10
دقیقه
کودکان دنیای زیبای دارند، برای آنها هیچ چیز زشتی وجود ندارد. برای من نیز چنین بود. اما حیف که آن زیبایی خیلی دوام نمی آورد. آخرین باری که دنیا فقط زیبا بود را به یاد می آوری؟ سخت است آن روز را به یاد بیاوری. شاید نخستین زشتی زمانی بود که تازه از خواب بیدار شدی و میخواستی موش و پشک ببینی. اما تلویزیون شکسته شده بود. و یا داخل مکتب شدی، فهمیدی که فراموش کردی کارخانگیات را بنویسی. در صنف و تا آخرین، ساعت درسی، چشم های بزرگ استاد از پشت عینک ها به تو خیره ماندند، از مرز های پوست و استخوان گذشتند درون مغز شدند و راه رفتند. آنقدر راه رفتند تا استاد قلم را بین انگشتانت گذاشت و تو اشک ریختی. از آن روز به بعد ترس نیز در کنار زشتی افزوده شد: ترس از خشم استاد. ، ترس از صدا ها. ترس از شکسته شدن شیشه تلویزیون، ترس از گریه و چشم های سُرخ و صورت زخمی. مادر بزرگ خردمندانه این ترس ها را تا سالها از من دور نگه داشت. حتی روزی که مُرد و دیدم در کنج خانه افتاده و صورتش سپید تر از همیشه گشته بود. لاله آن روز از مادر بزرگ می ترسید، من اما لبخند می زدم و گُدی را محکم تر در آغوش می فشردم. موهای گُدی بُلند و سیاه بودند، و با دو دکمه از لباس های پدر برایش درخشان ترین چشم های دنیا را بخشیدیم. نگین های چادر مادر را دانه دانه با مادر بزرگ کندیم و دندان های گُدی را ساختیم. گُدی معصوم ترین موجود خانهی ما شده بود. او مثل پدر خشمگین نمی شد، و یا مثل مادر صورتش زخم بر نمی داشت و بر خلاف مادر بزرگ گُدی هرگز نمی مُرد. نشسته بودم و اشک می ریختم و به یاد می آوردم که لحظه به لحظه از شب را شمرده بودم و چشم به ساعت دوخته بودم. مادر بزرگ آمد ، کنارم نشست. و پرسید:
- دخترک مره چی شده؟
پاسخی ندادم و مادر بزرگ ادامه داد:
- امروز به دخترم یک چیز جور میکنم که از ای به بعد گریه نکنه، یک چیز بهتر از موش و پشک.
همانطور که اشک می ریختم پرسیدم:
- چی؟
اشک ها را از صورتم پاک کرد و گفت:
- گُدی.
نخست رفتیم و تمامی لباس های کهنه را جمع کردیم. مادر بزرگ پرسید:
- از کدام رنگ جور کنیم؟
به لباس ها چند لحظه خیره ماندم. از چند رنگ متفاوت لباس داشتیم، سفید، سیاه، زرد، سُرخ. برایش گفتم:
- از رنگ زرد و سفید، و موهایش را از رنگ سیاه!
تمام لباس ها را دانه دانه برداشت و از زیر نظر گذشتاند، لباس سفید پدر، چادر سیاهِ مادر، لباس سُرخ من و ژاکت زرد خودش. قیچی را برداشت و از هر لباس بُرش زد، کنار هم قرار داد، شروع کرد به ساختن گُدی و گفت:
- هر وقت نیاز داشتی گُدی ره بغل کو، غم و ترس ره از ات دور میکنه.
میخواستم به گورستان بروم، قبر مادر بزرگ را بیابم و برایش بگویم:
- گُدیگک تو هم نتوانست چیزی را دور نگه دارد، این همه زشتی را انتظار نداشتی نه؟ دروغ می گفتی.
به نظرم آمد که از زیر خاک فریاد می زند و می گوید:
- ها دروغ می گفتم، همه چیز دروغ بود.
آوازها اوج گرفتند، میلرزیدم، صدای افتادن چیزی به گوشم می رسید. پدر جیغ می زد ، و مادر گریه می کرد. فکر می کردم اشک هایش باران وار می گریزند از دهلیز می گذرند و به اتاقم می رسند، می ترسیدم مادر آنقدر اشک بریزد که همه جا را بگیرد و من و گُدی غرق بشویم، در آغوش گرفتمش و گفتم:
- گُدی جان نترس، چیزی نیست.
در دهلیز با شدت کوبیده شد.
- گُدی جان، باد در ره بسته کرد، نترس، چیزی نیست!
آواز مادر به گوشم می رسید که می گفت:
- خدایا، مه چی گناهی کردم؟
لبخند می زدم و به گُدی می گفتم:
- چیزی نیست، نترس.
کاش زیبایی دنیای کودکانه هرگز تمام نمی شد، اما ممکن نبود، برای هیچکسی ممکن نیست، زیرا هرگز نمی دانی چی زمانی شروع زشتی است، و تا چشم باز کنی در این زشتی غرق شده ای، مسبب بیشتر این زشتی ها دیگران اند. دگران ما و گُدی های ما را به بند کشیدند. اکنون که فکر میکنم چه چیزی می تواند ترس ها را از من دور کند؟ به بیرون از پنجره می بینم. دست هایم یخ زده اند. می روم و گلوله های بزرگ برف را روی هم میگذارم. لاله نفس، نفس زده خودش را نزدم می رساند، از سرما می لرزد و می گوید:
- زردک آوردم، برای بینی آدمک.
میبینم و با خشم می گویم:
- این نمیشه یکی دگه بیار.
با چوب هیکل آدمک برفی را می تراشم، برف ها می ریزند احساس میکنم آدمک می خواهد چیزی بگوید اما هنوز دهنش را نساختیم می گویم:
- کمی صبر کن، دندان هایت که جور کردیم باز گپ بزن.
گُدی را از طاقچه برداشتم و گفتم:
- این زشتی و غم بزرگ است، بسیار بزرگ است و تو نمی توانی دورش بسازی.
به راه افتادم، خودم را به دروازه مکتب رساندم، و از بالای در به درون مکتب انداختمش و بُلند گفتم:
- گُدی، روی تخته هر چی دوست داشتی بنویس!
- گُدی، ساعت تفریح ریسمان بازی کن!
- گُدیگک، تو، حد اقل آزاد باش!
در راه برگشت به خانه به نظرم آمد که شهر و مردمش جز یک سکانس فیلم سیاه و سفید هستند، به نظرم آمد که رُز ها رنگ باخته اند و کبوتر ها پرواز نمی کنند، به نظرم آمد که ما شخصیت های داستانی هستیم که همه باید زیر تیغ و در بند باشیم. به نظرم آمد که پادشاه با لشکر عظیمش از وسط شهر می گذرد و به هر کسی که نگاه می کند سنگ می شود.
به دنبال لاله رفتم، ذغال نیز گرفتیم و برگشتیم. هر دو نفس های مان برای لحظه ای ایستاد، آدمک برفی خراب شده بود، دست لاله را گرفتم و به خانهی مان بُردم. گُدی را به دستش دادم و گُفتم:
- چیزی نیست، دوباره می سازیمش.
داستان های مشابه