10
دقیقه
روزگار اسیر میخواست و جهان سوم را انتخاب کرد تا در بند اندازد. آدمهایکه صدای بلندتر را اطاعت میکردند، حاکمان را میپرستیدند و روشنفکرانشان را ساکت میکردند تا ذهنهای بسته باز نشود. جاییکه زندگی برای نصف از جامعه در اسارت میگذشت و قلم را از آدمها میگرفتند تا خودشان را نیابند. گوشهای از این جهان؛ من کتابچه را گشودم تا فریادِ خاموش سر دهم اینجا که ذهنم را مشغول کرده است. به کلماتم میبینم و به این جملات تلخ، من هرگز توقع چنین تجربهها را نداشتم؛ اما ببین! چه سخت اسیری جاهلان شدهام...
اسم من سایه هست و در میان این واژهها زندگی میکنم. شاید تنها راهِ است که زندگی را برایم پرمعنا میکند. حس میکنم از میان شعر و ادبیات برخواستهام و دنبال کردن عمق کلمات کار من است. فکر نمیکنی زندگی همیشه یک دلیل برای زنده ماندن میدهد؟ من به این عقیده دارم چون در من واژه را زنده کرده است تا تمام نشوم. فکر نمیکنم چیزی ارزشمندی دیگری اینجا باشد تا دلیلی ماندن در این جهان پر از بیعدالتی و درد شود.
افکارم سروسامان ندارند. من مورد همه چیز فکر میکنم و این است که به انزوا کشانیده شدهام. شلوغی جهان مرا به کام مرگ میبرد، و حتا رها کردن اهدافم... برای امسال خواستم زمانِ بیشتری برای خودم داشته باشم. چرا نباید چنان که میخواهم زندگی نکنم؟ من همیشه آنچه خواستهام را انجام دادهام و این نیز یکی از خواستههایم هست. تجربهها اتفاقات آموزندهای اند برای ادامهای زندگی، ولی انگار برای من نابودی روحم بود. زخم بهزخم سوختم با خویش... تجربههای روزگارم همه نابود کننده بود و حالا ببین مرا! ببین که جسمم فرسوده و روحم تاریک شده است. فکر نمیکنم فقط من باشم در این درد. ما را چیزی جز ویرانی وطن تباه نکرد. آنهایی که دور بودند از فراق سوختند و آنهایی که در وطن اند از حق تلفی، ظلم و جهالت به انتها رسیدند. دوری زخمِ از تیر بود که هرلحظه از دردش اشکهایم جاری میشد.
به اندوهِ در قلبم میبینم و انگار شبهایم مانند زمانهای رو به غروب است. وقتی کمکم به ایام تاریکی شب میرسم، روح من نیز در عمق این سیاهی ناپدید میشود. آن منی که در روز است به ندرت قابل دید است. تنها میشوم، چنان بغض عمیق گلویم را میگیرد که اشک نیز دیگر از این اندوه چیزی نمیکاهد.
میتوانی درک کنی وقتی میگویم؛ اشکها از غصههایم نمیکاهند یعنی چه؟ من نمیتوانم بفهمم آن آدمیکه روزها زنده است چگونه عوض میشود. نمیتوانم خودم را بشناسم و برای اینکه فریاد نزنم نفسهای عمیق میگیرم. وقتی میبینم آنقدر ناتوان و درمانده میشوم و آنقدر به خودم عذاب میدهم که فکرِ نابود کردنم را کنم، آنگاه میترسم. از خود که بلای جانم است میترسم. رو به واژهها میآورم و از تیرهای فرو رفته در رگ، رگ ام حرف میزنم، از زهر که در شریانهایم جریان دارد. از مرگ که دم گوشم فریاد میزند. من از عمق این فلاکتِ به اسم زندگی حرف میزنم که روزگار یک نسل را سیاه کرد. میدانم با این کاوش دیوانه خوانده خواهم شد.
به آنجایی میرسم که کاغذ از اشک پر شده و تر میشود. روی آن نمیشود که سطرها را سرازیر کرد، مگر نه؟ دلم از این دنیای که در آن رها شدهام و عجیب حس بیپناهی میکنم میگیرد. چرا متعلق به این جمع نیستیم، مانند بقیهای جهان؟
میخواهم نفهمم و از نَو آغاز شوم. دیگر کمتر حس کنم، خود را دور کنم. میخواهم فرار کنم بمیرم و دوباره زاده شوم...
