10
دقیقه
- ساکت! ساکت!
- حلقهی محاصره سنگین است و برای شکستن آن فقط معجزه لازم داریم.
- قیام راست میگوید، نابود میشویم!
همزمان با این که حوصله آسمان سر رفت، بغضش را شکست و شروع به گریستن کرد؛ گلولههای مرگ یکسره چنان بر فراز پایگاه میبارید که حتا پرندگان آسمان را به وحشت انداخته بود. دیدهبانان از جایگاهشان که بلندترین نقطهی حصار بود، چنان سقوط کردند که جمجههایشان همچو دهن ماهی باز ماند. خونهای قاطی شده با محتویات داخل جمجمه نقش مرگ را بهروی زمین ترسیم کردند و چشمان باز چهار شهید گواهِ رسیدن به آخر خط بود.
فریادهای یوروشگران که اللهاکبر گویان سمت پایگاه هجوم میبردند، آجیر مرگ بازماندگان را به صدا در آورد. سربازان تشنه و گرسنه در آسمان لالهگون تصویر چرخبالهای دولت مرکزی را جستجو و در میان همهمهی دشمن گوشهایشان حسرت شنیدن صدای دولتمردان را از بلندگوها داشتند. اما دریغا! جز صدای گلولهها و نارنجک هیچی طنین گوشهایشان نمیشد.
پایگاهی که سهشبانه روز بدون دریافت کمک از طرف حکومت مرکزی دوام آورده بود، از طرف دشمن محاصره شد. تفنگهای خالی از گلوله فقط ترس و وحشت را ساطع میکرد. انگار سربازان میدیدند که فرشتهی مرگ بر فراز پایگاه میچرخید و همهیشان هر ثانیه بیم قبض روحشان را داشتند. پنجاه سرباز رفتهرفته به سی و بیست تنزل کرد. با کم شدن رقم، غلبهی ترس و هجوم دشمن بیشتر میشد.
دل دیوارهای کاگُلی، بلند و بالای قریه با هجوم سپاه گلولههای طرفین سوراخ سوراخ شد و خدا میداند تن سربازها چه حالی داشت. زوزهی باد خیلی شبیه آخرین نفسهای دم مرگ بود. باد چنان میوزید که خاک رقصان از زمین بلند میشد و چشم زندگی را کور داشت؛ تکههای کاغذ و برگهای افتادهای درختان در آسمان طوری به پرواز درآمده بودند که گمان میکردی مسابقهی بادبادکبازی است.
- فقط پنج نفر ماندیم!
یکی از سربازان گفت:
- خدایا... مادر پیر و مریض مرا صبر بده!
دهها نیروی طالب با شعار اللهاکبر وارد پایگاهی شدند که خیلی شبیه دخمهی اجساد بود. پنج سرباز زنده، در محاصره کامل قرار داشتند؛ هر لحظه امکان کیش و مات وجود داشت تا یکی از نیروها سمت قیام هدف گرفت و گلولهی رها شد. قیام کنار همقطارانش نقش زمین شد و یکی فریاد زد:
- بس دی! زه غواړم چې پاتې نور ژوندی پاتې شی.
قهقهی زد و دندانهایش نمایان شد؛ انگار سالها بود جوهر خمیر دندان و مسواک دندانهایش را زیارت نکرده بود؛ دهنش بوی تعفن میداد و خندهاش متعفنتر. نیروهای طالبان در سراسر پایگاه پراگنده شدند تا شاید شکاری قایم شده باشد؛ دو سرباز برای بستن و بردن چهار نیروی نظامی کافی بود. در وهلهای بستن و بردن بازماندگان، طالبان از عدم حضور زندهجانی در آن محل خبر دادند. با خنده و شادی از روی اجساد شهیدان رد میشدند و با لگدی خون دهن شهیدان را بیشتر افشان میکردند.
آسمان از دیدن هوای مهآلود و خونآلود به ستوه آمده بود و گریستنهایش شدت گرفت. قمندان و سه سرباز با تقدیر بسته در چنگ مدافعان دین اما دشمن بنیآدم مهر سکوت زده بودند. با دیدن اجساد دیدهبانان صحن پایگاه بغضشان خموشانه ترکید و گریستند. اما شانس آوردند باران میبارید و اینطور نیرویهای دشمن سرشکهای غلتانشان را نمیدیدند.
نیروی دشمن، رنجر سربازان را غنمیت جنگی شمرده، سوار شدند. هرچهار سرباز را عقب رنجر نشاندند و آمادهای رفتن شدند. اما آنسوتر درون دخمه پژواک خفیفی شنیده میشد:
- یاالله!
قیام در میان خون غلت میزد و هنوز گرمی خون همقطارانش را احساس میکرد. گمان میکرد، در جهان مردگان سیر دارد؛ دستهایش را جلوی چشمانش قرار داد، سالم بودند ولی احساس کرد بازوی راستش تیر میکشد. مطمئن شد هنوز در جهان زندگان اما میان اجساد تکهتکه و نامراد افتاده...
سرش را اندکِ بلند کرد و جای خالی قمندان و سه سرباز دیگر را یافت؛ آهِ کشید و گوشهایش را تیز کرد؛ هنوز صدای مرگ در چند قدمی او قرار داشت.
- باید ژر تر ژره اسیران څخه ووځئ او لاړ شئ!
- ایا تاسو له موږ سره نه یاست؟
موزیانه قهقهای زد و گفت:
- زه به وروسته راشم، لومړی به دا ځای وسوزوم!
قیام سلانهسلانه از جایش بلند شد و با دست چپ، بازوی راستش را محکم گرفت. تکیه بر دیوارهای خونین از میان اجساد لنگانلنگان راه را در پیش گرفت. باران پژواک خفیف ولی دردناک قیام را در خود پوشش داده بود؛ نمیدانست برای پرپر شدن لالهها خون گریه کند یا حداقل برای زندهماندش لبخند بزند. او وارد اتاقک کوچکی شد و از پنجرهی درب و داغانش نظری به بیرون انداخت؛ چهار سرباز بختبرگشته را سوار بر عقب رنجر دید؛ دانههای درشت باران به سر و صورت آنها تازیانه میزد و طالبان قهقه میخندیدند. تمام وجودش از ترس میلرزید و دانههای عرق یکییکی از جبیناش میافتاد. موهای خرماییاش رنگ باخته و بطرز فجیعی با خون چسپناک شده بود. وحشت وجودش را فراگرفت؛ هرکی به چشمانش میدید، میدانست که قیام با چهچیزی یا چهکسی مقابل است؛ او فرشتهی مرگ را مقابل چشمانش میدید، موهای دراز حنایی و لباس سفید غرق در گِل و خونِ نیروی طالب، باعث رعد و برق در افکار قیام شد. اما انگار حرصِ درون او میجوشید؛ حسی او را ترغیب به زنده ماندن میکرد. شاید غریزهی درونش بود که او وادار به ایستادگی کرد. دور برش را نگاه کرد و دستهی بیلی را یافت که هفته قبل هنگام غرس نهال شکسته بود. گوشهایش سنگین شده بود و دیگر حتا صدای باران را نمیشنید جز صدای درونش؛ فرار کن! فرار کن!
از پنجره بیرون را زیر نظر داشت و منتظر بود تا در فرصت مناسب فرار کند. نیروی طالب مثل گرگِ در کمین شکار زوزه میکشید و انگار بوی طعمه را استشمام میکرد. سرگردان دور خودش اینسو و آنسو پرسه میزد تا شاید بتواند با یافتن طعمه غریزهاش را ارضا کند. شلپشلپ کنان دوباره به همان جهتی برگشت که سربازان را اسیر گرفته بودند. وقتی دور و برش را نگاه میکرد، انگار زیر لب ضرب زبانی را تمرین داشت. با نگاه لیزریاش یکییکی همه اجساد را ورانداز و حتا برای اطمینان نبضشان را چک میکرد. ناگه صدای شلپ شنید...
از جا پرید و همان لحظه جای خالی سربازی را یافت که دقایقی قبل یکی از همراهانش گلولهی سمتش رها کرده بود. دندانهایش را روی هم فشرد و فریاد زد:
- نو تاسو مړ نه یاست!
قیام فرار کرده بود و با گرفتن بازویش در میان درختان باغهای دشت قلعه تا میتوانست میدوید. نیروی دشمن دنبالش راه افتاده و با هر غرش مرگآسای که سر میداد، همزمان آذرخشی دل آسمان را جریحهدار میکرد. در میان انبوه درختها و بتهها قیام تنها راه نجاتش را دویدن میدانست؛ او هرگز به عقب نگاه نمیکرد و زیر لب دعای میخواند: (لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَک إِنّی کنْتُ مِنَ الظّالِمینَ) اما نیروی طالب با گفتن " چېرته روان یې؟ چېرته روان یې؟ زه ستاسو د مړینې فرښته یم!" دنبال او میدوید.
- پدر دوست ندارم سرباز باشی؛ این شغل تو را از من خواهد گرفت.
یاد آوری حرفهای رحیم، پسر کوچکش سبب میشد که جلوتر از صیاد شلپشلپ کنان لای برکههای آب و چالهای کم عمق گِل بدود؛ حالا فشار از گوشهایش کاسته شده بود و میتوانست صداهایی پیرامونش را بشنود؛ دندانهای فک بالایش را طوری روی لب پایینی گذاشته بود که هر لحظه ممکن بود چانهاش آبشار خونین شود. اما دریغا که مچ پای قیام تاب خورد و رو به جلو افتاد. صیاد همهمهی شادی سر داد و میخواست با جستی روی صید خودش را بیاندازد. یک قدم به قیام نرسیده که نیروی طالب پایش به سد چوبی گیر کرد و افتاد. چنان صورت نفرتانگیزش در گِل فرو رفته بود که فریاد و همههاش به خموشی گرایید. قیام از این فرصت بار دیگر استفاده کرده و از جا بلند شد.
- راه به قدمهای تو هموار میشود.
با گفتن این حرف لبخند تلخی زد و دستهی بیل را که زمان افتادنش بین دو تنهی درخت مثل سد گیر کرده بود برداشت. جسم بیجان اما فرشتهی نجاتش را در دست گرفت؛ دشمن از شوق رسیدن به طعمه هرگز جلوی پایش را نمیدید و همین محتاط نبودنش باعث شد، با سدِ که در یک اتفاق ایجاد شده بود، برخورد کند و نقش زمین شود. قیام با دستهی چوبی بیل چندینبار محکم به کمر طالب زد؛ نیروی طالب فریاد هولناکِ در دل باغ سر داد. دستار کثیف طالب حالا در دستان قیام بود؛ با دستهای لرزان اما اراده راسخ نشست بالای سر طالبِ که با ضربات پیهم قیام آه و ناله داشت. با دستار تناب دار سیار ساخت و بیهیچ هراسی، دستار را دور گردن طالب دور داد، دور داد و دو انتهایی آخرش را با دو دست گرفت. با بیشترین قوتِ که داشت قصاص مرگ همه سربازان را بجا آورد؛ از جایش برخاست و دستهی بیل را گرفت؛ قیام به مسیری که آمده بود، نگاه کرد. هنوز از دور دورا میتوانست برجِ را که برای دیدهبانی درست کرده بودند، ببیند. چشمانش گریان شد و با پشت دست دماغش را پاک کرد:
- شهادتتان مبارک! جانبازان دلیرم!
داستان های مشابه