10
دقیقه
دیگر امیدی نداشت. وقتی جلو مبارز ایستاد بود، گفت:
- فقط پنج سد افغانی میخواهم. با همین میشود. رفیق! پنج سد!
- تا نگویی برای چه میخواهی، نمیتوانم. من میدانم تو آدم خوبی هستی اما با این سر و وضع از هیچکسی پول نمیخواستی. این وقتها مثل سابق نیستی. مگر همین هفتهی پیش معاشت را نگرفته بودی؟
- گرفته بودم.
- خب دیگر.
- اما میفهمی که معاشم را پیش خودم نگاه نمیکنم. به مادرم میدهم. پیش خودم هیچ ذخیرهیی نگاه نمیکنم.
سکوت کردند. مبارز میخواست چیزی بگوید اما ساکت شد. بالاخره انگشتش را بالا برد و گفت:
- اگر شیطنتی داری، خب راست بگو.
- نمیتوانم راست بگویم؛ چون خیلی طولانی است.
چشمهایش سرخ شده بود و گویا گریهاش گرفته بود.
- من تا امروز تو را به این وضع ندیده بودم. چنین بیمورد پول نمیخواستی. سر و وضعت هم معلوم است که شوخی نداری.
به دیوار تکیه داد. مبارز نگاهش کرد و چند چیز دیگر هم گفت اما جوابی نگرفت.
به آخر کوچه خیره نگاه کرد. خود را از دیوار کند و روانهی راهش شد. از قبل هم میدانست که مبارز برایش پول نخواهد داد. نه این که آدم خسیسی باشد، بلکه سر و وضع خودش مشکوک بود. آدم گمان میکرد که معتاد شده است. زمان زیادی میگذشت که شاد نبود.
از چهارراهی فردوسی دور میخورد. نمیدانست حالا کجا باید برود. به سمت سیدآباد یا دانشگاه مرکزی؟ هیچکدام، به سمت کتابخانهی فردوسی رفت. صبح باران باریده بود و حالا ابرهای پراکنده در هوا معلق بودند. از صبح تا آن وقتِ قبل از ظهر، خیلی راه گشته بود. یک ماه میشد که در روزهای فراغتش این قسمی ولگردی میکرد. مزاحم اوقات این و آن میشد. چیزی را در شهر جستجو میکرد. سر کوچهها میایستاد و دقیق میشد که آیا از کدام جایی دود میبرآید؟ اگر دودی مییافت، پشت آن خانه میرفت و بوی میکرد تا اگر بوی آتش هیزم باشد، بیشتر ببوید اما آن بوی گمشده را نمییافت. میایستاد و منتظر میماند که شاید از خانهیی پیرمردی بیرون شود و دم دروازه، زیر آفتاب بنشیند اما در این کوچههای مدرن، این رسم خیلی کم بود. دم غروب، به کوچههایی میرفت که از جنوب به شمال امتداد داشتند؛ چون میخواست تابش نور سرخ آفتاب را آنگونه که سالها پیش میدید، بر روی دیوارها ببیند؛ اما یا اصلن نور آفتاب سرخ نمیشد یا آنگونهیی که سابقها میشد، نمیشد. شاید دیوارهای کاهگلی رنگ دیگری به خود میگرفت و این دیوارها آن حس را زنده نمیکرد. اگر هم خیلی گذرا آن حس زنده میشد، زود فکرش به چیزی درگیر میشد و نمیتوانست دنبالهی آن حس را بگیرد. منفذ خاطرههایش را کور کرده بودند. دلش دیواری سیاهسوخته میخواست که در زیر آن تنوری باشد و زنی که چهرهاش از گرما سرخ شده، نان خانهگی بپزد. چنین چیزی در هیچجای این دوروبرها نمانده نبود.
پیش دروازهی کتابخانهی فردوسی ایستاد. کسی بیرون آمد، بسیار قدبلند و لاغر بود. قسمی راه میرفت که گویی کتابی دزدیده باشد. اکثر قدبلندها پشتِ شانههایشان برآمدهگی دارد، پس شاید ساختمان بدنش همین قسمی بود. به یاد کتابدزدیهای خودش افتاد؛ اما او خودش قوز نمیکرد. وقت کتابدزدی، بسیار هم شیطان و چالاک میشد.