به من بگو که چرا شکایت میکنم و زندگی نمیکنم؟ هرچه میخواهی بگو و مرا به قضاوت گرفته و نقد کن، ولی باور کن! تقصیر من نیست این زندگی، در زمان اشتباه به دنیا آمده ایم...
جاییکه یادم رفته است من انسانم چون در جهانِام که انساننماها بسیار اند. آدمها بسان ربات زندگی را پیش میبرند.
من خستهام از زندگیای که هیچی در آن به خواست خودم نبوده است و باید چنان انتخاب داشته باشم که جامعه را راضی نگه دارم، دیگران را خشنود کنم و با خودم در عزای درونی به سر ببرم، خودم را عقب زده و فراموش کنم. نادیده گرفته و از منِ درونم دور بمانم. پر از غصههای نسلی باشم که از آن جمله فقط من فرصت رسیدن به رویاهایم را داشته باشم. به حقیقتها دیده و خود را به نابینایی بزنم، باور کن که خستهام...
چرا اینقدر این جهان را مضخرف ساخته اند؟ و میخواهند از میان این زوال دوباره آبادیای بسازند که درونشان سوخته و خاکستر شده است. مگر آنچه شکست مانند قبل بهتر خواهد شد؟
من با کلمات و ذهن هیچکس نمیخواهم بازی کنم، آمدهام تا از حقیقت چشم نپوشیده و دردم را واژه سازم. شاید درکم نمیکند هیچکس، ولی قلب من نیز دیگر با هیچ درکی درمان نخواهد شد. این دنیا با روح و جسم من بازی کرد؛ تجربهها را پلی ساخت تا بزرگم کند، بزرگم کرد، ولی تخریب شدم. من نمیخواستم نابود شوم، ما نمیخواستیم چنین آزموده شویم. فقط میخواستم عاقل باشم؛ من روح زندهام را میخواستم و اشتیاق کودکانه در رویای وصالِ اهدافم. حالا در سوگِ روحم که مرا با دردهای شبانگاه میآزارد و دوباره تنهاییام را به یادم میآورد نشستهام. حالا من نابودی جسمم را نظاره میکنم. به تنها دستاوردم نگاه میکنم که زنده ماندن است. امسال آنچه من توانستم انجام بدهم نابود نکردن خودم بود و این کار بزرگی بود.
در این جهان، گوشهای ما دختران افغان فقط قلمی داشتیم برای فریاد چون من به این باورم که هیچ فریادی بلندتر از فریاد کلمات نیست، زیرا تا نسلها شنیده میشود. امروز من در قرن بیست و یک عوض رویاهایم دنبال دردهای هستم که از وطن برایم رسید. من از وطن ویرانیاش را دیدم و دلتنگیاش را چشیدم، نابودی نسلم مرا نیز زمینگیر کرد و به آیندگان میگویم؛ «شما این جهالت را تحمل نخواهید کرد. دست همدیگر را خواهید گرفت نه اینکه دست فرزندتان را بگیرید و وطن را رها کنید. به شما از ما تجربهی عظیمی خواهد ماند، تا آنچه سهم شکایت از خودتان باشد. از حق خود نخواهید گذشت و سالهای مدید را در سوگ نمیگذرانید. ببنید به ما! همه در انتظار دیدار دلمان حزنخانه شد. شما با خود چنین نخواهید کرد.»
درحالیکه قلبم آرام میشود، دردِ مضمنی نیز دارد. انگار نفس در سینه حبس است، رو به پنجره نشستهام، به سیاهی نیمهشب نگاه میکنم. به این میاندیشم؛ در این سالها که دنبال درمان بوده ام، چندسال دیگر را چنین سرگردان خواهم بود؟ مگر کدام طبیبی میفهمد درد من از وطن است؟ از رویاهایم دور شدهام به امید حال خوبم. روانم از خستگی بسیار دیگر یاریام نکرد و من توقف کردم. نفسهای عمیقتر میگیرم و چنانکه رواندرمان برایم گفته بود خود را آرام میکنم. از کنار پنجره دور شده و راه افکارم را میبندم. هرچه فکر میکنم بیشتر از جهالتی به اسم "اجازه نداشتن در دیارم برای تحصیل" دلم میگیرد. سمت رختخواب میروم و آن سایهای عاشقِ شعر و کلمات را با خودم میبرم.
داستان های مشابه