10
دقیقه
باز غلتی دیگر، صدای بی خوابیام تمام خانه را فراگرفته است انگار کسی صدایش را نمیشنود فریاد بلندی از سکوت درونم را فرا گرفته و کسی به دادم نمیرسد انگار تمام دنیا سرم آوار شده و کسی نمی داند کجا دفن شده ام . بی خوابی هم امشب یار قرینم شده چی میشد قبل از مرگ بیخوابی سراغم نمیآمد و مرگ عین هزاران مشکل و دغدغه دیگر نیز مرا غافلگیر میکرد یکباره میآمد و با یک چشم برهم زدنی مرا با خودش میبرد و این همه زجر کش نمی شدم.
کلافه و بی رمق دست به صفحه موبایل میبرم. ساعت 12:45 دقیقه شب و هنوز حرف، حرف داکتر در سرم همهمه میکند. سرطان، نوع پیشرفته، حتی مراحل آخر. کاش میتوانستم به صورت واضح حرف های داکتر را میشنیدم کاش میدانستم کدام عضو از بدنم دیگر یارای زندگی کردن ندارد شاید هم سرطان بی خوابی گرفته باشم کس چه میداند.
با هر غلتی که میزنم انگار تمام گذشتهام تکان میخورد. قسمتهای به خواب رفته زندگیم دوباره بیدار میشود. عین سیلی محکم به صورتم اصابت میکند. مرا در ماشین زمان گذاشته و به گذشته پرتاب می کند یاد روزهایی که باید زندگی میکردم و نکردم. یاد کارهایی که باید انجام میدادم و ندادم. یاد لبخندهایی که باید میزدم و نزدم و باز یاد زندگی نکردهام میافتم. آخر مگر چند بهار از عمرم گذشته بود؟ سی بهار ناچیز. ناچیز، واقعا ناچیز بود؟ کم بود یا زیاد؟ باید ادامه میداشت؟ نباید اجازه میداد به حرف و قول های گفته و ناگفتهام عمل کنم!؟ نمیدانم چه حسی دارم فقط میدانم که میخواهم بخوابم.
غلتی دیگر، انگار وقتی خواب از سرم رفت جایی مصروف زندگی شده است یادش رفته پس بیاید. آهای خواب بیوفا تا فهمیدی عمری برایم نمانده تو هم مرا به حال خودم گذاشتی. باشد! برو اخر که خواهی آمد می آیی و دیگر ماندگار در من حکومت خواهی کرد. چشمانم را محکم روی هم میآورم تا شاید به هم بچسبند و به خواب روند ولی شدنی نیست. صدای جرقهای در ذهنم بلند شد تلاش دارد چیزهایی را برایم روشن کند. لیلی، لیلی. آخر مگر میشود آنرا فراموش کرد یا به قسمت تاریک ذهن سپرد. وقتی نام لیلی را به زبان میآورم، بوی عطر پرتقال مانند نسیم صبح بهار از ناکجا آباد به مشامم میرسد و هی افکار سرزنش کننده عین خوره ذهنم را میخورد عین هیولای عصبی به جانم افتاده، چرا تا فرصت بود به سراغش نرفتم؟ چرا حسرت دیدن چشمان سبزش، یک تنفس عمیق در موی های فرفری بورش و یک بوسه از گونههای سرخ و سفیدش را به دلم گذاشتم؟ مگر سی سال عمری کمی بود؟
دوباره غلتی دیگر، باز با دنیای از امید به مبایل نگاهی میاندازم تا باشد ثانیه شمار ساعت با من یار باشد، اما امشب انگار دل صبح شدن ندارد. ساعت 6:002 صبح. چه لحظهی آشنایی، ساعتی که همه نوجوانیام بیدار بودم. یاد شبهای کانکور میافتم. چه زود صدای زنگ صبح مرا از خواب شیرین بیدار میکرد. نمیدانم شوق رویا بافی مرا بیدار میکرد یا بیم استاد کج خلق صنف کانکور؟ چی آرزوهایی که هنوز به آنها نرسیدهام و پا به محوطهای مرگ میگذارم. آه طوری میگویم که به آنها نرسیدم که انگار به نیمه رساندم شان. هرشب بیشتر از خواندن کتاب های ریاضی و جفرافیه و تاریخ برنامه ریزی آینده را میکردم برگزاری صنف های نویسندهگی چاپ ده ها کتاب و مقاله، برگزاری جلسههای انجمنهای ادبی و دریافت جایزههای بزرگ نویسندهگی از طرف سازمان های جهانی. اما با کمال تعجب رشتهی مورد علاقهام حقوق بود. گرفتن ماستر و دکتورای حقوق و یک وکیل مدافع موفق. رویاهایی که به حقیقت نپیوست. مگر سی سال عمری زیادی بود یا کم؟ شاید عمر کفاف آرزوهایم را نکرد.
باز بیخوابی، بیخوابی و باز بیخوابی دارد کم کم مرا از زندگی بیرون میاندازد. مرا درگیر زجههای مادرم که بر سر تابوتم میزند، میاندازد. فریادها و فغانهایی که تن هفت آسمان را میلرزاند. وای جوان ناکامم، جوان ناکامم. واقعا ناکام بودم. در زندگی که همه لحظاتش را صرف رسیدن کردم. برای رسیدن به زندگی بارها و بارها آن را کشته در تابوت دلتنگی گذاشتهام و در خاک بیکسی دفن کردهام. چه شبهایی را دور از خانه و خانواده سپری کردم. چه صبحانههایی را بدون محبت مادر خوردهام و چه بعد از ظهرهایی را پدرم بدون من چای بعد از ظهر خورده است. آخر چقدر من زندگی را کشتهام و ندانستم. گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود. چه زود، چه زود... صدای همهمهی مردمی که در جنازهام اشتراک میکنند، به گوشم اصابت میکند.
_ دردی بزرگیست خدا نصیب کافرش هم نکند.
_ چه جوان بود حیف بود برای مرگ.
_ خدا خودش بهتر میداند خودش داده و خودش میگیرد.
و باز صدای گریه.
صدای اذان صبح از دور به گوشم میرسد و گوشهایم را نوازش میکند. عجیب به دل مینشیند. موذنها پی هم به منبرها بالا شدهاند و اذان در سراسر وجودم طنین انداز شده است. دقایقی طولانی گوش جان به صدای اذان میسپارم. صداهایی که انگار اولین بار است میشنوم و یا تا به حال با چنین حس و حالی نشنیدهام. با آخرین صدای که کلمات اذان تکرار میکرد بستر بیمهر خواب را رها کردم. وضو گرفتم. حس پاکی مرا فرا گرفت. لحظهای درنگ؛ خانه یا مسجد؟ دوست داشتم با خدایم به تنهایی به راز دل بنشینم و حرفهایی که دیگر زندگی نمیکنم و گناهانی را که زندگی کردهام را به او بگویم طلب بخشش کنم تا شاید با گناهان کمتری به پیشگاه پروردگارم بروم و خانه را بهتر برای این حال میدیدم. اما انگار خدا در مسجد بود با صدایی از درون قلبم راه مسجد را در پیش گرفتم.
گاه دنیا چه بار های سنگین بر دوشمان میگذارد کمر آدمی را خم میکند دیگر مجال راست شدن برای انسان نمیدهد نمیدانم قصدش چیست ولی بی رحمانه انسان را از خواب غفلت بیدار میکند. در راه مسجد مردمی را میدیدم که دوان در حال رفتن به مسجد بودند. به هر کدام که نگاهی میانداختم با خود میگفتم آیا آنها را هم نهیب مرگ مانند من به نماز فراخوانده است. قدم به محیط مسجد گذاشتم چشمم به پیر مرد سالخوردهای افتاد که با رنج و مشقت وضو میگرفت، ناخودآگاه یاد مجید افتادم یاد مجیدی که امروز پیشم نبود دوست چندین سالهام یار با وفایم چقدر از عمرت را برایم نصیحت کردی. چقدر گفتی و نشنیدم. کاش کنارم بودی یاد حرفهایی که هر بار مرا میدید و میگفت، افتادم: «ستار کی میخواهی آدم شوی مرد. کی میخواهی نماز بخوانی. کی میخواهی خدا را بشناسی. جوانی گذشتنیست با خدا بگذرانش.» میگفتم: «عین زنان پای چرخ روضه خوانی نکن هی به گوشم. پیری پس برای چیست میخوانم دیگر.» حرف های مجید هی در سرم رفت و آمد میکرد که داخل مسجد شدم. هنوز صف جماعت تشکیل نشده بود. مردم پراکنده بودند. عدهای ایستاده و عدهای نشسته و عدهای هم مشغول نماز خواندن بودند. انگار نماز تحیه مسجد میخواندند نزدیک مردی میانسال که تسبیح ریز نقش زیبای در دست داشت و با تکان لب میگرداندش، نشستم تا مردم صف جماعت را بسته کنند. با نگاه و فکرم به مرد خیره شدم یعنی او هم از ترس مرگ به مسجد آمده است. بیماری ناعلاج دارد. او هم جوانیای مانند من داشته. خلاصه خوش به حالش به پیری که رسیده یعنی واقعا خوش به حالش؟ با صدای امام که به بستن اقامه بلند شد از فکر بیرون شدم. سر بلند کردم همه صف ها مرتب شده بود و آماده جماعت بودند. بلند شدم و با تکبیر امام دست به نرمه های گوش بردم. نماز که به پایان رسید هرکس روان به راهی شد یک طرف کار، دیگری راهی خانه و اما من نمیدانم مقصدم کجاست میخواهم کجا بروم. اصلا جایی برای رفتن دارم یا کسی با دیدنم خوشحال میشود.
میان کوچهها پرسه میزنم. کوچههایی که انگار تا حال به چشم ندیدم شان، اما اینها همان کوچههایست که هر صبح و شام برایم سلام و علیکی میکردند و جوابی از من نمیگرفتند. اما حالا دارند برایم دهن کجی میکنند که دیگر مرا، من بیوفا را نمی بینینند. به قدم زدن ادامه میدهم. عابری مغرور در کوچههایی عجیب و غریب. بلاخره خودم را در مقابل دروازهی بزرگی دیدم که دروازه خانه ما بود با کلید دروازه را باز کردم. وقتی داخل خانه شدم ساعت چیزی کم هشت صبح بود. همه بیدار شده بودند و در چهرههای شان به مقدار کافی دلهره و نگرانی دیده میشد انگار دلیلش هم نبودن من بود به چهره نگران مادر نگاه میکردم. آه، مادر چقدر نگران میشوی. چقدر نگران شدهای. تا به حال. چقدر دلتنگ آغوش پر از محبتت هستم. چقدر پ نزدیکم بودی. آه مادر. آه که مادری کردی و فرزند خوبی نبودم. دیگر بغض به گلوگاهم رسیده بود اما قورتش دادم کنار برادرم فرزاد نشستم.
همه در سکوت ظاهری اما فکرهایی پر از هیاهو دور یک سفره نشستهایم. ظاهرا انگار اتفاقی نیفتاده. زندگی روال عادی را مانند چهار فصل سال میگذراند. اما در سکوت، ذهنم درگیر فرزاد شد؛ مدتها بود که با فرزاد گفتگویی و حال و احوال چندانی نداشتم. حتی یادم نمیآید آخرین بار صنف چند بود که از درس و مشقش از او پرسیدم. نمیدانم اخرین گفتگوی محبت آمیزمان چه وقت بود؟ شناور در افکارم که این بار نگاه پدر بود که مرا متوقف کرد. یک لحظه محو صورت پرچین پدر شدم. چه پیر شدی پدر. نمیدانم این همه سال رنج و دردهای که تو را پیر کرد را چطور ندیدم. خود را روی دستان پر از محبتش رها کردم و آرام بغضم را دوباره قورت دادم. انگار در امنترین نقطهی دنیا و کنار قوی ترین مرد دنیا هستم. دیگر گلویم خشکی می کند. بلند میشوم به آشپزخانه میروم تا با آب بغضهایم را قورت دهم که چشمم به خواهر کوچکم میافتد که دیگر کوچک نیست و بزرگ شده.
این را دیگر کجای دلم بگذارم. دیگر طاقت نیاوردم و اشکهایم بیاختیار بر صورتم لغزیدند. با شتاب خود را به اتاقم رساندم و خود را بر تختی که صبح بیرحمانه آن را به حال خودش رها کردم، انداختم؛ با ذهنی پر از سوال، با قلبی پر از حسرت و با زبانی پر از گفتنی ها و با چشمی پر از اشک و با گوشی پر از شنیدنیها آرام چشمانم را روی هم میآورم تا شاید خواب آن یار بیوفا بیاید و مرا با خود ببرد به دیاری دور که با جیغ مادر از خواب که عرض کنم از کابوس آدم کش بیدار شدم.
داستان های مشابه