15
دقیقه
اتاق بیروح است؛ کاشیهای سفید با شیارهای چرکین، سردترین و مرگبارترین تصویر حاضر است. بوی سفیدکننده و الکول، غلبه به بوی خون و امپول پنیسیلین دارد. عرق از پیشانیاش چون بهار بیموقع میبارد و ابروهایش کورگره میافتد: « اگر، اگر اینبار هم چون دفعات قبلی باشد، چه؟»
پنجرههای فلزی باز است؛ سنگینی لایههای ضخیم دود و غبار روی پردههای سفید، مانع اهتزار کمجانشان میشود. حرارت از زمین بلند و چون فوج دشمن به اتاق مریضها هجوم میآورد. زن صفاکار وارد اتاق میشود؛ شش تخت در دو ردیف و سهستون قرار دارد. فقط یک تخت کنجِ سمت دروازده ورودی، زنی دراز کشیده. زن جارو و خاکروبه بهدست، کمرش را خم و سرش را سوی مریض کج میکند: « امروز شاید اندیوالدار شوی.»
دو شب و دو روز است که فرخلقا درد میکشد؛ هربار که دستان متخصص زایمان و قابله به دهانهی مهبل و رحماش میرسد، زیر شکمش درد میپیچد. قابله دوباره میآید و دستکش میپوشد؛ دامن فرخلقا را بالا میزند، خم به ابروهایش میاندازد و چشمانش را ریز میکند: « هنوز مانده…» دستکش را میکشد و به زبالهدانی کنار دیوار حواله میدهد. « کاش هرگز بیرون نیاید…» چشمان قابله پشت عینکهای تهاستکانیاش، حیران میماند. دوباره دستکش میپوشد، گردن امپول دیگری را شکسته و سرنگ را پر میکند. سوزن را به شکم سیروم فرو میکند و میرود. فرخلقا خیره به انژیوکت پشت دست و رگهای منقبضش، نفسِ بیرون میدهد. گرمای تالقان او را به هوای ورسج میکشاند.
دردهای مارپیچ گاه و بیگاه به او میتازد و چینهای پیشانیاش را عمیق میکند. اما فرزند بهدنیا نیامدهاش، راضی به ترک خانهی امن خودش نیست. به نوبت متخصص و قابله وارد اتاق میشوند و او را زیر نظر دارند. « اگر نشد، مجبور درد مصنوعی بدهیم.» حرف متخصص زایمان زیر پوست او میدود و استخوانهایش به سوزش میافتد. دستها، یکی پی دیگر به جان او میافتد ولی خبری از ظهور نوزاد نیست. « هربار همین است؛ ناف تو را کدام قابلهی دخترزا بریده؟» سنگینی حرف مادرشوهرش موهای پرکلاغیاش را خیس عرق میکند و رگهای گردنش را متورم. سرش را روی بالش اینسو و آنسو میکند و چنگ به ملافهی چرکین شفاخانه میاندازد. میخواهد غصهاش را فریاد بزند ولی ترس اینکه مبادا او را از این امنگاه بیرون بیاندازند، ساکتش میسازد، غم و درد را یکجا قورت میدهد و اشکهایش چون موازی مرگ و زندگی جاری میشود. در خفا آنقدر گریه میکند که شانه و گردنش با لباس سفید راهدار شفاخانه، خیس میشود. « خدایا مرغ آمینام کجاست؟» درد میکشد و نفسهایش او را اماننمیدهد. به پشت خوابیده اما شکمش چیزی نمانده به دهانش برسد. فرخلقا در انتظار مرغ آمین، نفس از سینهاش بیرون میجهد و چشمهایش میبارد. درد پشت درد؛ خارش پوستی امانش را بریده، دامنش را از گوشهی بالا میزند و دست میگذارد به روی شکم برآمدهاش؛ انگشتهای کشیده ولی زبرش را روی پوستش میکشد و ترکهای شکمش را که حالا شبیه خطوط تربوز بنظر میرسد را لمس میکند. « تکرارش نکنی زن! وگرنه طلاق هستی و دخترانت را با خودت یکجا از خانه بیرون میاندازم!» مدینه و هدیه با یکسال تفاوت سنی چون دوقلوهای سهساله، فارغ از هیاهوی بدنیا آمدن مهمان نو، سرگرم بازی با خاک و شمردن برگهای درختان هستند.
باز درد چون نیش مار، زهرش را به تمام بدن فرخلقا پخش میکند؛ دوباره همان حس شکستگی در گودی کمر و لگن پوکیدهاش، آرامش نیمجانش را میشوراند و سرش را به پشت خم میکند. گردنش را شدت درد گاهی رو به جلو و گاهی به عقب میراند. زور میزند، زور میزند و دندانهایش را روی هم فشار میدهد اما سر نوزاد به دهانهی رحم نمیرسد که نمیرسد. متخصص زایمان با داد وفریاد قابله را صدا میزند: « باید درد مصنوعی بدهیم، دو روز گذشته اما هنوز دهانهی رحم، هشتسانت باز نشده. اگر منتظر بیرون شدن سر نوازد بمانیم، چند روز دیگر طول میکشد.» متخصص دستکشهایش را دور میاندازد و با عصبانیت حرفی به هوا میپراند: « شوهرش با مادر شوهرش از دیروز که نیستند، ورثههای به درد نخور!» داکتر متخصص بیرون میرود و قابله دنبالش بیرون میشود.
باز فرخ میماند و دردهای مردهاش که نه رهایش میکند و نه کامل او را در بر میگیرد. چشمان پف کرده و مژههایش چون مویرگهای سیاهرنگ نمایان است. نفسزنان میگوید: « خدایا به دخترانم رحم کن.» و پاهای ورم کردهاش را از زیر دامن بیرون میکشد. نگاهشان میکند و پفِ سر میدهد، دوباره لباس گشادش را چون پتوی میکشد روی زانوهایش و آرامآرام پاهایش را مماس به هم قرار میدهد. چشم میدوزد به پنجره، درختهای بید و کاج را میبیند. گاه پرندهی جیکِ میکند و پر زنان از جلوی پنجره پرواز کنان رد میشود. گاهی بادِ زورگی به درختان میوزد و سبکبالترین برگ درختان را میرقصاند. فرخلقا به پایه سیرم بالای سرش میبیند و غصهی زایمان بیپایانش دوباره به روحش میخلد. دردش میگیرد؛ پاهای ترکخوردهاش میسوزد و هرنالهای او از کف پاهایش که چون دهن ماهی باز مانده، گریههای خونینش را به شیت وملافهی شفاخانه جاری میکند. نور خورشید سوسو میزند و به قوزک و بند پایش میرسد، بدنش اندک رام میشود و چشمانش از فرط خستگی به خواب میرود. دلش یک وعده خواب بیدرد میخواهد و لحظاتی چشمانش بسته میشود. فرخ صدای مادرش را از دور میشنید اما سنگینی پلکهایش نمیگذاشت او چشم باز کند و مادر مردهاش را ببیند. « ما… مادر… کجایی؟» زیر لب با صدای خفیف مادرش را میخواند و میخواهد شکوه از دردش کند اما برای این عرض ضعیف است. نمیتواند زبانش را اینسو و آنسو کند و حنجرهاش را زحمت بدهد. دهانهی رحم یک سانت دیگر باز میشود و چشمانش رو به سقف اتاق شفاخانه باز میماند. فشار درد، مویرگهای چشمانش را سرختر میکند و رگ گردنش را کلفتتر. زور فراوان میزند و فریادش چون نفسِ بیتاب، شورش میکند و تمام اتاق را میگیرد. عرقچین یادگاری مادرش را به دهانش میگذارد و دو دستی چنگ به ملافه میزند. انژیوکت از پشت دستش باز میشود و خون بهروی لباس و سطح اتاق فواره میزند. متخصص و قابله شتابان از راه میرسند و به جان او میافتند. فرخ گردنش چون فنر، میچرخد به راست و چپ. چشمان قهوهی او، بیفروغ گشته و رنگ از گونههایش پریده. هربار که زور میزند، عرق بیشتر میریزد و تمام وجودش بین سرخی و کبودی در رفت و برگشت است. « زور بزن دختر… آفرین کم مانده… یالا زور بزن!» قابله جلو پای فرخلقا نشسته و هرلحظه منتظر پاره شدن کیسهآب نوزاد است. « یالا دختر زور بزن… فقط یک سانت دیگر… نفس بگیر و زور بزن…» داکتر به گوش او میخواند و او با آخرین انرژی که دارد اطاعت میکند. پاهایش را باز گذاشتند و دور از هم. خاکباد و گردباد مرگآسا به جان طبیعت میافتد و فرخلقا در اتاق زایمان فارغ از یک زندگی آرام، بین مرگ و زندگی بالا- پایین میرود. بدنش سست میشود، دیگر نمیتواند زور بزند، احساس میکند زیر پا و سریناش، آب داغ جاری میشود. « داکتر صاحب کیسه آب مریض پاره شد!» داکتر و قابله سراسیمه میافتند به جان شکم فرخ و فشار وارد میکنند. دو دستی فشار میدهند و وزن خود را روی شکم او میاندازند. فرخ بیهیچ حرکتی چون جسد میماند، میبیند که داکتر با شاگردش به شکمش فشار میدهند ولی نمیتواند بگوید بروید کنار! چشمانش میبیند، میبیند که طبیبانش سعی دارند فرزند اورا به دنیا وصل کنند. « داکتر صاحب مریض از حال میرود!» متخصص چنان فشار میدهد که آب دهانش از دهن و دندانهایش به چانهاش جاری میشود. قابله دو پای فرخ را میگیرد و متخصص آخرین تلاشش را میکند. دست میاندازد به مهبل؛ سر نوزاد را لمس میکند و میگوید: « بالاخره میآید!» آخرین وهله، نوزاد میخواهد قدم به دنیا بگذارد. آخرین درجهی درد کهحتا مردهها را زنده میکند، مفاصل استخوانهای لگن اتحادشان از هم میپاشد و سر نوزاد دهان مادر را چون دهان کوسه باز میکند. عرقچینگلیگلی از دهان فرخ آزاد میشود و عربدهی کمر شکنِ سر میدهد. « مبارک باشد، نوزاد پسر است.» نوزاد خونآلود بهدست متخصص است و قابله با قیچی ناف را میبرد، گویی این بریدن ناف، بریدن یک زندگی است نه بخشیدن زندگی. نوزاد دست و پا زنان مادرش را میخواهد، اما مادرش بیدار نمیشود.
داستان های مشابه