10
دقیقه
تنت مور مور میکند. آب داغ تن سردت را زیر دستهایش میچلاند و تو از این تن، از این چشمها، از این موها بدت میآید؛ از بغضی که همیشه زیر دوش میشکند. جیغ میکشی، اما انگار سرب ریختهاند در دهانت؛ صدایت را نمیشنوی. تنت را میسابی؛ لایهلایه پوست از تو جدا میشود، اما خاطرهها نه. خاطرههای نحس، خاطرههایی که وقت گریه با تو نفس میکشند، برای «بودن» از تو جلو زدهاند؛ از در و دیوار حمام میریزند و گلویت را میفشارند. به هوا چنگ میزنی، به زمان که اسیرش هستی اما هیچچیز دستت را نمیگیرد. زانوهایت میلرزند و نخی به باریکیِ رعشه از دلت تا نوک انگشتانت کشیده میشود. به دیوار سرد تکیه میزنی... بوی نمکشیدهی زیرزمین، بوی موش فضای حمام را پر کرده است. آب را داغتر میکنی. خاطرهها دستوپا میزنند؛ به موهایت چنگ میاندازند و میکشندت به سمت همان زیرزمینی که بویش خفهات میکرد.
دستهایت سردی را لمس میکنند، دستهایت کوچک میشوند، دقیقاً مانند آن روز. روزی که نمیگذرد و هر روز در صفحهی تاریک ذهنت تکرار میشود. دستهایت کوچک میشوند و دستهای بزرگی رویشان، دیوار سرد بود و تو نفس نمیکشیدی؛ نفسهای سنگین سینهات و تاریکی زیرزمین را پر کردهبود. در آن تاریکی، نقشهای خامک در چشمهای کوچکت دانهدانه خشت میشدند و در سرت فرو میریختند. موشها جیرجیر میکردند. با نفسهای بریده کمک میخواستی اما صدایت بیرون نمیشد. دانه دانه خشت میخورد به سر و صورتت، کلمهها قطره قطره اشک میشدند. دستانی بزرگ و سرد چنگ میانداخت به تنت، تقلا میکردی که از زیر دستها فرار کنی ولی زورشان بیشتر از توان تو بود. پوستت با بوی نفسی که سال ها کابوست شده بود، میسوزد. مادرت صدایت میکند و تو را از آن زیرزمین بیرون میکشد.
_ عروس خانوم خلاص نشد؟ ای چی حموم کردن است؟
سر شامپو را باز میکنی و با صدای بریده بریده میگویی.
_ خلاص شدم... سر خود را شامپو میزنم.
_ ها دگه صبا مگری عروس برق بزند.
دستی در دلت میچرخد و بالا میآوری. اشکهایت کف صورتت را میشویند. تیغ را از جا صابونی برمیداری و لبهی سردش پوست نازکت را لمس میکند. میلرزی و صدای دندانهایت در فضای خالی سرت میپیچد. تیغ از دستت میافتد. با دو دست صورتت را میپوشانی و بغضی به سنگینی کوه بر گلویت چمباتمه میزند. کوه سنگ میشود و به سمتت پرتاب میشوند، به دیوار میخوری. نقشهای خامک خشت میشوند و به سمتت پرتاب میشوند. از جایت برمیخیزی و دور خودت میچرخی. با دو دست سرت را میگیری و دوباره به جایت مینشینی. خشتها پرتاب میشوند، سنگها پرتاب میشوند. تکان میخوری. کسی موهایت را چنگ میزند. به دیوارها چنگ میاندازی. خشتها میریزند در سرت.
صورتش را چنگ میانداختی. تمام زورش را به کمرت میانداخت. پسش میزدی، همیشه دنبالت بود. همه رفته بودند خانهی عمه گلت؛ برای چیدن انار از باغچه. تنها تو و مادر کلانت که صداها را به زور میشنید، به خانه بودید. صدای دروازه شد. با جست و خیز از باغچه گذشتی و چندین بار پرسیده بودی: «کینه؟» کسی جواب نداده بود. آرام دروازه را باز کردی و با یک چشم کوچه را ورانداز کردی. کسی نبود و آفتاب سایهها را بغل کرده بود. بیرون رفتی. یاسهایی که کوچه را دیوانه کرده بودند را میبوییدی، ناگهان متوجه شده بودی که چشمانی سبز رنگ از لابلای یاسها چشمان قهویی تو را میپاییدن. عقب عقب رفتی که دستانش؛ دهان و دستهایت را از پشت گرفته بودند.
به سمت دروازه میکشیدت، پاهایت را به زمین میکوبیدی، نفست قید شده بود، بالا نمیآمد. دستهایت را از لای دستهایش بیرون کشیدی و به چهارچوب در چنگ انداختی. سرت را تکان تکان میدادی. تو را بغل زد و بردت داخل سرا. با مشتهای کوچکت به پشتش میزدی و میگفتی رهایت کند. به دیوار، به نردههای تخت ته سرا، به درخت آلوبالو چنگ انداختی ولی فایدهای نداشت. آرزو کردی و آرزو میکنی که از این تن بیرون بروی. از این تن که همیشه دردش را با تو تقسیم میکند و در جهانی دیگر با او کنار ساحلی یا وسط جنگلی قدم بزنی ولی لحظههایت اسیر یک تیغ سرد میشوند و خونی که بعد از آن کف حمام را میپوشاند.
مادرت دوباره صدایت میکند.
_ آدینه، آدینه. عمه جانت، خاله دیرهزنها را آوردن. سپنجها هم دودینا بشیشت، زود کن دیگه. چکار میکنی؟
سه تاس آب بر سرت میریزی و نفس عمیقی میکشی. صدای دیره و دستگاهی که عمهات براه انداخته است را میشنوی. تو را با هزار آرمان و آرزو برای یکه پسرش خواسته بود و تو تک دختر را با تمام ترسها و بغضهایی که در لایهلایه تنت نشسته بود را میخواستند، وارد دنیای جدیدی کنند.
عمهات رنگوارنگ خنچههایی از شیرینی و لباس برایت آماده و تمام زنهای قوم را به رسم قدیم دعوت کرده بود خانهتان برای جشن حمام عروس. دیرهزنها دوبیتیهایی را به فرمایش عمهات میخوانند و عمه در وسط خانه دستانش را در هوا میچرخاند و میچرخد و پا به زمین میکوبد.
اینبار مادرت که خوشحالی صورتش را گل انداخته بود، میآید و صدایت میکند.
_ مادر کجا شدی؟ زود کن، حالی مهمونها میآیند! آدینه؟ آدینه؟
دست میکشی روی گلویت و به زور جواب میدهی.
_ بله مادرجان انه میآیم.
دست میبری که پیراهن سفید گلگلیت را بپوشی که زمان میچرخد و میچرخد و خشتها دوباره به سرت آوار میشوند. حمام دورت میچرخد، خشتها میریزند، حمام دورت، خشتها، حمام، خشت... روی دو پایت مینشینی و چشمان سرخت را میمالی. نفس عمیقی میکشی. تیغ که آب برده بودش کنار دیوار، برق میزند. برش میداری و آرام میگذاریش روی رگ سبز دست چپت. خط میافتد و بریده بریده ، قطره قطره خون بیرون میزند. دیگر تمام شد. عمهات باید محفل عزایت را برپا کند و مادرت حلوای بختت را در کوچه و مسجد پخش کند. تیغ را محکمتر میکشی و خون، سفیدی کاشیهای حمام را بیشتر به چشمانت جلو میدهد.
_ آدینه؟ آدینه؟
صداها دور میشوند، سرت سبک. میافتی کف حمام. خون بغلت میکند و نفسهای آخرت را میشمارد. آرام آرام حمام را ترک میکنی و دنبال دسته گل سفیدی میگردی.
داستان های مشابه