ده سال پیش، وقتی از مقابل این کتابخانهی بزرگ میگذشت، حس مطبوعی برایش دست میداد و گمان میکرد آنجا، بسیار جای خاص است؛ اما وقتی به آنجا پایش رسید، چیز خاصی ندیده بود. برعکس دچار حس ناخوش شده بود و هر چه بیشتر به آنجا میرفت، میل فرار در وجودش بیشتر میشد. یگانه روز خوشایندی که یادش میآمد، روز معرفی یک مجموعه از رباعیات شاعران بلخی بود. آن روز بادی بسیار تند میوزید. چهار دور تعمیر، در آن وسط وزوزی شدید میکرد و نمنم باران میبارید. به فریاد نازک و حزین باد گوش میداد؛ رقتانگیز و دلهرهآور بود. آن یگانه خاطرهی خوشش از کتابخانهی فردوسی بود اما چه سود، دیگر هیچ میل نداشت از دروازه به آن طرف قدم بگذارد.
خواست برگردد، اما وقتی با خود سنجید که همین که رو برگرداند، درست روبهرویش، که البته قابل دید هم نبود، روضه است و دیگر آنجا را اصلن خوش نداشت؛ چون وقتی داخل میرفتی، تلاشی میکردند. روزهایی که دانشگاه میرفت، مجبور بود دورادورِ روضه را بچرخد تا به آن سمت برسد؛ چون با بیک قطعن اجازهی ورود نمیدادند. زمانی اینجا هیچ قید و بندی نبود. حالا سالها میشد که هر کسی وارد روضه میشد، باید تلاشی میکردند. پس حالا دیگر خودش به آن داخل نمیرفت.
بالاتر رفت. به کارته صلح داخل شد و از پسکوچههایی که نمیشناخت، بالاخره خودش را به سیدآباد کشاند. این وقتها ستیزهجویی و لجاجتش غیر انسانی شده بود؛ یعنی با چوب و سنگ و دروازه و ورقپاره و پوش قلم و جوراب و هر چیز ممکن لج میکرد. روضه که خیلی موضوعش بزرگتر از این چیزها بود. وقتی لج میکرد، دیگر به بهانهی «چمنِ مجیر» هم کسی او را نمیتوانست آنجا ببرد. حتا اگر آن فرامن -برادرزادهی مجیر- هم خواهش میکرد، لج کرده نمیرفت.
وقتی سیدآباد رسید، پشیمان شد. رفیقش دیگر آنجا نبود. ندانست به چه خیالی آنجا سر زده است. به او هر قدر مزاحمت میکرد، ایرادی نداشت اما او دیگر آنجا نبود. با آن هم به لیلیه وارد شد. نگهبان با همان ریش بلند و سیاهسفید، این طرف و آن طرف را پاک میکرد. سلام نکرد. به هیچکس نگاه نکرد. به منزل سوم رفت و دهلیز را که هزاران بار آنجا قدم زده بود، نشناخت. تغییر! تغییر را نفرین کرد. همهچیز تغییر میکرد؛ تعمیرها را رنگ میکردند، چیزهای تازه میآوردند و کهنهها را بیرون میریختند و هزار کار دیگر، که بالاخره هیچچیز سر جایش نماند، حتا احساسات سر جایش نماند. میخواست به آن اتاق آخری برود و دستگیر را دور بدهد و با بهانهجویی بپرسد:
- آرتا هست؟
و کسانی دیگر که باید در اتاق میبودند، حیرت میکردند که این چه قسم نام است؟ این مُردنی دیگر که است؟ و میگفتند که آرتا پارتا نیست. و چند لحظهیی سریع دورادور اتاق را میدید و بیشتر دلخون میشده برمیگشت. چند لحظهیی بسیار دقیق همین صحنهها را پیش خود تصور کرد ولی جرات نکرد. او جرات کتابدزدی را داشت، اما از چنین چیزهایی خودداری میکرد. از رویهی سرد کسان بسیار ناراحت میشد، پس خودش را با چنان رویهیی برابر نمیکرد.
از تعمیر پایین شد. کسی را ندید و کسی هم او را. آنجا بسیاریها را میشناخت اما البت وقت زیادی گذشته بود که هیچیکی از آشناهایش آنجا نبودند. یاد و خاطرش نمانده بود که چقدر وقت گذشته که آنجا نرفته است. وقتی از آنجا دور شد، دوباره به تعمیر لیلیه نگاه کرد. با خود گفت:
- اگر برگردم و بپرسم که آیا کدام بدخشانی آنجا است؟
و خیال کرد که بدخشانی را برایش بیاورند و از او در مورد انسانهای زیادی که از بدخشان میشناخت بپرسد و بدخشانی بگوید که تکتک آنها را میشناسد و احوال همه را برایش برساند. و او بابت همهی این شناختها، آن بدخشانی را بغل کند و سپاسگزارش شود. فقط یک خیال بود، جرات چنین کارهایی را نداشت.
مبارز برایش زنگ زد اما جواب نداد. با او لج نمیکرد، فقط از پرسشهایش میترسید. آن دلیلی که برای پولخواستن داشت، به اندازهی این شهر بزرگ بود و آخرش هم میدانست که آن دلیل قناعتبخش نخواهد بود. باز زنگ آمد و جواب نداد. میدانست آن لحظه مبارز چگونه دندانهایش را از قهر به هم میساید.
از چهارراهی سیدآباد، به کوچهی روبهرو تیر شد، به آن کوچهیی که آخرش بند است و یک پل هوایی هم دارد. به نظرش کوچهی قشنگی بود، البته به نظر او در چندین سال پیش. حالا چنین نمینمود. با خود میگفت:
- اینجا یک وقت این تعمیرِ باشکوه نبود. هرچه بود، کهنهتر بود اما من که دوستش داشتم. حالا چرا این قدر غریب جلوه میکند؟ ندانستم از کجا این تغییر درونی من شروع شد. چه اتفاقی رخ داد. کاش همان سر وقت به فکر کشف اینها میشدم. اگر همان سر وقت متوجه تغییرات ناخوش درونم میشدم، شاید میشد جلوش را گرفت. حالا دیگر دیر است. حتا آن آسمان دور، با آن ابرهای زیبا هم آن سالهای خوش را به صورت درست به خاطرم نمیآورد. فقط زخمه میزند؛ هر صحنهیی که راه به گذشته میبرد، زخمهیی میزند و گویا در رشتهی روحم، نوای نازک و کوتاهی مینوازد و پس به سیاهی فرومیرود. ابونصر...
دم دروازهی دانشگاه رسیده بود که نام ابونصر را گرفت و متوقف شد. یادش رفت چه میخواست بگوید اما گزینهی دیگری برای مزاحمت و اوقاتتلخی یافته بود. خوب میدانست حالا او کجا است و تمام روز هم همانجا در دسترس خواهد بود.
پیامی به مبایلش آمد. نوشته بود: «امروز ساعت سه». با خود گفت:
- باشد عزیزم. هر وقت تو بخواهی. تو با رضایت خود میخواهی اوقاتت را تلخ کنم؟ تو خیلی مهربانی. نمیفهمی، وقتی در تاریکی اتاقم مینشینم، تنهای تنها و بی سروصدا، پشیمان میشوم از این که حرفهای ناخوش برایت زده ام. چقدر خوب و پاک و نازنین هستی؛ چرا باید یک لحظه خاطرت مکدر شود؟
به صفحهی مبایل خیره ماند. سرش کج شده بود و کنج لبش، لبخندی نشسته بود پر از شوق. میاندیشید که حداقل امروز باید سعی کند که او را ناراحت و پریشان نکند.
به داخل دانشگاه نگاه کرد. چقدر راهش را کج کرده بود تا به اینجا برسد. حالا میخواست چه کار کند؟ به پول نیاز داشت. به یک مقدار پول ناچیز برای یک درد بیدرمان. میخواست از این شهری که چارگوشهاش پر از خاطرهها (خاطرههای کمفروغ) شده بود، بگریزد. ماهها و شاید سالها میشد که جرقههای گاه و ناگاهِ خاطرهها آزارش میداد. با خود خیال میکرد که به اولین استادی که سر بخورد، خواهد گفت:
- من در حال نیستم استاد. من در گذشته مانده ام. در گذشتههایی مانده ام که هنوز شما را هم نمیشناختم، شما هم آن من را نمیشناختید که در آن خاطرهها مانده است. به آن منی کمک کنید که از آن دورها به حال برگردد. خواهش میکنم، فقط پنج سد افغانی ضرورت دارم. در حال زندهگی نکردن سخت است استاد.
و فکر میکرد استاد حتمن خواهد پرسید که چگونه پنج سد افغانی تو را نجات میدهد؟ و حتمن پیش خود نتیجه خواهد گرفت که این پسر معتاد شده است یا نشه میکند. خجالتآور است. اگر واقعن با همین ژست و با همین کلمات به خواهش چیزی میرفت، جوابی جز این مگر میگرفت؟ هر کسی هم بود، شک میکرد.
یک روز در میان کار میکرد. روزی که کار داشت، همه راحت بودند. مزاحم اوقات کسی نمیشد. به تعبیر خودش، برای کوتاهفرصتی در حال زندهگی میکرد؛ اما در روز وقفه، هر آشنایی را مییافت، به ناله و دلخونی شروع میکرد. یکبار هم به کسی که اعتراض کرد، گفته بود:
- وا، تو نشنو عزیز من! خب، فقط همینجا دم رویم بنشین. من عقدهیی دارم، یا مرض و بلایی، که حس میکنم با گفتن از شرش خلاص خواهم شد. اگر کنج سرک بایستم و با خودم حرف بزنم، مردم چه خواهند گفت؟ تو که نمیخواهی رفیقت را مردم دیوانه بپندارند...
رفیقش مات مانده بود و با بیمیلی دوباره مبایلش را به دست گرفته بود که گفت:
- میترسم مرا از دفترت بیرون کنی. مزاحم کارت که نمیشوم. اه خدا! تو که کار هم نمیکنی و مدام ویدیو میبینی.
و آن دوستش از دفتر خارجش کرده بود.
هنوز دم دانشگاه بود. از خیالات دراز بیرون شد. دوباره مبایلش را نگاه کرد. صفحهاش تاریک شده بود و صورت خودش را در صفحهی مبایل دید. گفت:
- او چگونه میتواند ادعا کند که مرا دوست دارد؟ کجای این سر مناسب دوستداشتن است؟ او فقط مهربان است. لابد دلش میسوزد. شاید هم خیال دارد که من را میتواند آدمی بهتر بسازد. شاید هم بتواند، به شرطی که این شهر و این سر بگذارد. سر من با شهر درگیر است. چگونه این را تحمل کنم؟
تصمیم گرفت مزاحم استادها نشود. چندبار گریههای یک استادش را دیده بود. میترسید آن قدر وضعش خراب باشد که آن استاد را دوباره به گریه بیندازد.
رفت به سراغ ابونصر. او شاید میتوانست بدون پرسوجو برایش پول بدهد. دیگر به کمتر از پنج سد هم راضی شده بود. خودش هفت سد داشت. سه سد دیگر هم اگر میداشت، خیلی کارش پیش میرفت.
ساعت یک و نیم بود. باید عجله میکرد. ساعت سه وعده داشت.
به اتاق ابونصر که رسید، دو دل شد. پشت دروازهی اتاق نشست.
- چرا باید از این پسر پولی بگیرم که بعدش قرار نیست برگردانم. با چه حقی؟ مگر او برای من کار میکند؟ او بی هیچ حرف و سخنی هر قدر پول کار باشد، میدهد اما... همین هفت سدی که دارم کافیست.
برخاست و آرامآرام دور شد. گمان میکرد که اگر او خبر شود که کسی پشت در است و در را باز کند، آن وقت مجبور خواهد شد از او پول بگیرد و بعد معلوم است که دچار عذاب میشود. آرامآرام دور شد و در آن اتاق، هیچکسی نبود.
