10
دقیقه
نویسنده: عزیز نسین
برگردان به فارسی - دری: باسط یزدانی
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود.در سرزمینِ دور پادشاهی فرمان می راند، که رعیتش در آرامش و رضایت زندگی می کردند، حکومت آنقدر دموکرات بود، که
گویی نخستین گُل دموکراسی در آن خاک شکوفه زده بود.
سالها گذشت - و بلا به دور – قحطیِ بی سابقهی دامن آن سرزمین را گرفت که حتی ثروتمند ترین رعایای پادشاه که زمانی انبار های شان انباشته بود از غذا، به گدایی تکه نانِ خشکی افتاده بودند. پادشاه که وخامت اوضاع را درک کرده بود و می دانست که این قحطی خانمان سوز، کمر رعیت را خم خواهد کرد، و باعث خواهد شد تا وفادارترین آنها نیز دست به شورش بزند. بلاخره فکری به سرش زد او جارچی ها را به گوشه و کنار سرزمینش فرستاد تا فرمان پادشاه را اینگونه به گوش رعیت برسانند:
ای مردم، به این فرمان با دقت توجه کنید، که بعداًً نگویید که "نگفته بودی" پادشاهِ با عظمت ما از خدمات شما مردم، به وطن و حکومت آگاه است، به همین منظور، برای قدردانی مدال های با رتبه های مختلف آماده شده است. هر کسی که به هر نوعی به وطن خویش خدمتی انجام داده برای دریافت مدال خود را به قصر پادشاه برساند.
این فرمان به شگفتی باعث شد تا مردم همه چیز را در مورد فقر و نداری از یاد ببرند و برای بدست آوردن مدال های برتر با هم رقابت کنند. پادشاه دستور داده بود تا مدال ها در اندازه های بزرگ و کوچک ساخته بشوند، و اندازه و ارزش جنس هر مدال باید متناسب با خدمتِ که انجام شده بود، باشد. مدال های درجه یک که برای بالاترین رده خدمت در نظر گرفته شده بودند، از طلای خالص ساخته شده بودند، مدال های درجه دو از نقرهِ خالص و پس از آن مدال های از مس، حلبی، آهن و... نیز ساخته شده بودند. ادعا های که برای دریافت مدال ارائه می شد، توسط شخصِ خود پادشاه و درباریان بررسی می شد، و برای مدعیای که شایسته بود، مدال اهدا می شد.
پس از چند ماه، آنقدر مدال ساخته و اهدا شده بود که معادن خالی شده بودند، و برای ساخت مدال از چوب و چرم استفاده می شد. مردم با افتخار در خیابان ها، بازار ها و قریه ها، با مدال های آویزان از گردن، گشت و گذار می کردند و دگر کسی از گرسنگی شکایتی نمی کرد.
ماده گاوی در پایتخت مملکت که متوجه شده بود، گردن های انسان ها مثل گذشته خالی نیست، و زیور آلات زیبا جای برجستگی استخوان ها را در بدن مردم گرفته، کنجکاویش باعث شد تا بداند چی می گذرد. پس از اینکه از فرمان پادشاه آگاه شد، پادشاه را برای اینکه خدمات مردم را ارج می گذارد، در دل ستایش کرد. و با خودش گفت:
- چرا نباید من، شایستهای مدال نباشم؟
با اینکه گرسنگی باعث شده بود چیزی جز استخوان و پوست از او به چشم نخورد، اما اعلامیهی پادشاه به او توانایی بخشید و خود را با عجله به قصر سلطنتی رساند. نگهبان دم دروازه قصر راهش را بست، و به او جازه ورود نداد.
گاو گفت:
- به پادشاه والا مقام ما بگو، که ماده گاوی از میان رعیتش می خواهد او را ببیند.
نگهبان تلاشی زیادی کرد تا او را از قصر دور کند، اما گاو نعره می کرد و سر و صدا به راه انداخته بود، تا اینکه پادشاه از حضورش آگاه شد و فرمان داد تا او را به قصر بیاورند. پادشاه از گاو پرسید:
- چه چیزی پای تو را به قصر ما کشانده ؟
گاو پاسخ داد:
- اعلاحضرتا، من شنیدم که شما به پاس خدمات رعیت، برایشان مدال افتخارِ ملی می دهید، من نیز به همان دلیل به حضور رسیدم!
پادشاه که درخواست گاو را کسر شأن مدال افتخار، تلقی کرد، خشمگین شد و فریاد زد:
- گاو احمق! چگونه می توانی با چنین درخواستی، با اعتبار مدال سلطنتی بازی بکنی؟ نمی دانستم که یک چهار پای نیز می تواند ادعای خدمت به وطن بُکند، تو به کدام خدمت مینازی؟
گاو گفت:
- اعلاحضرتا! اگر یک گاو مستحق این مدال نباشد، هیچ کسی دگری هم نمی تواند. من تمام عمرم را به شما، وطن و به رعیت شما خدمت کردم، شیر، گوشت، پوست و استخوان هایم را برای شما فدا کردم، حتی از مدفوع من نیز استفاده می کنید، پادشاها! برای بدست آوردن مدال این همه خدمت کافی نیست؟
دل پادشاه از پاسخ گاو به رحم آمد و فرمان داد هر چه سریعتر مدال افتخارِ ملی درجه دو را برایش ببخشند. گاو جستک و خیزک کنان و خوشحال از قصر سلطنتی بیرون شد. در راه با قاطری روبرو شد. قاطر گفت:
- روز بخیر، خواهر گاو!
