صفحه نجات
صفحه نجات
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

دروازه را می‌بندی، پشت سرت. فکر می‌کنی دیگر صدایی نمی‌شنوی اما همهمه‌ها هنوز به گوشت می‌رسد. از دروازه فاصله می‌گیری. پشت سر هم نفس می‌کشی. گرمی نفس‌هایت با تاریکی و تنهایی اتاق درهم می‌آمیزد. تو دوست داری هر دو را کنارت حس کنی مثل شب‌هایی که در تختت گاهی به تیک تیک عقربه ساعت گوش می‌دادی یا گاهی با هر صدای تیک فکر ها پی‌درپی هجوم می‌آورد و آرامش شب، میان هیاهوی ذهنت خودش را گم می‌کرد. بدون هیچ نوری راهت را به سمت تخت کج می‌کنی. راهی که عادت کرده‌یی پیدایش کنی حتی در دل تاریکی  ولی با صدای پدرت از سالون، می‌ایستی.

 « رنگت را گم کن. مرا از رفتنت می‌ترسانی؟ عرضه داشتی یک روز در مستری خانه دوام می‌آوردی. در ایران نان مفت پدر نیست بخوری.»

نمی‌خواهی بروی. برایت دعوای پدر و پسر تازه‌گی ندارد. اینجا، تنها جایی‌که مدتی‌ست پناه می‌بری از همه کس، از همه چیز اما امشب مگر می‌شود؟صدای شکستن چیزی و به دنبال آن جیغ بلندی به گوش‌ات می‌رسد. مسیر آمده را برمی‌گردی و خودت را به صدا می‌رسانی.مادرت با موهای ژولیده که بر روی شانه‌هایش پخش شده است، دستش را دور بدن پدرت حلقه کرده و نگهش داشته بود.نگاهت به سمت کنج اتاق کشیده می‌شود. برادرت را می‌بینی با دست‌های قفل شده روی سرش که خم شده، سرش را میان بازوهایش پنهان کرده است و از زبانش کلمات نامفهوم شنیده می‌شود. به طرف برادرت می‌دوی. در پایت سوزشی را حس می‌کنی. توته‌های شکسته گیلاس روی زمین پخش شده است و فاصله بین تو و برادرت را پر کرده است. روی فرش می‌نشینی. چشم‌هایت به شیشه فرو رفته در کف پایت ثابت می‌ماند. دست می‌بری به سمت آن. لرزش را در دستت و درد را در پایت حس می‌کنی.

«آخ»

 صدایت به فضای خانه می‌پیچد. ناگهان سر وصدا ها آرام می‌شود. توته شکسته گیلاس در پایت، بین دو انگشتت است. خون از زیرش بیرون می‌زند. با دیدن صحنه مشابه، دستت را پس می‌کشی. سرت گیج می‌رود. نفس کشیدن برایت سخت می‌شود. دستت به سمت گلویت می‌رود که نگاهت با نگاه پدر و مادرت برخورد می‌کند. می‌خواهی سرت را پایین بگیری اما می‌بینی پدرت از شانه مادرت گرفته، از راه کنارش می‌زند.

نزدیکت می‌شود. یکبار به باند پیچ دستت بعد به توته‌های شیشه نگاهی می‌کند و به سوی برادرت انگشت اشاره‌اش را می‌گیرد:

«یکی تان به من آبرو نماندید. تو هم برو. نیمه جان تلک گردنم شده، پس بیا.ِ»

از کنارت می‌گذرد؛ شاید هم نه. بر روی زخم بازت و جسم بی‌روحت پا می‌گذارد و می‌گذرد. تو می‌مانی وسط توته‌های خرد شده گیلاس و حرفی که بار بار در ذهنت تکرار می‌شود.درد دارد. نه، شاید ندارد. خودت هم نمی‌دانی یا می‌دانی؟ گیج می‌شوی. شاید هم آن لحظه‌ی می‌فهمی که چیزی درونت می‌‌شکند. بی‌صدا و آرام. مگر نمی‌گویند حرف تکراری تاثیرش کمتر است؟ چرا حسش می‌کنی؟ چیزی در گلویت گیر می‌کند. نمی‌دانی چیست. حرف است یا ناله؟ حرف نمی‌زنی چون صدا نداری. ناله نمی‌کنی چون زخمت درد ندارد. کدام زخم؟

به دستت نگاه میکنی. به باند سفیدی که دور دستت پیچیده است. یادت نیست چند روز قبل بود یا هفته. حساب روزها از دستت رفته مثل زندانی که برایش فرق ندارد روز باشد یا شب. مگر برایت مهم است روزهایی که شبیه هم اند؟

مادرت طرف برادرت می‌دود. دست خود را بر سر و صورتش می‌کشد:

ـ« چیزیت نشد؟... خدا را شکر.»

