15
دقیقه
خُردسال بودیم که زنهای خانواده بیبی را شستند و مرد ها تابوتش را روی شانهها بردند و به گور سپردند. بیبی را اینطور به یاد میآورم: زنی با صورت پر از چروک، چشمهای میشی و درشت، بینی کشیده و با خال سیاهی زیر لب پایین. همین و بس! هر بار که به او فکر میکنم سیمای او با همین جزئیات در نظرم مجسم میشود. بعد از سیمای او صندوقچه کوچک او دم نظرم میآید و یک قفل سبزرنگ که همیشه از این صندوقچه آویزان بود. کلید اتاقش و کلید آن قفل زنگزده با تاری که سالها میشد رنگش را باخته بود، مدام از گردنش آویزان بود. صندوقچه او به راز سرمهری مبدل شده بود. هیچکسی نمیدانست داخل آن بیبی چه دارد. تا چشم کسی به کلیدهای گردن بیبی میافتاد، میگفت:
- بیبی گنج پُت داری؟!
اینطور میگفتند و میخندیدند و بیبی پاسخ همیشگیاش را میداد. و می گفت:
- کار از محکمکاری عیب نمیکند. روز مبادا دارم.
ما نمیدانستیم این روز مبادا چیست و کدام روز است. تا این که در یک نیمهشب زمستان سرد و خشک بی بی مُرد.
- بی بی مُرد!
پدر همینطور ساده و خالی از احساسات خبر مرگ او را به ما رساند. آنروزها ما در کمر کوه زندگی میکردیم و شهر پایین کوه بود. کودکها به ندرت به شهر میرفتند و اکثراً هیچ تصوری از شهر نداشتند. پدر میگفت وقتی از کوه پایین شوی و به شهر بروی خانه ما از همه جا معلوم و با انگشت اشاره میتوانی به هرکسی آدرس بدهی.
سالها بعد وقتی از آن خانه کوچ کردیم من دوست داشتم آن خانه را به همه نشان بدهم و بگویم:
- نگاه کن! وقتی من خردسال بودم، در آن خانه زندگی میکردم.
صبح بیبی را از کوه پایین بُردند و ما دیگر او را ندیدیم. شب زنها و مردهای زیادی از کوه و شهر به خانه ما آمدند. در خانه ما تا سه روز به روی هیچکسی بسته نشد.
- این همه آدم برای چه به خانه ما میآیند؟
- برای بیبی
- بی بی که مُرد!
- برای غمشریکی و تسلیت
مادر بیشتر از این چیزی نمیگفت و پدر انگار با آمدن مردم تازه فهمیده بود دوستداشتنیترین موجود دنیا را از دست داده، گاهی اشک میریخت و حال و هوای گپزدن نداشت.
من اما همه گرد مادر میگشتم تا باز چیزی بپرسم. او پیالهها را صافی میزد که پرسیدم:
- بیبی را کجا بردند؟
- گورستان
عجیب بود. حیرتزده پرسیدم:
- چرا این مردم پیش او، گورستان نمیروند؟
دست مادر با صافی و پیاله در هوا ماند. گاهی به من نگاه میکرد و گاهی به انبوه ظرفی که در انتظار صافیزدن بودند. چندبار منمن کرد و بالاخره گفت:
- برو بازی کن! تو هنوز یک خاشه هستی، کلان که شدی میفهمی.
وقتی میگفت برو بازی کن، میدانستم که کجا را میگوید. هیچوقتی اجازه نداشتیم به کوچه برویم. به ما گفته بودند کوچه جای لُچکهاست. هرچند معنی لُچک را نمیفهمیدیم، اما گمان ما این بود که به آدمهای بد لُچک میگویند. بخاطر همین لُچَکّها بود که پدرم همیشه میگفت دَر حویلی قفل باشد. در بزرگ حویلی ما در طول یک شبانهروز دو بار باز میشد. یکبار وقتی پدر به خانه میآمد و یکبار هم وقتی که پدر از خانه میرفت.
روز سوم بود و باز هم در حویلی قفل نشد و پدر سرگردان میگشت و خستگی را میشد در سیمایش خواند که از او پرسیدم:
- این همه آدم برای چه به خانه ما میآیند؟
- برای ختم بیبی
- ختم؟! چند شب پیش ختم نشد؟
- ختم قرآن، برای شادی روح بیبی.
روز چهارم که شد، دیگر کسی به خانه ما نیامد. صبح شده بود و همه به جنب و جوش افتاده بودند؛ اما من دل برخاستن نداشتم و میخواستم ساعت دیگری هم بخوابم که صدای مادر در گوشم پیچید:
- لباسهایش را خیرات میکنیم.
صدای پدر آمد که با بیحوصلگی گفت:
- صندوقچه را هم باز کن!
کنجکاوی نگذاشت که در زیر جایم بیشتر بمانم. فوری برخاستم و نشستم. دلم میخواست زودتر صندوقچه بیبی را باز کنند و من ببینم که او در آن صندوقچه پر رمز و راز چه دارد.
پدر که رفت، برخاستم و پیش مادر رفتم:
- صندوقچه را باز میکنی؟
- ها، خانه را جارو و جمع و جور که کردم باز میکنم.
آن روز صندوقچه به دست مادر باز نشد و تا آمدن پدر همه انتظار کشیدم.
بیبی قران کوچکی داشت که آن را با پارچههای سفیدی میبست و عصرها آنرا برمیداشت و میخواند. هربار که او قران را ختم میکرد برای ما نخود و کشمش میداد و میگفت:
- نوشجان شما… خداوند درد و مصیبت را از شما دور کند… دَم کردم.
یادم میآید که روز های ختم ما کنارش مینشستیم و انتظار میکشیدیم تا قرائت خود را تمام کند و نخود و کشمش دَمکرده برای ما بدهد. سوالی که همیشه در ذهن داشتم این بود که چرا این نخود و کشمشها از خلاصی نیستند. او چنان در تقسیم مهارت داشت که حتی یک نخود و یک کشمش از کسی زیاد و کم نبود.
بعدها قرآن بیبی قرآن پدر شد و گاهی که او احساس اندوه میکرد و یا فکر میکرد که کارش در جایی گره افتاده است، آنرا باز میکرد و میخواند. وقتی او قرآن میخواند ما محکوم به سکوت بودیم. اما دیگر از نخود و کشمش دَمشده خبری نبود.
کودک که بودم فکر میکردم مادر باید کارهای خانه را انجام بدهد و پدر صبحها برود و شبها برگردد. پدر را سیر روزهای جمعه میدیدم و باقی روزها اگر زود بر میخاستیم شاید میتوانستیم او را برای چند لحظهای ببینیم. مادر از پدر زودتر بلند میشد و برای او چای دم میکرد و با نصف نان و قندانی بوره دم دست میگذاشت و همین موقع بود که مادر کمبود خانه را برایش میگفت:
- آرد، نمک و چای خلاص کردیم.
پدر انگار با اشاره سر میگفت که فهمیده است. شرب چایی که میخورد میگفت:
- شب دیرتر میآیم، پریشان نشو!
گاهی از مادر میپرسیدم:
- پدر کجا می رود؟
- میرود کار کند.
- چرا کار میکند؟
- به خاطر پیسه
- نمیشود مثل تو در خانه کار کند؟
- نه، چون کار من کار خانه است، پیسه ندارد.
احساس میکردم دغدغه پدر و مادر همه خلاصی آرد و نمک و چای و قفلبودن دَر حویلی است. دوست داشتم آنها بیشتر گپ بزنند و بگویند پایین کوه چه خبر است، آدمهایش چطور لباس میپوشند، لُچَکّ ها کیستند، روز مبادا چیست و یا بیبی را کجا دفن کردند.
آنشب که پدر به خانه آمد از مادر پرسید:
- صندوقچه را باز کردی؟
مادر گفت:
- نه، نتوانستم.
پدر سراغ کلیدها را گرفت. مادر که مثل بیبی کلید ها در گردنش آویخته بود، به دست پدر داد.
اتاق بیبی اتاق کوچک بود و وسایل زیادی نداشت. تُشکی برای خواب در بالای اتاق هموار بود و بالای تشک و درست در وسط دیوار تاقی بود که در آن صندوقچه بیبی با قرآنش گذاشته شده بود.
پدر نخست رفت قرآن را برداشت و بوسید و به دست مادر داد و بعد صندوقچه را پایین گذاشت و با چرخ دادن کلید به چپ و راست آنرا باز کرد. بیبی وسایلش را در صندوق با نظم چیده بود.
عکسهای قدیمی از خودش و کودکیهای پدر. جعبه کوچکی که درونش نخ، دکمه و سوزن فروان داشت. دستمالهای خامکدوزی و چند جا نماز نَو. دو جوره لباس سفید که در یک سمت گذاشته شده بودند و کنار آنها بستههای کوچک پلاستیکی نخود و کشمش بود. و کنار نخود و کشمش خریطه پارچهای بزرگی گذاشته شده بود. چشمان همه به خریطه دوخته شد. پدر آن را برداشت و باز کرد. پدر دست به درون آن برد و بستههای پنجصدی و هزاری به رنگهای سرخ و آبی تیره از آن بیرون آورد. پدر همانجا کنار صندوق نشست و خود را به دیوار تکیه داد و محو پولها شد. لحظاتی بعد اشک در چشمهایش حلقه زد و با بغض گفت: هی زندگی! هی مادرک… هی مادرکم!
واپس پولها را به درون خریطه گذاشت و آن را به درون صندوق پرت کرد:
- بروم و بخوابم که فردا پیش از نماز باید سر کار باشم.
صبح که از خواب برخاستم مستقیم پیش مادر به آشپزخانه رفتم:
- مادر! ما که پیسهدار شدیم، بیبی یک دنیا پول داشت. پدر چرا باز به کارکردن رفت.
مادر آهی کشید و گفت:
- بچیم! پیسههای داوودخانی سالها میشود که نمیچلد.
داستان های مشابه