- روز بخیر، برادر قاطر!
قاطر گفت:
- بسیار خوشحال هستی، نی که گوساله زاییدی؟ در گردنت چه آویزان کردی؟
گاو با فخر تمام ماجرا را به قاطر بازگو کرد. قاطر آبِ که دستش بود را گذاشت زمین و خودش را به قصر سلطنتی رساند و از نگهبان درخواست کرد تا او را فوراًً به نزد پادشاه ببرد. نگهبان با خشم گفت:
- ممکن نیست، برگرد و برو!
ولی قاطر با لجاجتی که از اجدادش به ارث برده بود و نمیخواست بدون دیدار با پادشاه آنجا را ترک بگوید، شروع کرد به لگد زدن به در و دیوار قصر. پادشاه که از آمدن مهمانِ گستاخی به قصر آگاه شده بود، دستور داد:
- بگذارید داخل شود، هر چه نباشد، قاطر هم مانند همه مردم دگر، از رعیت ماست.
قاطر بعد از ورود به درگاه پادشاه، دست و دامن پادشاه را بوسید و پس از دعا برای سلامت و عمر طولانی پادشاه، خواستار مدال افتخارِ ملی شد.
- ای قاطر! چه خدمتی برای وطن کردهای که خود را شایستهای مدال میدانی؟
- اعلاحضرتا! حیف نیست که با آن همه خرد و دانایی از خدمات من برای وطن آگاه نباشید؟ آیا نمی دانید من همانم که سلاح های شما را در جنگ و فرزندان و کالا های تان را در صلح از یک جا به جای دگر می برم؟ آیا این بخاطر خدمات شایستهی جامعهی ما قاطران نیست که هرگز دموکراسی و آزادی این وطن به خطر نمی افتد و تا اکنون حفظ شده؟
پادشاه که قاطر را حق به جانب می دانست، دستور داد تا مدال شمارهِ اول افتخارِ ملی برای او داده شود. قاطر خندان و رقصان از قصر بر می گشت که خری او را دید و گفت:
- روز بخیر، پسرم!
- روز بخیر، کاکا!
خر در پاسخ گفت:
- از کجا آمدی و به کجا چنین سر مَست و شتابان می روی؟
قاطر ماجرای مدال گرفتنش را به خر گفت و خر جستان و خیزان خودش را به دروازه قصر رساند و به نگهبان گفت:
- من باید پادشاه را ببینم!
نگهبان مانع ورود خر به قصر شد، خر با آواز بلند عرعر کرد. پادشاه همین که از آمدن خر به قصر باخبر شد، اجازه ورود او را به قصر صادر کرد.
خر درخواستش را برای مدال به عرض پادشاه رساند، پادشاه با خشم فریاد زد:
- ای خر احمق! آیا فراموش کرده ای که تو یک خر هستی و یک خر حق ندارد با پادشاه یک مملکت دیدار کند؟ گاوها با شیر و گوشت و پوست شان به وطن خدمت می کنند، قاطر ها با حمل بار و سلاح به وطن خدمت می کنند اما الاغ ها جز عرعر کردن که کاری نمیکنند.
خر که انتظار چنین سخنانی را از پادشاه نداشت، دلخوری اش را پنهان کرد، خودش را جمع و جور کرد و با تضرُع گفت:
- اعلاحضرتا! فقط خر ها هستند که به شما خدمت می کنند، اگر در این وطن هزاران خر مثل من نبودند، شما چگونه می توانستید، در این عصر دموکراسی و آزادی به عنوان یک پادشاه بر گُرده های این ملت سوار بشوید و حکمروایی کنید؟ پادشاه باید مدیون خر ها باشد، که با وجود و حمایت همیشهگی ما خر ها شما همچنان حاکم این وطن هستید و حکم می رانید!
پادشاه به فکر فرو رفت و با نگاههایش به درباریان دانست که آنها نیز با حرف های خر قانع شده اند که خر حق به جانب است. پادشاه با تبسم چاپلوسانهی به خر پاسخ داد و گفت:
- ای خر! ای وفادارترینِ رعیت من! به هر آنچه که گفته ای شهادت می دهم و ایمان دارم، هیچ مدالی نداریم که شایستهی خدمات تو باشد.
پادشاه اندکی مکث کرد و بلند فرمانش را فریاد زد:
تا زمانی که خر زنده است، مهمان ویژهی حکومت خواهد بود و حکومت مکلف است که روز کاهِ سلطنتی برایش آماده کند.
پادشاه خطاب به خر ادامه داد:
ای خر، پس بخور و بنوش و شاد باش و عر عر کن و دعا گوی من و حکومت باش!
داستان های مشابه