ـ« بخدا اگرخودم را گم و گور نکنم. این چه حال است که بخاطر یک لقمه نانش منت می‌گذارد.»

در حالی‌که به حرف‌های شان گوش می‌دهی، با دو انگشتت توته شیشه را می‌گیری. با خودت فکر می‌کنی اگر هر قدر منتظر بمانی شیشه خودش بیرون نمی‌شود یا کسی بیرونش نمی‌کند. تو شیشه را از پایت می‌کشی، دستت را روی زخم می‌گذاری و میان صداهای مادر و پسر «آخ » می‌گویی.

-« این را ببین. اینقدر آخ و اوخ می‌کند که چی شده باشد. چی است؟ چرا از سیاه چاهت بیرون شدی؟ دوباره دنبال جلب توجه‌یی؟ چه باشی، چه نباشی همه چی رو به جلوست. تو حتی عرضه خلاص شدن از این زندگی نکبت‌بار را نداری... خدا هم تو را نمی‌خواهد.»

بعد به دست باند پیچ‌ات اشاره می‌کند. به چشمان برادرت خیره می‌شوی. به تو بی‌عرضه گفته بود. از همان  کلمه‌یی که پدرت به او آسیب زد. او هم به تو بکار می‌برد. آب دهنت را قورت می‌دهی و می‌گویی:

-« بهروز! من حداقل عرضه داشتم تا مرگ را انتخاب کنم تو چه کردی؟ تو فرار می‌کنی از زندگی کردن و من فرار می‌کنم از نفس کشیدن. تفاوت خودت و مرا می‌بینی.  رفتنت به ایران هم فرار از مسیر سخت زندگی است در حالی‌که من فعلا حتی زندگی ندارم تا مسیر داشته باشد. پس ناتوانی‌ات را پشت اشتباه من پنهان نکن.»

برادرت لب‌هایش را از هم فاصله می‌دهد اما قبل این‌که حرف بزند. زنگ موبایلش به صدا می‌آید. سالون را ترک می‌کند و دروازه اتاقش را پشت سرش می‌کوبد.

تو حس می‌کنی دستت مرطوب شده، خون است یا عرق؟ می‌ترسی نگاهش کنی و دستت را دوباره خونی ببینی.

ترس! وقتی تیغ را برداشتی و قسمت برنده‌اش را بر مچ دستت فشار دادی، نترسیدی حالا از خون می‌ترسی؟  شاید هم ترسیده بودی. لرزش را در دستانت حس کردی اما آن روز ذهنت خالی بود. به هیچ چیزی فکر نکردی. تنها مرگ بود که ذهنت را پر کرده بود.تیغ را بر روی رگ دستت فشار دادی. خراشی برداشت. محکم‌تر فشار دادی. پاره‌گی ایجاد شد. مایع سرخ رنگ از اطراف لبه تیغ سرازیر شد. تا هنوز دست به این سرخی خوش رنگ نشده بود. غلیظ و تیره. قطره‌ خون روی سرتختی سفید افتاد. خون خودت بود. دستت لرزید. قلبت به تپش افتاد. سرت گیج می‌رفت. رنگت زرد شد. چشمانت سیاهی رفت. با خودت گفتی« یعنی تمام شد.» چشم‌هایت را بستی. فکر کردی به پایان رسیدی. نه نرسیدی. لحظه‌ی که خودت را با دست باند پیچ روی تخت دیدی و با چشمان حیرت زده خانواده‌ات رو به رو شدی. مثل امشب که مادرت با چشمان درشتش به صورتت که از عصبانیت سرخ شده، نگاه می‌کند یا از این‌که بعد مدتی از اتاقت بیرون شدی و زبانت را چرخاندی.

مادرت دست‌هایش را روی سرش گرفته، فشار می‌دهد. در حالی‌که قدم بر می‌دارد؛ می‌گوید:

ـ« دیوانه شدم. یک روز خوش ندارم. از صبح تا شب در اتاق گور مانند می‌نشینی، یک‌بار که برامدی شور می‌ندازی. او که سرت مکتب و دانشگاه را بند نکرده. چی کارش داری؟ می‌خواهی کاری که تو نتوانستی را بکند»

ـ« چطور موضوع از بهروز به من رسید؟»

ـ« اعصاب خرابی، بهانه‌گیری، خسته کردی.  بخور و بخواب. به تو چی؟ ... پدر بی‌کاری را لعنت.»

دندان‌هایت روی هم قرار می‌گیرد. هیچ صدای غیر از ساییده شدن نمی‌شنوی. به قدم‌های مادرت خیره می‌مانی که هر لحظه در حال دور شدن است. مسیرش را با نگاهت دنبال می‌کنی. زبانت که چند لحظه قبل حرکت داشت مثل چوب خشک در دهنت می‌افتد. ناگهان خیسی دستت را حس می‌کنی. وحشت سراپایت را فرا می‌گیرد. خون همه دستت را خیس کرده. بانداژ سفید، رنگ سرخ گرفته است. دستت را به لباست می‌مالی. لباس رنگی می شود مثل رو تختی که به سطل زباله رفت بخاطر خونی که از رگ‌های تو بود. نه، تنها لباس نیست. این بار همه جا خون جاری‌ست. از جایی‌که شیشه را کشیده بودی فواره خون جریان یافته است. بوی تندش را می‌شنوی. می‌خواهی جیغ بزنی اما صدایت از گلویت خارج نمی‌شود. پاهایت تا بجلک درون خون است. چشمت به بانداژ می‌افتد. از گوشه‌اش می‌گیری و بازش می‌کنی. جای تیغ مرگ هنوز مانده است. بی خیالش می‌شوی. جایی‌که خون جاری است را با بانداژ فشار می‌دهی اما خون بند نمی‌آید. از جایت بلند می‌شوی. خون به زانوهایت می‌رسد. می‌ترسی. از خون، غرق شدن، دست و پا زدن،  تلاش برای زنده ماندن یا شاید خود مرگ. آیا خون مرگ تو را به مرگ می‌رساند؟

مادرت را می‌بینی. با خودت می‌گویی « هنوز اینجاست». صدا می‌زنی: « مادر! نجاتم بده.»

خیره، خیره نگاهت می‌کند. تو بین خون خیس شده‌یی و او از گوشه‌ی خانه به تو نگاه می‌کند. می‌دوی. صدای شلپ شلپ پاهایت میان دریای خون فضای آرام خانه را به صدا درمی‌آورد. چه آرامش و سکوت خفقان‌آوری.

تو دوباره صدا می‌زنی: « مادر! غرق می‌شوم. میان خون، خون برامده از شیشه شکسته، شیشه‌یی که پدر شکستاند بر سر بهروز. آن شیشه بخاطر من نبود فقط می‌خواستم پیش بهروز باشم.»

جوابی نمی‌شنوی اما با خودت تکرار می‌کنی: تیغ، تیغ مرگ تو نشد آیا این خون، خون مرگ توست؟

خون به سینه‌ات می‌رسد. مادرت می‌رفت. از بوی تندش با حالت تهوع جیغ می‌زنی. جیغی‌که تنها خودت می‌شنوی. مادرت مسیرش را از اتاق خودش کج می‌کند. به پشت دروازه اتاق برادرت می‌رسد. لب‌هایش تکان می‌خورد. به حرکاتش دقت می‌کنی. او حرف می‌زند، نه بلند اما حرف می‌زند. واژه‌ها از زبانش بر روی دریای خون به حرکت می‌افتد و کنارهم رقص‌کنان جای می‌گیرد.

از واژه ها جمله‌یی را می‌خوانی: «ببینم پسرم خوابیده.»

کلمات دوباره از هم فاصله می‌گیرند. با جدا، جدا شدن شان حس می‌کنی نفست بند ‌می‌آید. به غرق شدن آنها به زیر دریای خون نگاه می‌کنی. چه سنگین و وزن‌دار. از سنگینی‌اش، خون بالاتر می رود.

خون به چانه‌ات می‌رسد. راه نجاتی نیست. دست‌هایت به دو طرفت آویزان می‌شود. جایی نیست چنگ بزنی. پاهایت از زمین جدا می شود. خودت را شناور می‌بینی بر روی خون و فکر می‌کنی خون مرگ، مرگ را به سراغت آورده. می‌خواهی چشمت را ببندی که صدای افتادن چیزی را می‌شنوی. پلک‌هایت را از هم فاصله می‌دهی. کاغذی درون دریای خون آویزان شد. چینی به پیشانی‌ات می‌خورد. چشمانت تنگ‌تر می شود. خودش است، صفحه کتابی که نیمه رهایش کرده بودی. آخرین باری که آن صفحه را خواندی یادت نیست اما حالا دوباره برگشته است. اگر به آن چنگ بزنی، بیرون خواهی شد؟ از این جای تیره و تاریک.  تو تا آن صفحه‌ را خوانده بودی،  در تک‌تک سطرهایش زیسته بودی. با هر واژه‌اش نفس کشیده بودی.  واژه‌ها چه قدرتی داشتند آیا همین‌طور که غرق می‌کردند، نجات هم می‌دهند؟ دستت را دراز می‌کنی. از پایین صفحه می‌گیری. واژه‌ها زیر انگشتانت برجسته می‌شود.« از دست‌ الهه عصبانی باش، اما هیچ‌وقت ایمانت به او را از دست نده.»

 چنگ می‌زنی. چشمت را می‌بندی و از زیر خون مرگ خودت را بالا می‌کشی.  صداهای مبهمی به گوشت می‌رسد. چشمت را باز می‌کنی. برادرت با لباس مرتب وسط سالون ایستاده است. در حالی‌که در آیینه به موهایش دست می‌کشد با مادرت که جارو در دستش است، حرف می‌‌زند. مادر التماس می‌کند تا زودتر از خانه دوست خود بیاید.

به لباست، دست‌هایت و به اطراف نگاه می‌کنی. هیچ دریای خونی نیست. پس تنها کسی که این همه مدت خودش را میان خون می‌دید تو بودی. همه چیز در جای خودش است. شیشه‌های خرد شده روی زمین، بانداژ سفید دور دستت و دستی که رو به بالا است. توته کوچک شیشه که کمی خون پایت رویش است را برمی‌داری و بی‌صدا نگاهش می‌کنی. جملات پشت سرهم از ذهنت عبور می‌کند. اگر تیغ مرگ، مرگ را به سراغت آورده بود. آیا می‌توانستی بفهمی که از خون مرگ هم می‌توان به زندگی برگشت؟ برادرت به سمت دروازه رفت. بلند صدایش می‌کنی: « خدا مرا زنده ماند چون برایم فرصت زندگی بدهد نه این‌که مرا نخواهد.»

می‌خندد، سرش را تکان می‌دهد و می‌رود.  مادرت به طرف شیشه‌های خرد شده می‌آید،  با دیدنت جارو را می‌اندازد و می‌دود:

«خاک به سرم! شیشه را از دستت بینداز.»

پوزخند می‌زنی. توته شیشه را می‌اندازی. به سمت جارو و خاک‌اندازی که مادرت رها کرده بود، می‌روی. آنها را برمی‌داری. شیشه ها را جارو می‌کنی و درون سطل آشغال می‌ریزی. به اتاقت نزدیک می‌شوی. دروازه را باز می‌کنی. با لمس دستانت سویچ برق پیدا می‌شود. نور فضای تاریک اتاق را روشن می‌سازد. با به یاد آوردن صفحه‌ی نجات، نگاهت به سمت گوشه اتاق کشانده می‌شود. خودت را از میان بطری‌های خالی آب، کاغذهای چملک شده و بالشت‌های پراگنده وسط اتاق به قفسه کتاب‌ها می‌رسانی.  

عطسه بلندی می‌زنی. بوی خاک روی جلد کتاب. کتاب را برمی‌داری. روی اسم و نویسنده کتاب را لمس می‌کنی.« دختری که به اعماق دریا افتاد. نوشته‌ی اکسی اوه»  ورق می‌زنی. بوک مارک هنوز در جایش است. همان صفحه. صفحه‌یی که آن روز ترک کردی. روزش را یادت نیست اما امروز را یادت است. شروع می‌کنی از جایی که تمام شده بود.

 

نرگس موسوی
موقعیت: بلخ، افغانستان
وظیفه: نویسنده
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه