جام لطیف
جام لطیف
زمان:

15

دقیقه

داستان کوتاه

جام لطیف


جامی است که عقل آفرین می‌زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش
خیام

میان باغ بادام می‌دویدم، باغ بادام‌های سرخ با سبزه‌های تیره‌ی جگری. در نظرم زمان می‌گذشت، یعنی قابل دید شده بود؛ زمان برایم قابل دید شده بود. نه، درستش این‌که باید اقرار کنم که بسیار به زحمت و مشکل می‌دویدم اما نه چنان سریع؛ چون سرعتم به حدی ضعیف بود که می‌توانستم حاشیه‌ی بادام‌ها را ببینم؛ حاشیه‌ی آن‌ها از نور ضعیف سفید بود. حرکت گیاه‌ها را دیده اید؟ کودک که بودم، در خانه‌ی ما یک درخت بزرگ بود که گل‌هایی خوش‌بو داشت. شب‌ها گاهی پیشش می‌رفتم و منتظر می‌ماندم که ببینم چگونه غنچه‌هایش باز می‌شود اما کوچک‌ترین حرکتی دیده نمی‌شد. صبح که می‌رفتم، می‌دیدم درخت از گل‌های نوشگفته پر است. خیلی متعجب می‌شدم و می‌گفتم چگونه ممکن است که در یک شب، غنچه باز شود اما دقیقن در چه زمانی این‌ها باز می‌شوند؟ گمانم وقت بازشدن غنچه‌ها سحرگاه است و من نمی‌توانستم آن وقت بیدار شوم و ببینم. اما در آن باغ، من رشد بادام‌ها را می‌دیدم. چنان سریع می‌دویدم که رشد بادام‌ها را می‌دیدم. آن‌جا زمان یک قسم عجیب شده بود. وقتی می‌دویدم، به درخت‌ها نگاه می‌کردم؛ بادام‌ها چنان با جزییات دیده می‌شدند که می‌توانستم خش‌خش خیلی آرام رشدشان را بشنوم و حرکت رشد را ببینم.

بعدتر آن نور ضعیف سفید، کم‌کم گم شد و بادام‌ها به فروریختن شروع کرد. بادام‌های سرخ، نرم بود؛ بسیار نرم که وقتی به روی و بدنم می‌خورد، شبیه پرده‌ی نازک و بالطافت بود که روی جلدم، با انحنا می‌افتاد و می‌لغزید و پایین می‌افتاد. دیگر به حاشیه‌ی باغ بادام رسیده بودم.

در پایان این باغ، یک جنگل تاریک و سیاه بود. درخت‌های نازکِ تیره‌ساقه داشت. بلندی درخت‌ها، حد نداشت. آسمان دیده نمی‌شد، اما در آن سوی جنگل، نور زرد و ضعیفی را می‌دیدم. از میان درختانِ سیاهِ نازک و بلند، گویی در آن سوی دنیا، امیدی بود.

در میان این جنگل سیاه دوباره می‌دویدم. این‌جا لذت‌بخش بود. هوایی معطر و خنک داشت و اندکی مرطوب بود. وقتی می‌دویدم، به ساقه‌ی درخت‌ها دست می‌زدم. خیلی نرم و دل‌انگیز بود. سیاهی‌اش در دستم می‌ماند و بعد اندک‌اندک محو می‌شد. مطمینم نمی‌شد از آن‌ها بالا رفت، چون بسیار نرم بود و خیلی راحت خم می‌شد. دلم می‌خواست بغل‌شان کنم و همان‌جا بمانم اما بی‌اختیار می‌دویدم. اندکی می‌ترسیدم و در ضمن، آن نور زرد ضعیف، ترغیبم می‌کرد تا به آن سوی جنگل برسم.

هر چه می‌دویدم، نور نزدیک نمی‌شد. نور زرد ضعیف، من را مثل موجودی نورپرست، به خود می‌خواند؛ اگر نه جسمم می‌خواست در آن جنگلِ شب بمانم. من اهل آن‌جا نبودم. ناآرام بودم. هر قدر پیش می‌رفتم، حس می‌کردم از عقب سیاهی بیشتر روی سرم هجوم آورده است. لذت‌بخش بود و ترسناک، و من اهل آن‌جا نبودم. آن نور، من را می‌خواند و از سیاهی‌یی که به دنبالم افتاده بود و کم‌کم سنگینی‌اش را درست پشت شانه‌هایم حس می‌کردم، ترس و دلهره‌ام بیشتر می‌شد. دیگر مشمیزکننده می‌شد. وقتی به درخت‌ها دست می‌زدم، لذت‌بخش بود ولی سیاهی‌یی که روی دوشم مثل مایعی لزج و سرد تماس می‌کرد، آزارم می‌داد.

نمی‌دانستم چقدر گذشت، اما بالاخره به پایان جنگل رسیده بودم. وقتی هنوز پاهایم در آخرین نقطه‌ی جنگل سیاه بود، دیدم توان حرکت ندارد. دست‌هایم را دیدم که چروک خورده و رگ‌های کبود آن معلوم می‌شود. ریش و مویم دراز شده بود و مثل ماه سفید. ابروهایم به سر چشمانم می‌افتاد و می‌توانستم سفیدی آن‌ها را هم ببینم. دیدم شکمم خیلی برآمده است. وحشت نکردم، برعکس خندیدم. به یاد فکاهی‌یی افتادم که وقتی کودک بودم، برایش از خنده می‌مردم.

پیرمردی به نواسه‌اش می‌گوید: «عزیز دلم، بیا بشین سر زانویم.» پسرک می‌گوید: «بابه جان، نمی‌توانم بشینم.» پیرمرد می‌گوید: «چرا عزیزم؟» پسرک می‌گوید: «چون پیش از من، شکم‌تان روی زانوی‌تان شیشته.» من برای این فکاهی پیش خودم قاه‌قاه می‌خندیدم. این را کسی برایم تعریف نکرده بود، خودم در یک کتاب فکاهی خوانده بودم. خودم برای خودم می‌خواندم و قاه‌قاه می‌خندیدم.

در آخرین نقطه از جنگل سیاه، من هم به قهقهه افتادم. وقتی پاهایم هنوز در جنگل سیاه بود، با شکم افتادم به آن سو. صحرایی پر از ریگ بود. یک ریگ بسیار سفید و شفاف. دانه‌هایش مثل بلور بود. اندازه ریگ ریزریز بود اما وقتی یک مشت می‌گرفتی، می‌فهمیدی از جنس دیگری است. سفیدِ سفید، چیزی شبیه جنس بلور اما ریزِ ریز.

پاهایم هنوز در جنگل بود. هر چه به سمت خودم می‌کشیدم، نمی‌آمد. از درون جنگل صدایی می‌آمد. خیلی آرام و حزین می‌گفت: «دل! دل!» به گریه افتادم. نترسیده بودم. فقط دلم می‌سوخت و نمی‌دانم چرا. بیشتر گوش دادم، خوش‌آهنگ، آرام و حزین می‌خواند: «دل... دل...» گریه می‌کردم، چقدر حزین بود. با هق‌هق گفتم: «دلم؟ دلم... دلم که با توست.» وقتی دست روی سینه‌ام گذاشتم، هیچ تپشی را حس نمی‌کردم. دیدم پاهایم آزاد شده است. دیگر صدایی نمی‌آمد. همان‌جا دراز کشیدم. توان برخاستن نداشتم.

میان ریگ‌های سفید، حس آرامش زیاد بود. دیدم آفتاب بالا می‌آمد. ریگ‌ها گرم‌تر و لذت‌بخش‌تر می‌شدند. حسی که از بودن در آن‌جا می‌گرفتم، قُوت جانم می‌شد. شکم بزرگم را برداشتم و دوباره بلند شدم. هرچند خیلی پیر بودم اما فکر می‌کردم پاهای نازک و چروکیده‌ام، توان برداشتن این تن -و مخصوصن این شکم- را ندارد اما با آن هم برخاستم و دیدم دوباره می‌دویدم. این دویدن، از آن سوی دنیا، تا این‌جا تمامی نداشت. در اختیار من هم نبود. گویی اگر نمی‌دویدم، می‌مردم. مثل بعضی پدیده‌های خارج از اختیار، مثل زمان، مثل تپش قلب، مثل نفس‌کشیدن یا مثل مرگ شده بود.

با این شکم، با این پیری، هنوز می‌تپیدم و می‌دویدم. وا، پیرمردِ سبک! اما این چه طرز دویدنی بود؟ خجالت می‌کشیدم اما همچنان می‌دویدم. ریگ‌های گرم و نرم و سفید، خیلی لذت‌بخش بود. دلم می‌خواست خودم را سراپا در آن ریگ بپوشانم. می‌خواستم جزئی از همان صحرا شوم. اما پاهایم جنون داشتند. خجالت‌آور بود اما دست من که نبود. دیگر نمی‌دانم زنده بودم یا مرده. درون سینه‌ام چیزی نمی‌تپید. دیگر دل نداشتم. بیدل بودم. ها؟ نه آن بیدل، یعنی واقعن بیدل! واقعن بیدل شده بودم.

تصور کنید، مردی با شکم کلان، با ریش و موی سفید و دراز، با پاهای لخت، میان یک صحرای بزرگ می‌دود و می‌خندد و شاد است. خجالتم ندهید، به رویم نخندید لطفن! فقط تصویر کنید.

وقتی می‌دویدم، ناگاه از پا افتادم. زمین خوردم. تنم سرد شد. سر بلند کردم و دیدم هوا ابری شده بود.

در میان صحرا، اندکی دورتر از من، نور سرخی دیده می‌شد. خیلی خیلی ضعیف بود. ضعیف‌تر از آن نور سفید جنگل سرخ بادام، ضعیف‌تر از آن نور زردی که در آن سوی جنگل سیاه دیده می‌شد.

اصلن دیده نمی‌شد، فقط می‌توانستی بفهمی آن‌جا نوری سرخ است. در واقع، سرخِ بی‌نشان بود. دلم برایش پر زد. نه، ببخشید. من که دل نداشتم. یعنی آن نور را خیلی خواستم. هی بابا، یعنی دلم آن نور سرخ را خواست. دیگر قسم نمی‌شود گفت، هرچند بیدل بود.

انگشت‌هایم را دیدم، می‌فرسود. جلدم خیلی از حال افتاده بود. پاهایم یک ذره توان نداشت. اما خیلی دلم می‌خواست که به آن نور سرخ برسم، به آن سرخ بی‌نشان برسم. من که هرگز عسکری نکرده ام، اما مثل یک سرباز جان‌فدا، با آرنج‌هایم به کشیدن تنم شروع کردم. چندان دشوار نبود، مخصوصن روی آن ریگ -شبیه ریگی که شاعر در عالم خیال می‌گوید زیر پایش پرنیان آمده همی- کشیدن تن سرد و بی‌جان، خیلی سهل بود؛ حتا می‌شد خیلی با مژگان دوید.

اما شکمم، وای خدایا! چه عذابی! آن همه دویدم، یک گرام هم آب نشده بود. اگر واقعن با این شکم به سربازی اعزام می‌شدم، دوباره معافیت می‌گرفتم.

باری، اشتیاقم چنان بود که به هر عذابی بود، خودم را به آن نور سرخ نزدیک کردم. خیلی زیبا بود. یک حلقه‌ی کوچک سرخ بلورین که دل آدم می‌خواست آن را لمس کند. نوری که از آن ساطع می‌شد، گویی درشت بود. نور درشت! نمی‌دانید چگونه است؟

وقتی دست‌هایم را پیش کردم، دیدم خیلی زشت شده است دستم. به هر نقطه‌یی که دستم نزدیک می‌شد، نورش غلیظ‌تر و زیباتر می‌شد. بیشتر خجالت می‌کشیدم که با این دستان زشت، لسمش کنم. اندوهگین شدم. چقدر ناقابلم! از درون حلقه آواز می‌آمد: «از توست... این از توست!»

به گریه افتادم. چقدر آواز شیرین و سکرآور بود. هوای ابری تیره‌تر شد. صحرا سردتر شده رفت. چند قطره باران سرخ از آسمان ریخت. مزه‌اش تلخِ شیرین بود؛ ببخشید چون قطره‌یی به دهنم ناخواسته افتاد، فهمیدم. اما من سرکشیدمش. قطره‌یی سرکشیدم و چشمم جوشید. باران بارید. باران زیاد بارید. باران واقعی!

از همه جا آب روان بود. به پشت دراز کشیده بودم. حس می‌کردم پاهایم در حال محو شدن هستند. خاکستر می‌شد و آب می‌شست و می‌برد. چشمم می‌جوشید. سرم گرم شده بود. چشمم می‌جوشید و نمی‌توانستم ببندمش. باران تنم را می‌شست و می‌برد. تن فرسوده و پیرم، خاکستر می‌شد. دم‌به‌دم ازم کاسته می‌شد. باران می‌شست و می‌برد. چشمم می‌جوشید. سرم گرم‌تر می‌شد... تمام می‌شدم... من تمام می‌شدم...

شفیع بیریا
موقعیت: کابل، افغانستان
وظیفه: شاعر
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه