در حصار دیوارها
در حصار دیوارها
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

در حالی که خیابانِ آشنای بیرون خانه در حجابی غلیظ از مه غایب گشته بود و او هرچه قدم برمی‌داشت، گویی زمین در برابرش محو می‌شد، همانند سرابی که هرچه به آن نزدیک‌تر شوی، دورتر می‌نماید، رابعه گام برمی‌داشت و گام برمی‌داشت. مه به حدی غلیظ بود که انگار تمام دنیا را در بر گرفته و او را در دنیایی تاریک و نامعلوم حبس کرده است. درختان کهنه و خاکی حیاط، سایه‌های طولانی از خود به جا می‌گذاشتند، اما هیچ‌کدام از آن‌ها به نظر نمی‌رسیدند که حقیقت داشته باشند. گویی همه چیز در حال فرورفتن به درون یک خلای  بی‌پایان بود. نفس‌هایش سنگین شده بود. پاهایش دیگر به فرمان او نبودند؛  بی‌حسی و آرام، ‌آرام از ساق پاهایش به اندام‌های دیگر سرایت می‌کرد،  گویی جسمش به مرور تسخیر می‌شد. در هر قدمی که برمی‌داشت، صدای سنگینی در گوشش طنین می‌انداخت. صدای نفس‌های خودش، صدای پاهایش که بر زمین می‌خوردند،  صدای دلش که در سینه‌اش به تندی می‌تپید، همه در هم می‌آمیختند و او را به عمق دنیای مبهم و کابوس‌وار می‌بردند.

صدا می‌زد. فریاد می‌کشید:

-       « محدودم نکن! دست و پایم را نبند! جسمم را اشغال مکن!»  

صدایش گاه در فضا می‌پیچید و انعکاسش به سمت خودش بازمی‌گشت، و گاه در گلو می‌خشکید و به سرفه می‌افتاد. اما دست از تلاش برنمی‌داشت. هرچه فریاد می‌زد، زمین بیشتر او را می‌بلعید. بدنش می‌لرزید و هر لحظه احساس می‌کرد که در این فضای نامحدود در حال محو شدن است. اشک‌ها در چشم‌هایش جمع شده بودند، اما نمی‌دانست آیا می‌گِرید یا به معنای واقعی کلمه در حال ذوب شدن است.

و ناگهان با ندای آشنای مادر، این جهان وهم‌آلود فروریخت. چشمانش باز شد. دنیای مه‌آلود جایش را به دیوارهای آشنای اتاقش داد. فضای اتاق آرام‌تر و طبیعی‌تر از هر چیزی بود که در آن لحظه از خواب و بیداری انتظار داشت. قطرات عرق روی پیشانی‌اش با دستان گرم مادر پاک شد. او نگاهی پر از نگرانی به رابعه انداخت و با دست خود، موهای پریشان دخترش را از روی صورتش کنار زد.

رابعه صاف نشست. به چهره مشوش مادر خیره شد و لبخندی لرزان، برای تسکین دل او، تحویلش داد. اما این لبخند چیزی از سنگینی کابوس‌هایش کم نکرد. مدتی بود که خواب آرام نداشت. کابوس‌ها شب‌هایش را تسخیر کرده بودند و حالا، دنیای واقعی نیز تحت تأثیر آن قرار گرفته بود. همه‌چیز در ذهن او به هم می‌ریخت. دنیای بیرون، همانند دنیای درونش، به تدریج تنگ‌تر و بی‌روح‌تر می‌شد.

خانه دیگر همان خانه نبود. دیوارهایش تنگ‌تر می‌شدند. اتاق‌ها گویی به درون خود فرو می‌ریختند و اشیاء بی‌آنکه کسی آن‌ها را بردارد، ناپدید می‌شدند. کتاب‌هایش یکی‌یکی غیب می‌شدند؛ ابتدا رمان‌ها، سپس دفترچه یادداشت‌هایش.

 ابتدا گمان می‌کرد شاید در کمال خستگی فراموش کرده باشد که جایی کتابی را گذاشته باشد، اما بعدتر به شک افتاد. اشیاء گاهی در کنار او ظاهر می‌شدند و گاهی ناگهان از دست می‌رفتند. او این فروپاشی را می‌دید، حس می‌کرد، اما هیچ‌کس او را باور نمی‌کرد. مادر می‌گفت:

-       « همه‌اش خیالات است، دخترم!»

 پدر جدی‌تر او را به  " توهم "  متهم می‌کرد و برادر، غرق در دنیای خود، حتی نگاهی به او نمی‌انداخت. رابعه گاهی احساس می‌کرد مثل یک روح سرگردان در خانه‌ای کهنه و متروکه زندگی می‌کند. هر لحظه احساس می‌کرد که به تدریج از سوی دنیای پیرامونش طرد می‌شود.

در این تنهایی، رابعه به حقیقتی دردناک پی برد؛  این دنیای کوچک‌شونده،  انعکاسی از درون او بود. هر بار که ناامیدی بر او چیره می‌شد، دیوارها تنگ‌تر می‌شدند و اشیاء بیشتری ناپدید می‌گشتند. این تنگنا گویی جایی برای نفس کشیدن باقی نمی‌گذاشت. اما لحظاتی که امیدی هرچند کوچک در او جرقه می‌زد، این روند متوقف می‌شد. گویی این دنیای درونی و بیرونی او با یکدیگر در یک رقابت مرگبار دست و پنجه نرم می‌کردند.

یک شب، دیگر نتوانست از این کابوس فرار کند. خودش را در اتاق کوچکش محبوس کرد. تنها چهار دیوار سفید برایش باقی مانده بود، و هوایی سنگین که به سختی می‌توانست نفس بکشد. هیچ‌چیز، حتی صدای ناله‌های خودش، در این اتاق شنیده نمی‌شد. همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود.

ناگهان، در این فضای خفقان‌آور، سوسوی نوری در گوشه‌ای از اتاق نمایان شد. نوری ضعیف و مه‌آلود که گویی از دنیای دیگری آمده بود. با دستان لرزان و قدم‌هایی سنگین به سمت نور رفت. چیزی قدیمی اما آشنا از دل این نور بیرون آمد؛ دفترچه نقاشی کودکی‌اش. رابعه با دستانی لرزان صفحات را ورق زد. نقاشی دختری کوچک با لباسی رسمی توجهش را جلب کرد. دخترک لبخند می‌زد. این تصویر ساده، چیزی را در دل رابعه بیدار کرد.  یاد آور روزهای شد که می‌خواند، می‌نوشت و می‌سرود.  روزهایی که خیالش او را به جهانی بی‌مرز می‌برد و کابوس‌های خفقان‌آور هنوز بر ذهنش سایه نیفکنده بودند.

صفحه‌ها را ورق زد. خورشید، درختان، پرنده‌ها... و کودکی که با لبخندی شادمانی جهان بی‌انتها را نقاشی کرده بود. در آن لحظات، رابعه احساس کرد که درختان روی کاغذ جان می‌گیرند و بادهای خیالی در دنیای نقاشی‌اش می‌وزند. این تصویر ساده، همچون نوری در دل تاریکی بود. دیوارها لرزشی خفیف کردند. دخترک نقاشی‌شده جان گرفت و او را به دنیایی سبز و بی‌انتها فراخواند. رابعه با ناباوری دستش را روی دیوار نهاد. گرمایی عجیب از آن عبور کرد. چیزی در درونش تغییر کرده بود، گویی در دل این اتاق کوچک، در دل این دنیای محصور  زندگی دوباره شروع به جرقه زدن کرده بود.

دخترک نقاشی‌شده با صدای ملایم گفت:

-       « زندگی از جرقه‌ای کوچک می‌تواند دوباره شعله‌ور شود، اما باید خودت بخواهی...»

و این جمله در ذهن رابعه طنین‌انداز شد. لبخندی لرزان بر لبانش نشست. تکه‌ای از امید، هرچند کوچک، در دلش زنده شد. اما همان لحظه، دیوارها دوباره لرزیدند. نور جنگل کم‌رنگ شد و همه چیز به سکوت فرو رفت.

رابعه در میان شک و یقین،  بر دفترچه خیره شد. دستانش لرزید. زندگی درون او بارقه‌ای یافته بود، اما برای شعله‌ور کردنش، باید از زندان ذهن خود می‌گریخت.

مولوده امینی
موقعیت: کابل، افغانستان
وظیفه: شاعر ،نویسنده
تعداد آثار در آوای زریاب: 2

داستان های مشابه