دود و دیورا
دود و دیورا
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

گمان می‌کنم هفته‌ی قبل بود که رفتم دیدن پدرم. مادرم مخالف این‌کار بود. او می‌گفت بگذار به حال خودش باشد اما می‌دانستم که او در اصل از این می‌ترسد که من پدر را به خانه برگردانم. آن روز او روی چوکیِ در گوشه‌ای از یک حویلی خرابه نشسته بود. اغلب با مردان دیگری هم‌‌پیشه خودش که همه لاغر و سیاه بودند یا در حویلی‌های خرابه بود یا در زیر پل‌های پر از مدفوع. چیزی در دستش بود و مقابل آفتاب نشسته بود. چشمانش از سبز به قهوه‌ای مایل به عسلی گرائیده بود. از او پرسیدم آیا بی‌خواب است؟ جواب داد که حالش خوب است. نمی‌دانستم چرا آمدم. آیا آمدم که اورا به خانه برگردانم؟ یا فقط ببینمش؟ گفتم:«پدر، تا کی ای رقم زندگی کنیم؟ بیا خانه.» جوابم را نداد. به جلویش نگاه کرد و ته چیزی را زیر پا له کرد. نمی‌خواست برگردد و مادر هم از برگشتنش‌‌ می‌ترسید. مادرم هیچ وقت با او رابطه‌ی خوبی نتوانست برقرار کند. وقتی من کوچک بودم هیچ‌وقت حرفی نمی‌زد شاید از این می‌ترسید که پدرم که تا آن‌روز دست رویش بلند نکرده بود، دست بلند کند یا حتی بدتر حرفی بزند که بعدها باعث پشیمانی‌اش شود اما وقتی بزرگ‌تر شدم از گذشته‌اش می‌گفت از این‌که وقتی هفده ساله بود پدر‌ و مادرش اورا عروس کردند. وقتی که چیزی از زندگی‌ نمی‌دانست درگیر زندگی و اولادداری شد. در جلوی‌مان رَسته‌ای از خانه‌های فروریخته‌ قرار داشت.خانه‌های گِلی. دیوار های حویلی که در آن مردها نشسته و یا خوابیده بودند آنقدر فروریخته بود که می‌شد به جای دَر از دیوار وارد خانه شد. مردان دیگری هم بودند. اما من فقط دوسه نفرشان را می‌دیدم که در گوشه‌ای جمع شده بودند و باهم چیزهایی رد و بدل می‌کردند. همه‌شان سیاه و خشک بودند. آن‌قدر لاغر بودند که آدم وقتی به آنها نگاه می‌کرد، خیال می‌کرد که این انسان‌ها فقط پوست‌هایی اند روی استخوان. پدرم یک و نیم ماه می‌شود از خانه آمده است بیرون و از آن موقع چندباری به دیدنش آمدم.  هیچ وقت در یک‌جا نمی‌ماند. هربار که می‌خواهم ببینمش مجبورم همه جاهایی که انتظار می‌رود آن‌جا باشد را بگردم و بعد پیدایش کنم. هربار که بعد از دیدن پدرم به خانه برمی‌گردم، مادر می‌پرسد در کجا بود و‌چی‌کار می‌کرد و حتی گاهی می‌پرسید حالش چطور بود؟ آیا لاغرتر شده بود؟ شبیه معتادهایی شده بود که در کوچه و‌بازار می‌بینیم؟ هربار که به دیدن پدرم می‌آیم متوجه می‌شوم که او با اینکه کم‌تر درگیر مخدر است، باز تغییری خفیف در او ایجاد شده است. زیر چشمانش سیاه شده اند، موهایش دراز شده، دندان‌هایش چرک و زرد رنگ شده و همینطور نوک انگشتانش سیاه و کثیف شده. و امروز متوجه شدم چشمانش رنگ عوض کرده. تیره و خاموش شده. نمی‌دانم آیا اوهم شبیه مردانی که در آن حویلی می‌دیدم مواد مخدر می‌کشد یا نه. تا هنوز ندیده بودم که شبیه آن‌ها چیزی بخورد یا با پیچکاری چیزی وارد وجودش کند نمی‌دانم این تغییراتی که در‌ وجودش پدید می‌آید از غم است یا از مخدر. مادرم اما فکر می‌کند که پدر از اینکه از خانه بیرون رفته ناراحت نیست. او می‌گفت:  پدرت سال‌هاست پشت بهانه می‌گشت تا اولادها را روی دست خودم به حال خودشان باند و برود.

پدر‌ ساکت بود و من به یک و‌‌ نیم ماه قبل فکر‌کردم. به روزی که او از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. عصرِ قبل از آن روز باهم جنگ کرده بودند. تاجایی که به یاد دارم از پس از تولد خودم باهم جور نمی‌آمدند اما وقتی بزرگ‌تر شدم و خواهر و برادرم متولد شدند دعوا را شروع کردند. جنجال می‌کردند و به هم حرف‌هایی می‌زدند که گمان می‌کنم تا آن‌روز آن‌قدر روی دل‌شان سنگینی کرده است که بلاخره راهی برای به رخ کشیدنِ نقص‌ها و بدی‌های هم پیدا می‌کردند. اما جنجال آن عصرشان برای این بود که مادر فکر می‌کرد به‌خاطر این پدرم بیکار است و برایش کار نمی‌دهند که کاری از دستش برنمی‌آید و بی‌عرضه است. آن‌روز عصر وقتی از بیرون برمی‌گشتم با خودم عهد کردم که از فردا کاری دست و پا کنم و پدرم را بگذارم چند وقتی استراحت کند. اما وقتی وارد خانه شدم پدر روی چپرکتی در دالان نشسته بود و مادرم در دهلیز لباس می‌دوخت. چندماهی می‌شد که پدرم بیکار بود و این چند ماه یک‌روز هم خانه‌مان کم‌تر از روز قبل سروصدا نداشت.

پدر با صدای بلند به مادرم می‌گفت: تا بچه ات کلان شد شکم‌تان ره سیر کردم. بچه‌ات کلان شده روانش کن کار بگیرد و کار کند. پیر شدم هنوزم باید خودم بروم برتان نان پیدا کنم؟

صدای ماشین خیاطی مادرم نمی‌گذاشت حرف‌هایش را درست بشنوم اما می‌فهمیدم که در جواب پدرم همان حرف‌های همیشگی‌اش را تکرار می‌کند و می‌گوید: در جوانی پیرم کدی. از همو‌ روز اول که دیدمت فهمیدم بی کاره ‌استی و کاری ره یاد نداری.

حرف‌هایشان برایم خیلی تکراری بود. مادرم از این می‌گفت که او را در هفده سالگی به مردی سی ساله دادند و حتی نمی‌توانست اعتراض کند. تا حالا که شانزده سال از عروسی‌شان می‌گذرد و سه اولاد دارد هیچ‌وقت اعتراض نکرده و با بدی‌های شوهرش ساخته اما از این به بعد دیگر توان  این‌طور زندگی را ندارد. اما پدرم از این می‌گفت که کار پیدا نمی‌شود و بیکاری خیلی زیاد شده. نمی‌‌دانستم حق را به کدام‌شان بدهم. به حرف‌ کدام‌شان باور کنم و پشت کدام‌شان را بگیرم. می‌دانستم که این حرف‌ها تا صبح تمام می‌شود برای همین چیزی نگفتم.

آن‌شب پدر نان نخورد و قبل خواب گفت که می‌گذاردمان به حال‌ خودمان و می‌بیند که چطور بدون او دوام می‌آوریم. مادرم برای ما نان آورد و خواهرم دسترخوان را پهن کرد. مادر وقتی در دهان برادر کوچکم نان می‌گذاشت گفت که یک‌عمر با پدرم زندگی کرده و صبر کرده اما او همیشه منتظر روزی بوده که اولادهایش را روی دست مادرم بماند و‌ خودش برود. برادرم را طوری به خودش چسپانده بود که ما صورتش را دست نمی‌دیدیم. اما می‌دانستم که دارد گریه می‌کند. همیشه وقتی باهم جنجال‌شان می‌شد مادرم بعد از جنجال گریه می‌کرد. آهسته و‌ پنهانی. گاهی وقتی خیاطی می‌کرد می‌دیدم که گریه می‌کند اما صدایش را نمی‌شنیدم.

نیم ساعتی می‌شد که با پدرم در جلوی آفتاب نشسته و حرفی نزده بودیم اما گاهی زیرلب چیزهایی می‌گفت. از جایم بلند شدم و گفتم من میروم خانه. به صورتم چشم دوخت و با ناخن‌هایش ریش‌هایش که خیلی زیاد شده بودند را می‌خارید. مدتی سرد و‌خاموش نگاهم کرد و چیزی نگفت. سرش را تکان داد و به پاهایش و ناخن‌های دراز و کثیفش نگاه می‌کرد. با صدای آهسته گفتم خداحافظ و از حویلی بیرون رفتم. آن کوچه تا حویلی خودمان پانزده دقیقه‌ای فاصله داشت. راه‌مان از کوچه پس کوچه‌ها می‌گذشت. وقتی به خانه رسیدم. دروازه را جمیله باز کرد. داخل حویلی شدم و متوجه شدم که جمیله سرش را از دروازه بیرون کشیده و‌ کوچه را می‌بیند. حالا که این‌هارا می‌نویسم به فکرم می‌رسد که آن‌روز جمیله برای این بیرون را نگاه کرد که دوست داشت پدرم را با خودم آورده باشم. مادرم روی دالان نشسته بود و با ماشین خیاطی‌اش لباس می‌دوخت. از روزی که پدرم رفته، خرج خانه‌مان از همین ماشین به دست می‌آید. چندباری رفتم پیش رفیق‌های پدرم تا برایم کار پیدا کنند اما می‌گفتند بیکاری خیلی زیاد شده اما اگر کاری پیدا شد خبرم می‌کنند. بوت‌هایم را کشیدم و روی دالان جلوی مادرم نشستم. مادرم سرش را از روی ماشین بلند کرد و به من نگاه کرد. مثل همیشه اول پرسید: خوب بود؟

گفتم: تغییر کرده...

جمیله پهلوی مادرم نشسته و‌ چنان به حرف‌هایم گوش می‌داد که می‌ترسید بگویم شبیه معتادهایی شده که می‌بینیم.

گفتم: لاغرتر شده اما خوب است.

مادرم با دستش لباسی که نصف دوخته بود را زیر و رو کرد. روی درز‌های لباس را با انگشتش صاف کرد و بلاخره خیلی آهسته گفت: کاشکی می‌گفتیش می‌آمد خانه.

چیزی نگفتم. نگفتم که گفتمش و نیامد. نگفتم که دیگر با من هم درست و حسابی حرف نمی‌زد. حتی این‌راهم نگفتم که غم‌زده شده و حق با اوهم بوده که کار پیدا نمی‌شود.

مادرم چند دقیقه همینطور ساکت ماند و وقتی دید چیزی نگفتم این‌بار گفت: تو پانزده ساله شدی و از عروسی ما شانزده سال می‌شود. شانزده سال است که مه دلم می‌شود بروم. بروم و کل چیز را پشت سرم بانم و در فکرش هم نباشم. شانزده سال است که این زندگی را تحمل می‌کنم. مه هم دلم می‌شوه که بروم. دلم می‌شوه خودم را از غمِ زندگی بی‌غم کنم اما چی‌کنم. وقتی عروسی کدم مادرم به مه یاد داد که زن‌ها غم‌هاشان را در ماشین خیاطی می‌ریزند.

حوریه جنتی
موقعیت: کابل، افغانستان
وظیفه: شاعر
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه