پرچم فروش
پرچم فروش
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

مرد راه می‌رفت و زیر لب فحش می‌داد، نفرین می‌کرد، حسرت می‌خورد و مدام تکرار می‌کرد:

-       ضرر کردم… باز ضرر کردم… بسیار ضرر کردم… این‌ها دیگر از کجا آمده‌اند؟ لعنت به شیطان بزرگ… لعنت به شیطان بزرگ.

مثل پدرش شده بود. پدرش نیز وقتی عصبانی می‌شد، شیطان بزرگ را لعنت می‌کرد. انگار لعنت فرستادن از نسلی به نسل دیگر در خانواده‌شان به ارث رسیده بود. انگار زاده شده بود تا به شیطان بزرگ لعنت بفرستد.

یک لحظه از حرکت ایستاد. نگاهش به پارچه‌های رنگ‌شده روی دیوار افتاد. انگار پارچه‌ها صدایش را می‌شنیدند. با لحنی ملامت‌گونه و بلند گفت:

-       چه می‌خواهید از جان من؟ بگویید! خاموش نباشید! تو، سیاه! اول تو حرف بزن. چه می‌خواهی؟ چه باید برایت پیشکش کنم؟ خون چه کسی را باید به پای تو بریزم؟ چرا من؟ چرا همیشه من؟

کارگاه کوچکش در زیرزمین بود. همان‌جایی که پدربزرگش سال‌ها پیش، با نام خدا و آرزوی سلامت پادشاه، درش را باز کرده و خطاب به جماعت کوچک افتتاحیه گفته بود:

-       اینجا پارچه‌های سفید را رنگ می‌کنیم. نه هر رنگی، به رنگ سرزمینمان! من برای سرزمینمان از پارچه‌های بی‌رنگ، پرچم خواهم ساخت. پرچم‌هایی که حتی به آن‌سوی مرزها برده و برافراشته شوند.

درِ کارگاه باز مانده بود. فریادهای گروهی از بیرون به گوش می‌رسید:

-       پیروز شدیم! باز هم پیروز شدیم! پاینده باد رهبر!

پله‌ها را با عجله بالا رفت، در را بست و دوباره به زیرزمین برگشت. خود را در میان پارچه‌های رنگی، در حال محاصره دید. این بار با آواز بلندتر، خطاب به پارچه‌ها گفت:

-       سرخ! ای سرخ! تو حرف بزن! این نخستین بار نیست که اینجایی. چند سال پیش هم همین‌جا بودی. آن وقت‌ها فقط تو را روی پارچه‌ها می‌ریختیم و پرچم می‌ساختیم. همان روزها بود که پدرم مرا برای نخستین بار به این کارگاه آورد. شما همه‌چیز مرا گرفتید… همه‌چیزم را… لعنت به شیطان بزرگ. نه، نه! لعنت به رنگ‌ها. لعنت به همه‌تان!

خواست پشت میز بنشیند و چیزی بنویسد، اما دست نگه داشت. نزدیک‌تر رفت و صورتش را به پارچه‌ها نزدیک کرد. انگار می‌خواست صورتش را به آن‌ها بچسباند و با آن‌ها خود را خفه کند، اما در آخرین لحظه پشیمان شد. این بار نگاهش روی رنگ سوم، سبز، ثابت ماند. آرام و خسته گفت:

-       سبز… همیشه از تو به نیکی یاد کرده‌اند، اما تو هم مرا فریب دادی و مرا به ریشخند گرفتی، به بازی گرفتی.

خاموش ماند و به گریه افتاد. صدای گریه‌اش در فضای کارگاه و میان پارچه‌ها می‌پیچید و در میان گریه‌ها با خود می‌گفت:

-       بیچاره من، بیچاره من! بیچاره پدر! و بیچاره پدربزرگ! بیست و چند سال قبل هم همین‌طور شد و همه پارچه‌های رنگ‌شده، هزار پارچه رنگ‌شده را من و پدر دور ریختیم و آتش زدیم. آن روزها هم بی‌پیسه شدیم، مثل امروز…

دیگر چیزی نگفت، احساس خستگی کرد و روی زمین کارگاه به خواب رفت.

***

خیابان‌ها پر شده بودند از مردم، از دست‌فروش‌ها و کودکان کار. خواب بودند ولی راه می‌رفتند، خواب بودند ولی کار می‌کردند، خواب بودند ولی حرف می‌زدند و خواب بودند ولی می‌خندیدند… مردم خوابیده چه می‌دانستند که چه بر سرشان آمده، همان‌طور که پدرانشان نمی‌دانستند. چیزهای زیادی بر سرشان گذشته بود. در خانه‌شان دخترهایشان را زیر نفس‌های شهوت کشته بودند. مادرانشان را کور کرده بودند و نان را از دهان فرزندانشان دزدیده بودند. زن‌هایشان را درون قفس‌ها زندانی کرده بودند، اما همچنان خواب بودند. نمی‌خواستند بیدار شوند، زیرا بیداری رنج دارد و گریه، همان‌طور که عشق رنج دارد و گریه.اما چه می‌دانند از عشق، زمانی که می‌ترسند دست دخترهایشان را بعد از سیزده‌سالگی در بازار بگیرند و راه بروند؟ و چه می‌دانند از بیداری زمانی که خواب برایشان شیرین‌تر است؟

یک نفر با صدای بلند در بازار میان دست‌فروش‌ها صدا می‌زد:

-       پاینده باد رهبر! ما آن‌ها را و متحدین‌شان را کُشتیم و بقیه‌شان را از شهر بیرون کردیم، از این سرزمین بیرون کردیم. ما مانند آن‌ها نیستیم. هیچ واسطه‌ای میان رعیت و رهبر نیست و اکنون رعیت می‌تواند تمامی خواسته‌هایش را از طریق اداره “برای رهبر” به حضور خود شخص رهبر، بدون واسطه برساند. پاینده باد رهبر!

در بازار با صدای بلند می‌گفت و می‌گشت و مردم برای لحظه‌ای می‌ایستادند و گوش می‌دادند و سر تکان می‌دادند. چهره‌ی شهر و بازار در یک شب عوض شده بود، زیرا نظام عوض شده بود، و مردم خودشان، دکان‌ها و شهرشان را در یک شب عوض کرده بودند.

***

پرچم‌فروش وارد اداره شد و رهبر که صورتش پوشیده بود، با آوازی که حالات مختلفی به خود می‌گرفت، خطاب به پرچم‌فروش گفت:

-       اگر برای دخترت آمدی که نکُشیمش یا برای مادرت که کورش نسازیم، سکوت کن و برگرد.

-       نه، نه، برای چنین چیزی نیامده‌ام. دخترم از شما و مادرم چه بینا و چه کور، به خدمت شما.

این بار آوازش حالتی مصرانه گرفت و گفت:

-       برای این آمده‌ای که بگویی: پاینده باد؟

با تمسخر ادامه داد:

-       من پاینده می‌مانم، همیشه پاینده می‌مانم. شما بخوابید و سکوت کنید، من پاینده می‌مانم.

با ترس پاسخ داد:

-       نه، نه! برای گفتن “پاینده باد” هم نیامده‌ام. برای پرچم‌ها آمده‌ام. من هزار پرچم برای آن‌هایی که قبل از شما بودند به سفارش شان ساخته بودم. این شغل میراثی ماست. پدرم نیز همین شغل را داشت و پدربزرگم هم پرچم می‌ساخت…

رهبر دو تن از افرادش را بیرون از اداره صدا زد و با خشم گفت:

-       تو همدست آن‌هایی… برایشان پرچم می‌ساختی… ببریدش!

***

درِ کارگاه را بسته بودند و یک کاغذ سفید روی در نصب شده بود:

“به دلیل ریزش پارچه‌ها از دیوارهای کارگاه، خطر خفگی و مرگ وجود دارد.”

باسط یزدانی
موقعیت: کابل، افغانستان
وظیفه: دانشجو
تعداد آثار در آوای زریاب: 4

داستان های مشابه