دانه های تسبیح
دانه های تسبیح
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

 

   با انگشت‌های بی‌رمقش دانه‌های تسبیح را می‌گرداند؛ هر دانه‌ای که می‌گردید و می‌افتاد یک پله به خدا نزدیک‌تر می‌شد. دانه‌ها، یکی یکی می‌گردیدند و می‌افتادند و او از میان ابرها پله پله بالا می‌رفت تا می‌رسید به یک قصر سفید که هیچ رنگی جز سفیدی نداشت. سفید، مانند همین کفن که دورش پیچیده است. مادر، کفن را از صورتش کنار می‌زند که برای آخرین بار صورت چین‌ریز خورده‌ی دادا را ببینیم. وقتی لبخند و سرخی گونه‌های دادا از میان سفیدی به چشم‌های سوگواران می‌خورد، بغض‌های چمباتمه زده بر گلوهاشان از جا بر‌می‌خیزند؛ اشک می‌شوند و خاطراتی که با زنجموره در فضای خانه تصویر می‌شوند. موریانه‌هایی به جانم می‌افتند؛ ذره ذره کمم می‌کنند. صورتم داغ می‌شود و قلبم تند تند می‌زند. خود را می‌اندازم روی دادا جیغ از سرم کنده می‌شود. بعد نفس نفس می‌زنم. اشک‌هایم کفن را تر می‌کند. مادر مرا به گوشه‌ی دهلیز می‌کشاند. خاله نازی یک گیلاس آب نزدیک دهانم می‌آورد. با پشت دستم پَسش می‌زنم، می‌ریزد روی پیراهن گل گلی دادا که دیروز پوشیده بودم. دیروز که دادا عسل را با کِلکَش می‌گذاشت داخل دهانش، من سارقش را زیر و رو می‌کردم و مجذوب لباس‌های گل گلی کمرچینش شده بودم که سالیان سال نگه‌شان داشته بود، از لباس نکاح بگیر تا.... دادا که زیر نور آفتاب گرم زمستانی بی‌خبر از رفیق وفادارش، آخرین خوردنی این دنیای ناچیز را مزه مزه می‌کرد، من سرخوش سرخوش از او پرسیده بودم: چرا تا حالا این لباس‌ها را نگهداشته‌ای؟ با لبخندی مغموم گفته بود برای مرده‌شور.

   مرده‌شور سرش را گذاشته بود روی سینه‌ی چپ دادا و گفته بود:« قلب‌‌نا نمی‌زنه مهم قلبه. آخه به خنده و سرخی روی‌‌نا چی ‌کار دارن؟» مادر گفته بود: تا شب صبر کنین شاید سکته چیزی کرده باشن.

-        آخه داکترها هم که گفتن بمردن.

-       خوب شما نگاه کنن فقط زنده‌ین.

-        اگه زنده‌ین گپ داکتر چی بوده؛ اصلا قلب نمی‌زنه...

   صورتش آرام است. چین‌ریزهای صورتش کنار هم منظم غلتیده اند و سر دماغش سرخ است. همه حس می‌کنند که زنده است اما او مرده بود و از این خانه که بیرون شود دیگر باز نمی‌گردد، می‌رود زیر یک کپه خاک سرد و داغ نبودش در سینه‌های ما می‌ماند. دوست‌های دادا به نوبت بالای سرش می‌روند، دست می‌کشند به رویش و نوحه می‌کنند. همه مثل خودش پیرزن‌های نقلی‌ای اند. وقتی از کنارش برمی‌خیزند پارچه‌هایی گل گلی کنار دادا می‌گذارند. نفسم بالا و پایین می‌رود از خاله نازی می‌پرسم برای چیست؟

-       برای مرده‌شور.

 داستان مرده‌شور تمامی ندارد؛ باید منم به فکر مرده‌شورم شوم؛ لباسی، پارچه‌ای، چیزی برایش کنار بگذارم. این‌طور که مرگ رفیق‌ست هیچ احدی نیست.

   مرده شور گفته بود « مِثلی زن نیکی بودن. خیلی سبک بودن، یکه آوردم اونار.» دادا را گذاشته بود روی سنگ غسال‌خانه. دندان‌هایم بهم می‌خوردند، عرق سردی به تنم نشسته بود. مادر که وارد غسال‌خانه شده بود، مرا بیرون فرستاد. قدم آخری را که برای بیرون شدن برداشته بودم گره خورده بود با صدای نخود و کشمش‌هایی که از کیسه‌های پیراهن دادا به زمین ریخته بودند. سرم را گشتانده بودم و با کنج چشمانم به نخود و کشمش‌ها نگاه کردم. تا لحظه‌ی آخر کیسه‌هایش پر از نخود و کشمش بودند. هر عصر با خاله نازی می‌رفت بر تختَ سمنتی که کنار گندم‌زارها بود، می‌نشست؛ تا به دخترها و پسرهایی که از مسجد رخصت می‌شوند نخود و کشمش بدهد. دادا در ده به «دادا طلا» مشهور بود چون دست‌هایش رنگ طلایی داشتند؛ رنگی که به نخ‌های ابریشم می‌زده تا با آن‌ها قالین ببافد.

    وقتی پشت دار قالین بود، هر نیم‌ ساعت یک آه می‌کشید. این را روزی متوجه شده بودم، که قرار بود از آن روز به بعد او برایم املا بگوید. پدر و مادرم می‌رفتند شهر که به درس و دانشگاه‌شان برسند و من و دادا در خانه تنها بودیم و مسئولیت من و درس‌هایم را او به عهده گرفته بود، منم که خوشحال. خیلی حرف نمی‌زد ولی لبخندهای شیرینی داشت. صدای دفه را خیلی دوست داشتم وقتی پود را می‌کوبید تا با تار یکی شود و لابلای آن صدا، بلند می‌گفت: «ذکریا داکتر است. زود باش بنویس!» تا صنف چهارم درس خوانده بود. وقتی روس‌ها به هرات رسیده بودند؛ پدرش تمام زندگی‌اش را جمع کرد و آمد تلاب. دادا زود قد کشید و بعد از چهار سال عروسش کردند. خاله نازی رفیق و هم‌نفس دادا گفته بود: «دادا تو هر سال یک بچه به بغل خو داشته. خانواده شوهریو کم جمعیت بودند و بچه زیاد دوست داشتند.» بعد مانند دادا آهی می‌کشید و ادامه می‌داد «بعد از هفت سال دادا تو بیوه شد او ماند و یک‌ بچه‌یو که شد بابا تو. خانه‌‌ی‌نا زیر بمبارون روس‌ها گم شده بود. ایی! همو شاو دادا تو خودی بچه برفته بود خونه آقا خو. خوب شد رفته بود، اگه نه مه حالی کسی‌ر ندشتم.» چهار پسر و شوهر دادا زیر باروت و آتش روس‌ها هیچ شدند؛ همه می‌گفتند که جنگ به تلاب نمی‌رسد... اما رسیده بود. مثل سایه‌ی مرگ خزیده بود تا آستانه‌ی هر خانه.

   دخترها و پسرها با چشمانی سرخ از پشت پنجره، دادا را نگاه می‌کنند. اشک‌های‌شان قطره قطره می‌چکد. نمی‌دانم برای دادا گریه می‌کنند یا برای نخود و کشمش‌هایی که دیگر کسی نیست تا با لبخند برای‌شان بدهد؛ نخود و کشمش‌هایی که دادا هر بار به یاد کودک‌های شهید خود به آن‌ها می‌داد. انگار با هر مشت طلایی رنگش تکه‌ای از خاطره‌ی بچه‌های خودش را میان دست‌های غریبه‌ها زنده می‌کرد. او هرگز نگفت اما از نگاه‌هایش فهمیده می‌شد که آن دانه‌های ساده سوغاتی‌هایی از داغی بودند که هرگز سرد نشد.

   بابا آرام‌ آرام از پله‌های جلو دهلیز بالا می‌آید. روبه‌روی دَر که می‌رسد چشمش به دادا می‌افتد، آهی از دلش کنده می‌شود. درجا می‌نشیند و با دو دستش صورتش را می‌پوشاند. تنش می‌لرزد، صداهایی از او می‌شنوم که تا حالا نشنیده بودم. نگاه مادر از پشت دَر به دنبال صدا می‌رود و بعد خودش. دست‌هایش را روی شانه‌های بابا می‌گذارد و بعد با هم گریه می‌کنند. همه‌چیز انگار خواب است، یا چیزی شبیه خواب.

   دادا رکوع و سجده می‌رفت اما اشتباه. یادم هست... نه، یادم نمی‌رود. همان روز زیر درخت توت نمازش که تمام شد، با بی ملاحظه‌گی گفتم: «دادا همه‌ی نمازت که اشتباه بود.» چشم‌هایش پر از اشک شد. به سجده افتاد. او کُچَه می‌زد و می‌گفت: «خدایا مه ایقدَر ساله همیته خوندم، حالی؟». کسی هیچ‌وقت چیزی نمی‌گفت. نه از ترس که از دل‌نازکی‌اش. دادا زود می‌شکست، زود اشک می‌ریخت و زود خودش را سرزنش می‌کرد. بابا همان لحظه رسیده بود. گفت: «دادا از دل نماز می‌خونه، مهم دل‌ است.» دادا سرش را بلند کرده بود و گفت: «کاشکی کسی زودتر می‌گفت.» ولی دل هیچ‌ کسی نیامده بود. شاید چون دل دادا، همیشه در حال قنوت بود و مهم دل است.

   مادر می‌گوید می‌خواهند جنازه را ببرند کنار بروید. زن‌ها کنار می‌روند خاله نازی «خشتِ نمکی»‌ای را با پارچه‌ای سفید می‌پوشاند و می‌دهد دست مادر می‌گوید:« تابوت را که برداشتند بگذار جایش» قلبم از جا کنده می‌شود، بغضی در گلویم دست و پا می‌زند و حرف‌هایم اشک می‌شوند در پهنای صورتم. مادر صورت دادا را می‌پوشاند. بابا و چند مرد داخل می‌شوند و  تابوت را با تکبیر بلند، می‌کنند. خانه تاریک می‌شود ولی دادا هنوز با انگشت‌های بی‌رمقش دانه‌های تسبیح را می‌گرداند و با هر دانه که می‌افتد یک پله به خدا نزدیک‌تر می‌شود. دانه‌ها، یکی یکی می‌گردند و می‌افتند و دادا از میان ابرها پله پله بالا می‌رود، فرشته‌ها بر سرش نخود و کشمش می‌پاشند؛ تا این‌که با همان لبخند شیرینش می‌رسد به یک قصر سفید که هیچ رنگی جز سفیدی ندارد. سفیدَ، سفید.

 

مدینه یوسفی
موقعیت: هرات، افغانستان
وظیفه: دانشجو، نویسنده
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه