پرواز
پرواز
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

پروازمی کرد، تیزوسریع، همچون شاهین!   

    بدون بال وباهمان کفش های زهواردر رفته ای که بعد از دوسال هنوز هم بابتشان عذاب وجدان داشت. باد سیلی زنان گونه های ترک خورده اش را به سوز می انداخت و او حتی پلک نمی زد تا اشک های جمع شده از سرما را از چشمانش براند.

مردمک های چشمانش به چپ و راست سوسو می زد. از روی جدول که پرید بلافاصله خودش را به کوچه ای انداخت که انتهایش باغچه ای مخروبه بود؛ با دیدن دیوار آجری کوتاه، لبخند به لبش آمد. خودش را از دیوار بالا کشید و آن سمت دیوار، روی زمین کلوخی فرود آمد. نفس حبس شده اش را رها کرد. آنقدر از در و دیوارو دارودرخت بالا رفته بود که برایش مثل آب خوردن بود، خندید. از تصور پلیس شُل و وِلی که چهره اش از دردِ ضربه‌ی کاری اش وا رفته بود، خنده اش شدت پیدا می کرد.  کم کم خنده‌ی بی صدایش  به قهقه‌ای تبدیل شد و اشک به چشمانش آورد.

 با پشت دست یخ بسته اش آب بینی اش را پاک کرد. زنجیرک کوله پشتی ای که از سینه به شانه هایش آویخته بود را باز کرد. دو بکسک جیبی مردانه و یک کیف پول زنانه را بیرون کشید، محتویات هر سه  را بیرون ریخت. چند کارت خیاطی و پارچه فروشی، فروشگاه وسایل الکترونیکی، یک هزاری وسه پنجصدی که چهار قاط کرده و در مخفی ترین قسمت کیف زنانه بود. حالش گرفته شد، این همه تعقیب و گریز و نتیجه اش همین؟

کیف های خالی را با کارتها پیش پایش انداخت و پول ها را مچاله کرد و داخل کیسه‌ی بغلی کورتی اش فرو کرد. دلش سوخت به بخت بد خودش و مردمی که از او هم بدبخت تر بودند! کورتی را از تن کشید و پشت و رو کرد. دورویه بودنش یکی از مهم ترین دلایلی بود که به قیمت بالا خریده بودش.  پتلونِ لیِ سیاهی از کوله پشتی بیرون آورد، چهار اطرافش را با چشمانی که برای دقت بیشتر جمع کرده بود، وارسی کرد و در همین حین شلوار سبزرنگ ارتشی را پایین کشید و با سرعت نور، پتلون سیاه را جایگزینش کرد. دستمال چهارخانه‌ی سیاه و سفید مجاهدی را از سر و  گردنش باز کرد و کلاه کشی که روی سرش بود را تا روی ابروهایش پایین آورد.

پایش را بند سنگِ بیخ دیوار کرد و کمی قد بلندک کرد تا از امنیت آنسویِ دیوار اطمینان حاصل کند. با خودش گفت امنیت! امنیت برای او و دیگران معنی کاملا متفاوتی داشت. درست مانند تمام مفاهیم زندگی اش که برای او و دیگران تعریفی به فاصله زمین و آسمان، سیاهی تا سپیدی داشت. الحمدالله آنسوی دیوار پرنده پر نمی زد البته اگر مرغ پر سیاهی که پای دیوار به زمین نوک می زد را جز پرنده گان حساب نمی کرد! به همان آسانی که داخل باغچه رفته بود، از آن بیرون آمد.

 

پرواز می کرد، آرام و با فراغ بال، همچون پروانه!

    بدون بال و با همان کفش های زهوار در رفته‌ای که همیشه قلبش را می سوزاند، اصلا به همین خاطر تا به حال دور نینداخته بودشان، تا مدام قلبش بسوزد و یادش بماند که چکاره است! حتی هنگامی که این چنین با سری برافراشته و اعتماد بنفس گام بر می داشت، باید یادش می ماند که حتی به خانه‌ی خدا رحم نکرده است. به خیابان رسید، چند ریکشای درب و داغان که برای مسافر بوق زدند را نادیده گرفت و برای تاکسی مسیری دست بالا کرد.

به سیت جلو نشست و کوله پشتی‌اش را روی پاهایش گذاشت. دریور پیچ رادیو را چرخاند و صدای مجری پرانرژی فضای کوچک موتر را فرا گرفت، با دخترمخاطب بر سر اینکه چاشت مهمانش شود چانه زنی می کرد و مدام می خندید. سر چهار راه بعدی  بیست افغانی را روی سویچ بورد انداخت و  دقیقه‌ای بعد از موتر پیاده شد.

از مقابل نگاه های همیشه کنجکاو صفی الله شاگرد عکاس عبور کرد بدون آنکه در جواب سلامش سری تکان دهد. دروازه‌ی شیشه‌ای را به جلو هل داد و وارد شد. احسان با دیدنش ابروهایش را به‌هم گره داد و حینی که برگه ها را از زیر دستگاه چاپ بر می داشت گفت:

-       نگفتی میایی اگر نه گاوی گوسفندی به زمین می زدم!

در جواب طعنه‌اش  پلاستیک شیت را روی میز گذاشت و به سمت قفسه‌ی دیواری روی گرداند. احسان  با برگه های دستش به شانه اش که فاصله‌ی نیم متری با او داشت کوبید و اعتراض کرد:

-       آخه نفهم حالی این‌ها به چی درد می خوره؟ قرار بوده شنبه بیاری! حالا چند شنبه است؟؟ ها ؟ حالا چند شنبه است!؟

در ذهنش روز های هفته را مرور کرد! از شنبه چند روز گذشته بود؟ یک روز؟ دو روز؟ نهایتا سه روز..لعنتی نمی دانست! یادش نمی آمد. او را چه به گذر زمان؟ برای چه باید روزهای هفته را حساب می کرد؟

شانه بالا انداخت و با اینکار احسان را آتش زد، آنقدر که باعث  شد شیت پلاستیکی را پاره کرده و برگه ها را پیش چشمش  چهار پاره کند. کج خندی به برگه های آواره روی زمین زد و سررسید را که از قفسه بیرون آورده بود باز کرد، پیش روی عنوان مونوگراف تغییرات بیولوژیکی تیک زد، با خودش فکر کرد حماقت از خودش بوده که چاپشان کرد. دور عنوان تحقیق آوا شناسی حلقه زد.

احسان دست به کمر، بی توجه به بوق بوقِ دستگاه چاپ که خبر از بی ورقی می داد، با حرص او را می دید که بی خیال کارش را انجام می داد.

-       خیال کردی اینجا خانه ننه است که هر وقت می خواهی می آیی و میری؟ مردم کارشان بند است..روزانه باید جواب جیغ و داد چند تا از محصل های نفهم را بدهم؟ اگر می خواهی اینطور کار کنی، دیگه نیا! مسخره بازی که نیست!

اینبار حق را به احسان همیشه جوشی داد و فلش فلزی که به دسته کلیدش آویزان بود را جدا کرد و روی میز گذاشت. می دانست احسان به این راحتی او را رها نمی کند. کجا مثل او دوپای بارکشی پیدا می کرد که به این قیمت ناچیز مونوگراف تایپ کند، ادیت کند، تحقیق کند و مقاله بنویسد و البته که دو گوش دراز برای شنیدن دشنام ها و سرزنش هایش داشته باشد!

دورازه را با نیم تنه باز کرد و احسان غضب آلود را تنها گذاشت.

پرواز می کرد، بی صدا و خاموش، همچون جغد!

    بدون بال و با همان کفش های زهوار در رفته ای که نمی گذاشت از خجالت خدا را یاد کند تا نترسد. ترس! او هر ترس را صد بار در خود می کشت و اما ترس..آیا برای همیشه می مرد؟ دستمال مجاهدی را دور دهان و بینی گره زد و پنجصدی را سر دست کرد. از موتر لینی مستقیم مسیر پیاده رو را پیش گرفت. از دکان هایی که انگار در طول قرن ها زنده بودند و دست فروشانی که استامینوفن را در کنار نصوار می فروختند گذشت. پنجاه متر جلوتر داخل جاده شد و بوی تعفن را از پس دستمال هم حس  کرد. گویی در پره های بینی‌اش حفظ شده باشند و با قدم گذاشتن به این محل جایی میان مغزش خود را آزاد می کردند.

کودکی پا برهنه روی زمین گل آلود دوید. با بلوز و کلاه بافتنی، خونِ گرم در رگ های یخ بسته اش را از پس پاهای بدون شلوارش می شد دید. دکان گاز فروشی باز بود و نورالله  کرکس وار اطراف دکان می چرخید. شکارچی بود، از لق لق چشم‌های بیرون زده‌اش معلوم بود. شاید هم معلوم نبود و فقط او نورالله را آنطور می دید. منفور و متعفن؛ هیز و چشم چران، با آن ریش پرپشتی که سیاهی‌اش از صد فرسخی جیغ می زد جعل است و دروغ!

از همان دم دیوار خم شد و پیک نیک شکسته‌ای را برداشت و نمایشی به سمتش دراز کرد و او تنها پنجصدی را از میان انگشتانش چلافت. پیک نیک را به زمین انداخت و نور الله بی ذره ای ترس بسته را سمتش گرفت. نوک زبانش می گرفت و ترجیح می داد زیاد صحبت نکند تا آلت دست مشتریانش نشود و ابهت پوشالی اش برقرار باشد. حتی اگر هزارمین بار هم باشد هنگامی که آن زهر سفید با پوستش در تماس می شد، می لرزید. نه تنها دستانش، قلب، ذهن، مردمک های چشمانش، حس می کرد که نفس‌هایش نیز می لرزند.

با او اما حرف می زد، با لب و دهنی آب افتاده و چشمانی که از زور شهوت برق می زد:

-       بیا به دکان، یک چایی چلیمی بزنیم! صلح و صفا میشه اگه تو باشی..

لگدی از حرص به چرخ ترازوی پیش پایش زد و آرزو می کرد کاش می توانست بین هر دو پایش بکوبد و او را از نرینه گی بیندازد. انگشتان پایش در آن کفش ها بی حفاظ بودند و شاخ کشیدند و نورالله خندید و انگار لاشخورها می خندیدند هنگامی که حیوانی رو به موت بود و نوید می داد در آینده ای نه چندان دور دلی از عزا در خواهند آورد.  بسته را درون کیسه‌ی پتلونش فرو کرد و پشت گشتاند تا هر چه زودتر از آن جهنم بیرون جهد.

پرواز می کرد، پرشور و وفادار، همچون پرستو!

   بدون بال و با همان کفش های زهوار در رفته‌ای که با عشق به سوی خانه می رفتند. از دکان نورالله تا خانه راهی نبود، تا خانه! به راستی خانه کجا بود؟ شاید غم نهفته در قلبش برای او خانه بود، مامنی امن که اوی وحشت زده و نا آرام را در خود فرو می برد و آرام و قوی به بیرون می راند. عشق او را نجات می داد، او را از نو می زایید. غم این عشق او را بیمار ساخته بود.

دو لنگه‌ی زنگ زده دروازه چهار طاق باز بود، مثل تمام سیصد و شصت و پنج روز سال. در پاگرد دروازه ایستاد و لنگه های باز مانده را روی هم چفت کرد، زنجیرک را انداخت و زینه ها را دو پله درمیان بالا رفت. کمپل دم دروازه را کنار زد و وارد اتاق شد.  چند قدم پیشتر نرفته بود که کسی با چشمان بسته نالید:

-       کفش‌ها..

و او که نمی دانست کفش ها جزئی از وجود این بشر شده، به طوری که یادش می رود در این اتاق و روی این فرش بی پرز و کهنه نماز خوانده می شود. روی دو زانو فرود آمد و همانطور با زانو پیش خزید. پیش آمد و کنار بسترش، سر به سرش گذاشت و به پهلو دراز کشید. همچون جنینی که از آب دور مانده است به او احتیاج داشت، که آب بود و مایه حیات. پیرزن دست لاغرش را روی صورتش گذاشت و ترک های یخ زده  اش را نوازش کرد. انگار با هرم جانش آبشان می کرد و دوباره خون به رگهایش می غلطاند.

خودش را جمع تر کرد و بیشتر به پیرزن چسبید.

-       سلام یکدانه ی من..سلام عمر من..سلام مرد من!

صدای محزون و بی قوتش کافی بود تا قطره قطره یخ های دلش آب شوند و گونه هایش خیس از اشک. باید مرد او باقی می ماند. اشک ها که زیر انگشتان مادر رسید زمزمه کرد:

-       لطف او در حق هر که افزون بود  

                                                  بی شک آن کس غرقه تر در خون بود

چه خوب می فهمید که غرقه در خون است..

-       چیزی بگو نازدانه، حرف بزن بگذار صدایت را بشنوم..

لحاف را به سمت نازدانه‌اش کش داد تا او را گرم کند و دست روی بازوها و سینه و شکمش کشید. انگار با همین لمس ها می توانست ببیند، اما حسرت پیرزن با هر لمس بیشتر می شد که کمتر نمی شد. از این حرکات تکراری و شیرینش بغض به گلو مانده‌اش را قورت داد و وقتی گفت:

-       مادر..

صدایش مانند افتادن سنگ در چاه بود که عمیق بود و سنگین و نامفهوم، اما پیرزن حس می کرد. او تک تک آواهایی که از گلوی نازدانه‌اش بیرون می آمد را می شیند، می دید و می فهمید.

-       جان مادر.. عمر مادر..پیش بیا..چرا گریه میکنی؟ هر وقت مردم گریه کن.. پیش بیا..

پیش می رفت، آنقدر پیش می رفت که در آغوش نحیف مادرش گم شد و به خلسه رفت. تمام خسته‌گی هایش دود شد و خیال کرد واقعا نازدانه‌ی مادرش هست. چشم‌هایش گرم شده بود و سوزش قلبش جایش را به تپش‌های نرم داد. دوباره می خواست پرواز کند، با بال.

-       ای بر پدر تو سگ نالت..تو دزد، حرامی..

لگدهایی پی‌هم  که به کمرش خورد، بال‌هایش را بست و روی زمین فرود آمد. چشم‌هایش را باز کرد و تاریکی را دید. شب شده بود و سایه‌ی خمیده‌ی بالای سرش شیطان بود که او را از بهشت بیرون می کشید. مادرش ضجه زد:

-       نزن نامرد، نزن .. نزن بی رحم.

زانویش را خم کرد و با پا به شکم سایه‌ی سیاه کوبید و فرصتی گرفت تا برخیزد و بنشیند. ضجه های مادرش قلبش را می خراشید. از اتاق بیرون آمد و به سایه فرصتی نداد تا دوباره به سمتش بیاید و بسته را پیش پایش انداخت و دید که شیطان چقدر شبیه پدرش است. همین پیرمرد مفلوک که با دیدن زهری که برایش زندگی بود می خواست کفشش را ببوسد. شانه اش را گرفت و با خشونتی غیر عمدی که دست خودش نبود او را به انباری کشاند، پیک نیک را روشن کرد و پیرمرد زمزمه کرد:

-       خیر ببینی بابا جان.

و او فکر کرد آیا یک دزد حرامی هم خیر خواهد دید؟

کاسه ای شوربا، گیلاسی آب و قرص های رنگارنگ که سهمیه‌ی امروز مادرش بود را روی پتنوس در کنار هم چید و به اتاقش برد. او را از شانه هایش به نرمی بالا کشید و به پشتی تکیه داد، قدیفه‌ی پشمی و پیش بند سفید نخی را از سرش باز کرد و بی حرف مشغول شانه زدن تار به تار سپید موهایش شد، دسته‌ی کم پشت موها را که بافت دوباره پیش بند را بست و قدیفه را به سرش انداخت و فکر کرد آفتابه و لگن را پایین الماری شکسته‌ی داخل دهلیز دیده است. دست و صورت مادرش را که آبکشی و خشک کرد. قاشق، قاشق غذا به دهانش ریخت و بعد از آن قرص هایش را داد.

طولی نکشید که مادرش بر اثر داروهایی گران قیمتی که اکثرا مورفین داشت به خواب رفت و او بالا خزید تا به طاقچه‌ی خالی تکیه دهد. با سر انگشتانش گوشه های چشمانش را فشار داد بلکه از سوزن، سوزن شدن‌شان بکاهد، دست دراز کرد و  کورتی اش را از زیر دست مادرش آزاد کرد. گوشی اندروید آخرین مدل را بیرون کشید و بعد از اینکه رمز را زد به عکس پشت زمینه خیره شد. دخترک چشم آهویی از ته دل می خندید و دور تا دورش گندم زار بود. موهای فر فری خرمایی رنگش را که در دستان باد پرواز می کرد را دوست داشت و از دیدن آن دامن پرچین و عنابی رنگ چشمانش برق می زد. تمام محتویات گوشی را پاک کرده بود به جز این عکس که برایش مفهوم زندگی بود. دخترک چنان دستانش را باز کرده بود تو گویی به آسمان فراخوانده می شد. گوشی را از دم گوش مرد جوانی که صبحدم کنار جاده ایستاده بود، زد. موتور احسان زیر پایش بود و برای او هر دمی غنیمت بود. نعمت های دیگران برای او غنیمت بود، نیاز های شان، خوشی های‌شان برای او غنیمت بود، غنیمت هایی که به زورِ دزدی از دنیا می گرفت.

 

پرواز می کرد، زیبا و با وقار، همچون قو!

   بدون بال و با همان کفش های زهوار در رفته‌ای که دیگر نایی برای به دوش کشیدن قدم‌هایش نداشتند.

بعد از اینکه سری به انباری زد، از نشئه‌گی پدرش که بی جان روی تکه فرش کهنه ای به بَر افتاده بود خاطر جمع شد. لحاف سرخ مخمل پوش را روی تن نزارش کشید، مراورید دوزی‌های نخ کش شده‌ی لحاف، او را در گرداب خاطرات شیرین سال‌های گذشته می کشاند. از زینه ها پایین رفت و به تنها اتاق باقیمانده از خانه ی میراثیِ شصت متری شان داخل شد. کلید برق را زد و روشنایی کم نور لامپ کم مصرف، به او فرصتی داد تا چهار اطرافش را بهتر ببیند. کوله پشتی و کورتی را به کنج اتاق پرتاب کرد. دکمه‌ی شلوار لی را باز کرد و با کمک دست و پایش از تن بیرون کرد.

همانطور پا برهنه پیش رفت و روبروی ساک سیاه رنگ بالای اتاق؛ همانجا که نالیچه و بالشی هموار بود، دو زانو نشست. ساک را باز کرد و چیزی از آن بیرون کشید. ایستاد و کلاه کش را از سرش بالا کشید. چنگی در موهای به هم پیچیده و در هم جوشیده اش کشید و دامن را به پا کرد، خرمن فرفری های خرمایی‌اش حالا روی شانه و سینه و کمرش جولان می دادند. پلک‌هایش را بست، چشمانش را آنقدر روی هم فشار می داد که پشت پلک‌ها ستاره باران شد. سعی کرد به خاطر بیاورد دخترک چطور می خندید، دست‌هایش را باز کرد. خود را در گندم زاری تصور کرد که می چرخد و می خندد، باد لای موهای پریشانش می لولد و دامن پر چینش او را عروس زیبای این دشت می سازد. می چرخد و مرد جوان با عشق، تصویر دلفریب او را شکار کامره اش می کند. او نه شاهین بود و نه پروانه، نه جغد بود و نه پرستو؛ حتی دیگر جوجه مرغابی زشتی نبود که تعاریف زندگیاش متفاوت از همه باشد.

 او قوی زیبایی بود که پرواز می کرد. زیبا و با وقار. با بال و بدون کفش های زهوار دررفته ای که قهقرای زندگی‌اش را به رخ بکشاند.

 

 

 

آسیه دانشیار
موقعیت: افغانستان
وظیفه: دانشجو، نویسنده
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه