7
دقیقه
لاله از جا برخاست، کنار طاقچه اطاق رفت و پرده کلکین را پسزد. به حویلی نگاهی انداخت درختان حویلی بیبرگ و بار دیده میشدند و شاخهها برگ نداشتند. همه جا زرد و زار، زمین سرد، سخت و باد در رفت و آمد عجیبی قرار داشت پرنده پر نمی زد، بلبل نمی خواند و خیالها پر از بقچه سوال بود. مهتاب غروب میکرد و ابر سیه آلود آسمان را در برمیگرفت، طورِ نمایان بود که خسوف در راه است. لاله پرده را کنار گذاشت و گوگرد را از طاقچه گرفت و شمع را روشن کرد، شمع آهسته آهسته میسوخت و در کنج اطاق تنها روشنی بود که دیده میشد.
لاله با قدمهای لرزان از زیر روشنی شمع دور شد و کنار دست مادر نشست، به مادر و برادر نگاهی انداخت و گفت: تا کی میخواهیم آرام بنشینم؟ امروز مرجان، صبح من و فردا دختر دیگری میسوزد. تا چه وقت خاموش بمانیم؟ سکوت جانسوز است.خدا صدایمان را نمیشنود؟ چرا آرام و قرار است؟ دردِ چشمهای ما را نمیبیند؟ نمیبیند که از گریه کور خواهم شد؟ زهره ترقشدن مرجان را نمیبیند؟ آه مادر چرا هیچکسی مارا نمیبیند؟ مگر ما روح هستیم که دیده نمیشویم؟ دست زیر الاشه نشستهایم که حکم زنده بگور شدن ما را ببینیم؟ مادر برای کی باید بگویم؟ راه و چاره برایم بگو. زهر ترق میشوم. چطور میتوانم فراموش کنم؟ کنار بیایم؟ یا هم نادیده بگیرم؟ امروز آخرین امتحان مکتب بود. اگر امتحان گرفته میشد فارغ مکتب میشدم و بعد از امتحان کانکور به دانشگاه راه میافتم، اما حالا؟ حالا جز از دختران فارغ مکتب هم نیستم. میدانی مادر؟ من دوازده سال انتظار کشیدم که آخرش چه شود؟ همین شود؟ میخواستم حقوق بخوانم؛ می خواستم وكيل شوم. میخواستم خودم را، تو، را برادرم را از این بربادی و ویرانی در آبادی ببرم. میخواستم مستقل شوم. میخواستم برای وطنم، برای هموطنم کمک کنم. چرا هیچکسی مرا درک نمیکند؟ آه مادر دخترت میمیرد. باور کو مادر میمیرم. مادر...
مادر، میفهمی امروز دست به دست با مرجان به مکتب رفتم در چوکی صف اول جا گرفتم همه چیز به خوبی میگذشت، فقط مرجان گفت که احساس بد دارد. حس کرده بود، باور کنید حس کرده بود او میدانست. بیست دقیقه از وقت امتحان گذشت اما نه معلم بود و نه مدیر. هر دو بیقرار آمدن معلم بودیم که بلاخره دروازه تکتک شد. همین که قدمش را در صنف گذاشت چشمهای ما از حدقه برآمد. من و مرجان به هم نگاه کردیم و هیچ حرف بین ما رد و بدل نشد. مرجان دستم را گرفت و فشرد دست و پایم میلرزید. همصنفانم پچپچ میکردند، ولی هیچ جمله واضح شنیده نمیشد. قدمهای مرد نزدیکتر میشد. یک قدم، دو قدم، سه قدم بعد در یک قدمی میز من و مرجان ایستاد دستش را به ریشش برد. همه دختران صنف ما را یکییکی دید چشمهای درشت سرمه شدهاش بالای صورت من ایستاد. خشکم زد از ترس چشمهایم را محکم بستم ابروهایم را به هم نزدیک کردم. ضربان قلبم تندتند میزد صدای نفسهایم را میشنیدم بعد از چند ثانیه از من پرسید اسمم چیست؟ اسم پدرم چیست؟ زبانم تتهپته میشد نمیتوانستم اسمم را بگویم، زبانم خشک شده بود. دوباره پرسید و اما جوابی ندادم. بازهم پرسید اما زبانم لال شده بود. نمیتوانستم حرفی بگویم. حس بد مرجان به من آمده بود. بعد نزدیک شد و دستش را مشت کرد و به میز کوبید. فریاد زد و گفت: مگر زبان نداری؟ گفتم بگو که اسمت چیست؟ نگاهی به صورتش انداختم، از ریشش ترسیدم، رنگ حنای ریش او دلم را به لرزه آورد ناخودآگاه گفتم که لاله هستم.
سکوت اطاق با هقهقلاله شکست، آه کشید و گفت: قریهدار با آن مرد بود. مرد پسپس رفت و سه قدم دورتر با قریهدار یکجا شد به گوش قریهدار چیزی گفت، اما من نشنیدم. قریه دار گفت: شاگردان عزیز، دختران گلم تا اطلاع ثانوی به مکتب نیاید. قریهدار آرام بود و با صدای آرامتر گفت: رخصتی خوش.
مرد با نگاه رضایتمندانه به قریهدار نگاه کرد و به گوشش حرفی گفت، ولی نشنیدم که بین هم چه میگفتند. بعد از چند ثانیه که باهم حرف زدند، سر قریهدار به طرف من راست شد و سرتاپا مرا از چشم گذراند. ابرویش را بالا برد، من چشمهایم را به میز دوختم. صدای قریه دار را شنیدم که گفت: ملا صاحب دل جمع باش؛ نام بده جنازه بگیر.
لاله آرام شد و نگاهی به مادر و سپس به برادر انداخت و اشک از گوشه چشمش ریخت.
برادر مرجان سکوت اطاق را شکست و گفت: ملای قریه خود ما بود؟
لاله با چشمهای که اشک از هرگوشه اش میریخت به برادر نگاهی انداخت و برادر را زیر نور شمع دست زیر الاشه دید و گفت: هیچگاه در هیچجا آن ملا را ندیده بودم اما حس میکنم یکجایی اورا دیدهام. نمیفهمم اما چهرهاش آشنا بود؛ بسیار آشنا.
لاله آه از سینه کشید، آه طولانی و گفت: مادر میفهمی صدای مرجان سکوت صنف را شکست و ناخودآگاه با صدای لرزان: گفت چرا مکتب نیایم؟ چرا؟ معلم ما کجاست؟ باید امتحان مارا بگیرد، بعد امتحانات ما فارغ میشویم. هنوز گفته های مرجان تمام نشده بود که همان مرد به مرجان دید و با چشمهای سرمهشده که عصبانیت چشمهایش را بیشتر متمایز میساخت و چهره که بیشتر قسمتهایش را موهای صورتش پنهان کرده بود سه قدم نزدیک به میز ما آمد و مقابل مرجان ایستاد و زیر لب لاحول و لا گفت و تسبیحاش را یکییکی از زیر انگشتانش فرو برد. گفت: " استغفر الله، استغفر الله. خداوند پدران و مادران تان را نمیبخشد. خدا را خوشش نمیآید، حیا و آبرو نمانده است. دختران جوان دمبخت را به مکتب روان می کنند، صدای تان نامحرم است. صدایتان نکبت است بیحیاها لاحول ولا استغفر الله. "
لاله درد دلش را و آنچه که آنروز برایش گذشته بود مو به مو به مادر قصه کرد و بعد دستش را به نوازش چشمهایش برد و اشکهایش را با پشت آستینش پاک کرد. شمع آهسته آهسته سوخته بود از روشنی شمع مادر و برادر را از زیر نگاه سنگینش میدید؛ هر دو حرف نمیزدند. به یادآوری اسم مرجان دل مادر لاله را به لرزه آورده بود. مرجان نمیتوانست به مکتب نرود نمیتوانست قبول کند که به پای دگران و تنور میایستد و مثل مادر و مادرکلان عمر خود را پای مطبخ سپری میکند. مرجان میدانست خانه نشستن حکم بازشدن بختاش را دارد، عروسش میکردند و پیبخت خود میرفت و بعد میگفتند که با لباس سفید عروس شدی و باید با کفن برگردی.
مرجان ولاله هر روز ساعتها باهم در دهن دروازه حویلی قصه میکردند و بعد لاله به داخل حویلی میآمد و مرجان راهی خانهاش میشد، اما آن روز دل مرجان پر از آبله شده بود. به لاله نگاهی انداخت دستش را فشار داد و گفت لاله خدانگهدارت! لاله دست مرجان را فشرد و گفت: "غصه نخور، میگذرد." مرجان لبخند تلخ با انبوه از ناامیدی به لاله تحویل داد و گفت: " زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید، ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟ همه چیز خواهد گذشت اما بعد مُردن که نقش پای من دیگر نباشد، صدایم در میان گور تاریک به خاموشی و نابودی گراید. "
مرجان آهسته آهسته با قدمهای لرزان به سمت خانه روان شد، با هر قدم که میگذاشت دستش را به سرش میگرفت، باخود میگفت که شاید سرش میترکد. هرازگاهی که غمگین میشد سرش را درد میگرفت، اما این درد را هیچگاهی سپری نکرده بود، باخود میگفت شاید هیچگاه به اندازه بسته شدن مکاتب غمگین نشده بود. به خانه نزدیک شد و دروازه را باز کرد. با خودش میگفت: " من دم رفتن به دانشگاه هستم. من حیا دارم، حجاب دارم، من بی حیا نیستم. چادر به سرم است. چادر بیبی، چادر سفید. آه من دم بخت نیستم. مادر... مادر... مادر بیا. "
مادرش را دیر صدا زد و مادر از خانه جواب داد: " مرجان میآیم چرا وقت آمدهیی؟ خمیر میآورم که نان تنوری بپزم، صبر کن دختر، میآیم. "
مرجان با خود گفت: " تو خواهی آمدی اما بعد مُردن که نقش پای من دیگر نباشد، صدایم در میان گور تاریک به خاموشی و نابودی گراید."
مرجان سرش را لای دستهایش فشار میداد، کنار تنور آمد، تنور شعلهور بود. چادر سفیدش را از سر کشید و کنار دیوار تنور انداخت، خودش دوزانو کنار لبهیی دیوار تنور نشست و سرش را با دست فشار میداد و هُقهُق میگریست بعد از گریستن از مرجان صدایی شنیده شد، زیر لب تکرار میکرد: "خواهد گذشت که نقش پای من دیگر نباشد."
مرجان به یک سمت افتاد و صدایش در سکوت همیشهگی فرورفت. جز صدای شعله آتش تنور چیزی شنیده نمیشد. مرجان با رویاها و دل پر از آبله برای همیشه چشم بست.
لاله از کنار دست مادر برخاست و گفت:
- ما کجا میان این هیاهو زنده ایم؟، ما همه ممثلیم در نقش های زنده.
لاله با قدمهای خشک و لرزان بُرقه مادرش را به سر کرد و کنار طاقچه رفت نیمه شمع سوخته را گرفت و رو به مادر کرد و گفت: مادر ما در عمق سرسبزترین رویاهایما طمع تلخ جهنم را چشیدهایم. بعد آهی کشید و کتاب سرگذشت ندیمه را از طاقچه گرفت، بهسوی بام خانه دوید و گفت: میروم به بام که در سکوت شب، زیر نور شمع کتاب بخوانم. برقه را به سر کردم که مبادا از بام خانه دیده شوم و بیایند و کتاب را از من بگیرند.
با نفس های ژرف و چشمان پر از خواهش بیوقفه میخواند.
آه از نفس برادر کشیده شد و از کنج اطاق صدایش رنگ مردانه به خود گرفت و به مادر گفت:
- یک ساعت قبل قریهدار برای طلب کاری لاله دمدروازه آمده بود.
قصه مرد را که لاله کرد، آن مرد به اسم ملا مشهور است و از سران حکومت میباشد. مادر اگر به یاد داشته باشید دیروز در خبرها به حیث سخنگوی وزارت معارف حرف زد و به جهان وعده داد که درهمکاری با تعلیم و تربیه هرچه از دستش بیاید میکند. ام روز لاله را در مکتب زیرچشم کرده است. شاید همین کار از دستش میآمد که کرد.
اشک از گوشه چشم برادر ریخت، با دست های لرزان اشک را از کنج چشم پاک کرد و به مادر گفت: " نقل و دستمال را آماده بگذارید. صبح گاه شیرینیاش را میدهیم. پیبخت اش برود؛ بخت یارش باشد. سیاهسر است ملامتی دارد. باقی صفحات کتاب را در خانه شوهر، پای تنور و دیگدان بخواند. شاید قسمتاش همین است. در اینخاک سایه سرنوشت برای دختران همین است لاله اولین دختر نیست و آخرین هم نخواهد بود."
صدای هق هق مادر سکوت خانه را شکست.
داستان های مشابه