حق این قسم آدمها ره باید ده کف دست شان داد... وقت آن است که...
پولیس زیر لب میگوید:
- اما شاید هم از جنرال باشه... در پوزش نوشته نشده که از جنرال نیس... چند روز پیش همی قسم یک سگ ره در خانه جنرال دیده بودم.
صدایی از میان جمیعت شنیده شد که میگفت:
- من میشناسمش، سگ جنرال اس .
- اوه..یلدرین، مره خنک گرفت...بالاپوشمه سر شانیم بنداز...لرزه گرفتیم...سگ را خودت ببر خدمت جنرال. برایشان از طرف مه سلام بگو . برای شان بگو که سگ را من یافتم و خدمت شان فرستادم...در ضمن برای شان بگو که بار دیگر سگ را در سرک و کوچه ایلا نکنند... شاید این حیوان، سگ بسیار قیمتی باشه و اگر هر رهگذری بخواهد سگرت خود را ده دهن ای سگ بانه، از ای سگ چیزی نخات ماند. این حیوان بسیار ظریف اس ... و اما تو کله پوک احمق دستته پایین کو. لازم نیس انگشت کثیف خوده به نمایش بگذاری! تمام گناه از توست.
کسی از میان جمیعت گفت:
- اونه آشپز جنرال از او طرف میایه، میشه که از او پرسان کنیم. بروخور! اینجه بیا، جانم! یک نظر به ای سگ بنداز، سگ از شماست؟
- چی گپ هایی میزنی! ما هیچوقت ای قسم سگ نداشتیم ...
اچوملوف میگوید:
- اینکه پرسیدن نداشت، معلوم اس که سگ کوچه اس، حاجت به ایقه جر و بحث نبود! وقتی مه میگم سگ کوچه اس، سگ کوچه اس، حاجت جنجال نیس. حالی حقشه میتیم...
آشپز جنرال ادامه داد:
- گفتم سگ از ما نیس، از برادر جنرال صاحب اس که چند روز میشه خانه جنرال صاحب مهمانی آمده. جنرال صاحب ما، به سگ های شکاری زیاد علاقه داره ولی برادر شان ایطور سگ ها ره دوست داره.
اچوملوف با لحن بسیار محبت آمیز میپرسد:
- خی برادر شان تشریف آورده اند؟ ولادیمیر ایوانوویچ آمده اند؟ اوه خدا! مه هیچ خبر نداشتم! پس ای سگک مال جناب ایشان اس؟ خی مهمان برادر خود هستند؟.
- بلی مهمان هستند.
- حتمن دل شان برای برادر شان تنگ شده بود... و مره ببین که اصلن خبر نداشتم! پس ای سگک نازنین مال ایشان اس؟ بسیار خوش شدم! بیا با خود خانه ببرش! بسیار سگ خوب اس! بسیار هوشیار و شوخک اس!
- خیز زد و انگشت او آدمه دندان کند!هاهاها ببین حیوانک میلرزه ! چی قندولک اس!
آشپز جنرال، سگ را صدا میزند و هردو از نزدیک انبار دور میشوند... جمیعت به ریش خریوکین میخندد. اچوملوف با لحن تهدید آمیز و بلند میگوید:
- صبر کو باز مه همرایت کار دارم!
بالا پوش را بالای شانه خود می اندازد و میدان بازار را ترک میکند.
داستان های مشابه