به کافهیی که با او قرار گذاشته بود رسید. هنوز خیلی وقت بود. حدود نیمساعت دیگر وقت داشت. خجالت کشید این همه وقت برود و یکی از میزها را به مدت درازی بند کند. ساعت از سه گذشته بود. او هنوز نیامده بود.
- خب، اشکالی ندارد. شاید پیاده میآید.
از سه پانزده دقیقه گذشته بود و او رسید. همین که نشست، آهسته گفت:
- نازنین، پول داری؟
- عجب آدمی هستی! سلام و احوالی بکو.
- تو که خوش نداشتی از این کارها. باشد، باشد. سلام! به نظر خوب میآیی. خواهش میکنم، پول داری؟
- ببین، عرق کرده ام. پیاده آمدم. وقت برگشتن هم باید پیاده بروم.
- میفهمی، من همین امروز باید بروم کابل.
- دروغ میگویی. چرا کابل میروی؟
- یک کار خیلی خوب پیدا کرده ام. یک رفیقم، انتشارات باز کرده. به من نیاز دارد و پول خوبی هم میدهد.
- تو دروغ میگویی. حرفهایی که بار آخر گفتی هنوز فراموشم نشده.
- نه آن قضیه نیست. طفل که نیستم. عقل دارم. میروم که پول پیدا کنم.
- تو دروغ میگویی، دروغ میگویی.
- خواهش میکنم نازنین! قهوه سفارش دادم. میآورد. آرام شو. صحبت میکنیم.
- دروغگو!
- باشد. پس در موردش حرفی نمیزنیم.
- اما کابل میروی. خاطر آن احساساتت میروی. تو این کار را میکنی.
او دستهایش را به میز تکیه داد و سرش را گرفت. موهای بلند و زیبایش از دَورِ چادر پایین لغزید.
- خدای من! نخیر بابا. خاطر کار میروم. نمیخواستم که ناراحت شوی.
سرش را بلند کرد. دقیق به چشمهایش نگاه کرد. شیطنتی زیبا در چشمهایش بود. ریزریز نگاه کرد.
- پس چرا چشمهایت سرخ میشود؟
بعد بلند گفت:
- ها؟ و نگو نمیخواستی ناراحت شوم. من میخواهم ناراحت شوم و تو همینجا بمانی. همهچیز خوب میشود آخر.
- نمیشود.
یک لحظه صدایش را بلند برده بود. پشیمان شد. ترسید او را برنجاند. آهسته ادامه داد:
- امروز رفتم به آن لیلیهیی که آرتا بود. هیچچیز مثل سابق نبود و هرگز هم مثل سابق نمیشود. به من تسلا نده. اما چرا نمیفهمی؟ فرصتی پیش شده. کاری یافته ام. باید بروم.
- جدی میگویی؟
- پس چه؟ فکر میکنی جرات آن را دارم که همینرنگ بیسروپا راهی را بگیرم و بروم؟
- نه. فکر نکنم. میشناسمت. تو جراتش را نداری. پس چرا چشمهایت سرخ میشود؟ همیشه که دروغ بگویی یا پنهانکاری کنی، همین قسم میشود.
- شاید این بار دلیل دیگری داشته باشد.
کاش از ابونصر حداقل سد افغانی گرفته بود. دیگر باید پول قهوه را هم میداد. خندهاش گرفت.
- چرا میخندی؟
لبخند زد. دست او را گرفت و گفت:
- نمیتوانم کرایهی راهت را بدهم.
- اشکالی ندارد بابا.
- خب دیگر، نمیشود که هم پول قهوه را بدهم، هم کرایهی راه تو را. میشود؟ ظلم نیست سر یک نفر؟
او کمی خندید. بالاخره کمی خندید. دندانهایش هم نمایان شد. قهوه تمام شده بود.
- یک لحظه اینجا منتظر بمان. پولش را بدهم، بعد میرویم.
به صاحب کافه گفت:
- رفیق! بار نخست است که چنین میشود.
- عزیزجان! پول نداری؟
- نخیر. دارم. اما...
- خب، عزیزجان! شما که همیشه میآیید. بار بعدی به خیر. برو عزیزم.
وقتی دوباره پیش او برمیگشت، چشمهایش ده برابر سرخ شده بود.
- چه شده بابا؟
- یعنی وقتی از اینجا بیرون شدیم، تا مدتی زیاد تو را نخواهم دید؟
- اگر جگرم خون شد، قهر خدا میشود. این اداها چیست دیگر.
- نمیگذاری با خیال راحت اداهایم را بکنم؟
- برو پیش آرتایت این کارها را بکن.
و دانست که ناخواسته زخمی زده است. آرتا بهترین رفیقش بود و خیلی وقت میشد که رفته بود.
- معذرت میخواهم.
- چرا؟
- خاطر این حرف آخرم.
- خب آرتا که نمرده است. یک روزی پیش او هم میروم و همین اداها را میکنم. تشویش نکن. حالا دیگر برو. من به این سمت میروم.
- من معذرت میخواهم. از شوخی گفتم.
- میدانم نازنین. برو.
- آدم خداحافظی میکند.
- آدم میکند!
- ناآدم!
او رفت.
منتظر ماند تا در خم کوچه پنهان شود. به سمت شرق کوچه روان شد. هیچ برنامهیی نداشت. دروغ گفته بود. میخواست حداقل به کابل برود. بعد فامیلش سرگردان شوند. زنگ بزنند و بگوید که کابل است. قوموخویش کابلش چند روزی نگاهش کنند و پول راهش را بدهند و پس خانه برگردد. نهایتش همین میشد. اما هر چه بود، میخواست فرار کند، حداقل برای یکبار میخواست فراری شود. اما حالا آن قدر پول نداشت که کرایهی راه کابل شود. با خود فکر میکرد که حداقل تا سمنگان که خواهد شد یا یکی از این شهرهایی که به کوهها نزدیکتر است. اما اگر به یک جایی برسد، چیزی شود، برنگردد و یا همانجا بتواند زندهگییی بسازد... هزارهزار خیال به سرش زد.
- اما قرض این کافه را چه کنم؟ و او... بالاخره او خواهد فهمید که امروز برایش یک عالم دروغ گفتم. بعد من هم دیگر نباشم، و او روزی دوباره به این کافه بیاید و صاحب کافه بگوید که من سد افغانی قرضدار هستم، بیشتر بدش خواهد آمد... با این هفت سد کجا میتوانم بروم؟ اگر این نازنین بعد از رفتن من هیچوقت به کافه نیاید چه؟ نه من عمرن از این وسواس نمیتوانم فرار کنم.
بهانهاش را یافته بود. برگشت و به صاحب کافه پولش را داد. حالا شش سد داشت. خیلی پیاده گشته بود. تقریبن نیم شهر را گشته بود. اگر هم میخواست فرار کند، نمیتوانست تا هده پیاده برود. مجبور بود تکسی لینی بنشیند. آن وقت پنج سد و هشتاد افغانی باقی میماند. با این پول کجا میتوانست فرار کند؟ دست روی شکم لاغرش گذاشت. گرسنه بود؟
یک تکسی دیگر را ایستاد کرد و تا دم خانه دربست گپ زد. در راه به این فکر کرد که اگر نازنین را دوباره ببیند، دروغهای امروزش را چگونه اعتراف کند. بعد به مبارز زنگ زد و گفت:
- پول سرت را بخورد. امتحانت میکردم. ناآدم!
از لفظ ناآدمی که از زبان او شنیده بود، خوشش آمده بود.
- ناآدم خودت! اوقاتم تلخ شد.
بعد خواست به چند دوست دیگر هم زنگ بزند و لفظ ناآدم را به آنها هم به کار ببرد. این کار را کرد و بسیار لذت برد. هنوز در راه خانه بود که برنامهی فردایش را ترتیب داد و تسلیمِ تسلیم، به خانه رسید.
دلو 1403
داستان های مشابه