تا امر ثانی
تا امر ثانی
زمان:

15

دقیقه

داستان کوتاه

 

یک

ذهنم را که مرور می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. مقایسه رویا های گذشته با حالی که اتفاق افتاده به طور وحشتناکی خنده‌آور است. گاهی احساس می‌کنم زندگی از اول راه همینطور بوده که است. گمان می‌کنم هرگز در گذشته زندگی نکرده‌ام. رویایی نداشتم. شبیه کودکی شده‌ام که برای بادکنک رنگی‌اش ذوق کرده بود اما تنها در وقت ترکیدنش فهمید، بادی بیش نبود.سخت است آدمی شرمنده قول هایی باشد که به خودش داده است.

دو

عصر تابستان است. مادر پرده‌های ارسی چوبی را بالا کرده تا باد خنک از ارسی ها به خانه بوزد. باد با خودش بوی خاک و چوب‌های کهنه ارسی را با بوی گل های حیاط تلفیق کرده به خانه می‌آورد.  نور کمرنگ آفتاب از میان شیشه های رنگی ارسی گذشته و رد پای خود را روی روی گلیم دست بافت مادر که اطرافش ‌کم ‌کم از شدت کهنگی محو شده‌اند و مادر حالا با غرغر با نخ دیگری آن‌ها را پینه دارد، می گذارند. پدر بی‌خیال ‌غرغر های مادر که از کهنگی گلیم شکایت دارد خیره شده است به سقفی که  دستک‌های چوبی ضعیفی آن‌ را استوار نگهداشته است. به نظر می‌رسد که پدر نگران امسال است و دیگر نمی‌تواند به توانایی چوب های سقف که در قلب  یکی از آن‌ها به تازگی شگافی ایجاد شده است، اعتماد کند. برای پدر رنگ‌های، رنگ پریده روغنی دیوار‌ها که زلزله چند ماه قبل میان اندام آن‌ها درز انداخته است، مهم نیست؛ چون دغدغه او فقط سلامت سقف است که نمی خواهد در زمستان با بارش برف باران، گریه کند.

و  در این میان من، نشسته‌ام کنار چپرکت پدر و رادیوی قدیمی او که کست آهنگ‌های قدیمی در آن می‌رقصد. با گیلاس چای کلنجکار می‌روم و با خودم فکر می‌کنم، چگونه پدر را برای رد خواستگارم قناعت بدهم.

سلیم حتی اگر پابند نمازهای جماعتش باشد و یا با مشتریان دوکانش، صمیمانه رفتار کند، باز هم من نمی توانم برای این ازدواج ریسک کنم. حد اقل بعد حرف‌های آن شب‌اش که برای کاکایم میگفت همسر آینده‌اش نباید دانش آموخته دانشگاه باشد. و منی که با زحمت بسیار توانستم به سال دوم دانشگاهم برسم چطور می‌تواند به این ازدواج رضایت بدهم؟

پدر می‌گوید بعد از ازدواج سلیم هم به درس من راضی خواهد شد اما من نمی‌توانم حتی کوچکترین احتمال را در مورد ادامه تحصیلم نادیده بگیرم. منی که تنها آرزویم ساختن زندگی آرام برای مادر و پدری است که تمام عمر را در خانه‌های کهنه و با لباس‌هایی پینه کرده گذرانده‌اند. برای پدری که با تنظیف کوچه و سرک های کابل کمرش خم می‌شود وپوست دست‌هایش، زده ‌و زخمی است.

_ آغا جان می‌خواهم چیزی بگویم.

پدر نگاهش را از سقف گرفته به من می بیند و می‌گوید:

بگو بچیم. پیسه نداری؟

_ نه آغا جان! من میخواهم در مورد خواستگاری کاکایم همرایت گپ بزنم. من به این ازدواج رضایت ندارم می‌خواهم درس بخوانم‌. پنج سال درسم مانده، بخیر داکتر می‌شوم. بان درسم خلاص کنم داکتر شوم، بعدا باز عروسی می‌کنم.

پدر گردنش را پیچ و تاب می‌دهد تا گرفتگی‌اش، تمام شود. به سوی مادر نگاه می‌کند که هنوز مصروف پینه کردن گلیم است، از سکوتش می‌فهمد که او هم به حرف من موافق است.

_سلیم بچه کاکایت است، از خود است، کار دارد، وظیفه دارد، چرا قبول نمی‌کنی ؟ درس در خانه کاکایت هم خوانده میتوانی. حالی سلیم یک گپ گفته من همرایش گپ میزنم که قبول کند تو درست ادامه بتی. مگر از من میشنوی بچیم پشت درس را ایلا کن. در این کشور به درد نمی خورد.

پدر از اول به تحصیل من موافق نبود. تقریبا از زمان آغاز جنگ های داخلی که خودش مهاجر شد و تحصیلش نیمه ماند، دیگر به تحصیل و پیشرفت در این کشور باور ندارد. از یک طرف مخارج دانشگاه هم است که معاش پدر کفاف مخارج من نیست. پدر به سختی کرایه خانه و خورد و خوراک نصفه نیمه ما را با معاش شاروالی تامین می‌کند.

دست پدر را که روی چپرکت است میگیرم و میگم:

آغا جان اگر بخاطر خرچ دانشگاه من تشویش داری، دیگه تشویش نکن. من در کلینیک پیش دانشگاه کار پیدا کردیم برم ماه پنج هزار میته، هم خرچ خودم میشه هم در خانه کمک می‌کنم.

پدر دستم را می‌فشارد و میگه: بچیم من خو برت گفتم در این کشور تحصیل و زحمت به درد نمی‌خورد، امروز کل چیز خوب است، صبا خراب میشه کل زحماتت حیف میشه، مثل من بیبین درس خواندم زحمت کشیدم، جنگ شد رفتم آواره شدم نه درس ماند نه پول. در این مملکت که واسطه و پول نداشته باشی هیچی نیستی. سلیم کسب هم دارد و کاکایت گفت عروسی کند می‌رود از راه قاچاق به خارج. خلاص زندگی هر دویتان جور میشه.

به عکس قاب شده فرید که با لباس نظامی و اسلحه دست داشته‌اش لبخند می‌زند، نگاه کرده می‌گوید:

-       برادرت را ندیدی؟ در این مملکت حیف شد. درس خواند زحمت کشید آخرش چی شد؟ واسطه نداشت کسی در کار قبولش نکرد، آخرش رفت عسکر شد و جوان شهیدش کردند.

این را که می‌گوید به گریه می‌افتد و با دستمال چشمانش را می‌‌پوشاند.

پدر نسبت به همه چیز بدبین است، همه‌اش حاصل تجارب بدی است که در این کشور کسب کرده و حادثه های ناگواری که شاهدش بوده. اما من امید دارم و می‌دانم زندگی روی خوبش را هم به ما نشان خواهد داد.

اشکم را پاک کرده می‌گویم:

-       آغا جان برت قول میتم که همه چیز خوب میشه. من داکتر شوم، کار درست پیدا کنم دگه لازم نیست در خانه یک اتاقه کهنه کرایه بپردازیم. میخواهم در جای بهتر زندگی کنیم. تو دگه کثافات مردم را از سرک‌ها جمع نکنی، و مادر هر روز پارگی گلیم و پرده را پینه نکند. آغا جان بان من درس بخوانم‌.

با دستمال اشک‌هایش را پاک می‌کند و ساکت می‌ماند. مادر انتهای نخش را با دندان می‌برد. آب بینی‌اش را که ناشی از اشک ریختن‌اش است را بالا کشیده می گوید:

-       مردکه به ما تنها همین یک اولاد مانده، بان درس بخواند به آرزوی خود برسد من و تو خو نرسیدیم بان این برسد.

پدر سکوت کرده نگاهش را به سمت ارسی می‌گیرد. این یعنی پدر حرف مرا قبول کرده است. اما نمی‌دانم چی حسی دارم؛ برای رضایت پدر خوشحالم و گریه می‌کنم  یا برای تازه شدن زخم‌های قدیمی؟

سه

» می‌گذرد» کلمه‌ای است که از آن  در زمان حال به شدت متنفرم اما در زمان گذشته نسبت به آن حسی ندارم. می‌گذرد کلمه‌ای ساده‌‌ای است. گذشتن را ساده جلوه می‌دهد، اما ساده نیست. گذشتن از چیزی که به آن رسیده‌ای، زخم است. و از چیزی که به آن نرسیده‌ای، حسرت.

سه سال از دانشگاهم باقی مانده است. بارش موهایم زیاد است و زلزله اضطراب بیشتر دندان‌هایم را می‌ریزاند. نه! دلیل اضطراب درس نیست. درس همیشه مایه شادی و امید من بوده است. امید‌هایی که شبیه رادیوی قدیمی پدر، برای من وفادار است. پدر همه چیز را از رادیو‌اش با خبر می‌شود. کمتر یادم می‌آید در خانه‌ای ما تلویزیون روشن باشد، الی ساعاتی که سریال دلخواه مادر پخش می‌شود. حتی یک ماه قبل خبر سقوط حکومت را هم از همین رادیو شنیدیم. خبر اعلام عفو عمومی و بسته شدن مکاتب دخترانه تا حکم ثانی. پدر نگران من بود‌ به خصوص که خبر های نکاح اجباری دختران به گوشش می‌رسید بیشتر روی من حرصش می‌گرفت. سلیم از ازدواج دست کشید و به طور قاچاقی ترکیه رفت. پدر که خبر سقوط حکومت را شنید با حرص گرفت اگر ازدواج را رد نکرده بودم حالا دور از این دغدغه ها، سرم به زندگی‌ام در ترکیه گرم بود. پدر نمی‌دانست زندگی بدون آرزوی که به آن دلبسته‌ای، جز یک تکرار بی معنی چیزی بیش نیست.

اول احساس کردم همه چیز به فنا رفته اما وقتی دانشگاه ها برای دختران با قوانین خاصی، فعال شد، نفس دوباره در جانم دمید. هر چند راه عمومی دانشگاه برای دختران مسدود است و باید شفاخانه علی آباد را دوره کنی تا به منزل درسی برسی. روز قبل هم دخترانی که چادران رنگی دارند اجازه ورود پیدا نکردند اما خدا را شکر که من تمام معیار های شأن به شمول مقنع و دستکش سیاه را  مراعات کرده‌‌ام.

 مقدار حقوقم در کلینیک به دو هزار افغانی کاهش یافته است و معاش پدرهم. این موضوع پدر را بیشتر عصبی می‌کند. اینبار حق با پدر است، هرقدر ضعیف باشی اینجا بیشتر از حقت میزنند.

پدر می‌گوید این اول کار است بگذار پیاز شأن بیخ بگیرد آهسته آهسته همه چیز را بسته خواهند کرد. اما من به تغییرپذیری آدم‌ها اعتقاد دارم. حتی امیدوارم این اعتقاد اشتباه نباشد.

 مادر می‌گوید امر ثانی طالبان در دور قبل تا آخر حکومت دوام کرد. اما من خوشبینم به اینکه اینبار همه چیز فرق خواهد کرد. به ویژه وقتی در این شرایط داکتر شوم، رسیدن به این رویا بعد از این همه تلاش و زحمت و تحمل، لذتی دیگری خواهد داشت.

چهار

امشب مصادف  به درازترین شب سال، شب یلدا است. هر چند بعد از این تمام روز ها و شب‌ها، شبیه همین یلدایی است که به سحر نمی‌رسد.

خزان است و ساعات پیش از در ورودی دانشگاه که مجهز با تانگ و عساکر خشن طالبان بود گذشتم. از کنار درختان چنار عبور می‌کنم، درختانی که دیگر شاهد لبخند دختران دانشجو نخواهد بود. پاهایم رمقی ندارد. حس میکنم بی هیچ وزنی در روی زمین راه می‌روم. قوانین جاذبه فزیک برایم بی‌معنی شده است.  

برای اولین بار است که از امیدوار بودن دست کشید‌ه‌ام. باور‌های من شبیه باور های پدر زخم خورده‌اند. این زخم با جراحی هم التیام نخواهد یافت.

بی روح و بی‌رمق وارد صنف درسی می‌شوم. صنف بوی فرمالین می‌دهد. اسکلیت انسان بی روح و بی خبر از همه چیز در جای خودش ایستاده است.  اولین چیزی که میبینم صورت های رنگ پریده هم صنفانم است که شبیه مجسمه های ‌بی‌روح و سیاه‌پوش روی چوکی ها نشسته است نیاز نیست حرفی بزنیم. اشک‌ها خودش بی‌صدا حرف می‌زند. آهسته قدم بر می دارم و در جای همیشگی خودم کنار ارسی می‌نشینم. کتاب اناتومی که در دست دارم را می‌گذارم روی میز. نگاه می‌کنم لبه‌اش با چای رنگی شده است. اثر هنری دیشب است. زمانی که کتاب را کنار نور کم رمق چراغ دستی باز نگهداشته بودم و پدر با کلید رادیو برای تغییر امواج رادیو کلنجار می‌رفت. دستان پدر روی موجی که می‌گفت: «توجه کنید به خبر عاجلی که هم اکنون به نشر رسید» ایستاد ماند. دستانم لرزید و چای روی ریخت روی کتابم، وقتی که گوینده خبر را به اتمام رساند: « به اساسی مکتوب تازه وزارت تحصیلات عالی، ورود دانشجویان دختر تا امر ثانی ممنوع می‌باشد».

پدر با دست روی چپرکتش کوبیده گفت: پس این همه زحمت برای چی بود؟

به لکنت افتاده گفتم: فقط سه سالم مانده بود، فقط سه سال..

پروفیسور ضیا  با یک بکس پشتی که به نظر می‌رسد سنگین باشد داخل صنف می‌شود. فضای صنف ساکت است. به قدری که صدای لرزه شیشه‌ها ناشی از برخورد باد به  گوش می‌رسد. پروفیسور عینک‌هایش را کشیده روی میز می‌گذارد. سعی می‌کند لبخند بزند اما صدایش می‌لرزد. با این حال می‌گوید:

_ همیشه می‌گفتید استاد برای ما یک هدیه بده! امروز برای همه‌ی تان هدیه آوردم.

صدای شکستن بغض همصنفانم سکوت صنف را می‌شکند، همه به یک صدا می‌گوید: چرا استاد؟ به کدام جرم؟

چکه های اشک از میان چشمان پروفسیور می‌ریزد و لای تارهای سفید ریش‌هایش جا ری می‌شود. با صدای لزران می‌گوید:

-       این آخر راه نیست. قوی باشید، این روزهای سیاه می‌گذرد. شجاعت شما الگوی نسل های بعد خواهد شد.

اما همه می‌دانیم این آخر راه است و ما طوری از تاریخ این سرزمین محو خواهیم شد که گویا هیچ نبودیم.

مریم به هق هق افتاده می‌گوید: همه به یک سو استاد، خدا چرا؟ خدا تا به کی سکوت می‌کند؟ خدا  چرا سکوت کرده؟

استاد با قدم های ارزان مقابل او می‌ایستد و می‌گوید: همه چیز در موقع خودش اتفاق می‌افتد. علم در خفا نخواهد ماند.  نگاهش به سمت من می‌شود و می‌پرسد: گلثوم تو حرفی نداری؟

بغضم می‌شکند، سرم را پایین می‌گیرم. خطوط کتاب اناتومی پشت آب چشمانم، ناپدید می‌شود. چکه های اشک می‌چکد روی صفحات کتاب. پروفیسور را مقابلم می‌بیند که کتابی را در دستم داده می‌گوید:

-       این کتاب فرهنگ لغات طبی است. این را نزدت نگهدار، به کارت خواهد آمد.

 در حالی که کتاب را می‌دهد دستم با تاکید می‌گوید: امیدت را از دست نده.

گریه‌هایم شدت می‌گیرد. آنقدر که از شدتش شانه‌هایم می‌پرد. نمی‌توانم جلوی گریه‌های خودم را بگیرم. منی که تمام زندگی ‌ام را به پای رویایی ماندم که اکنون از هم پاشیده.

بریده بریده می‌گویم: استاد ما را فراموش نکنید.

استاد آب چشمانش را تخلیه کرده می‌گوید: هرگز.  

همه دختران بی‌صدا گریه می‌کنند. از پنجره به بیرون خیره می‌شوم. دخترانی را می‌بینیم که با اشک یکدیگر را در آغوش گرفتند، پرنده هایی که قفس صنف ها را ترک می‌کنند، ساعتی که زمان برای همیشه در آن صنف ها متوقف شده است و برگ‌هایی پاییزی که باد آن را در محوطه دانشگاه می‌چرخاند شبیه رویاهای پراگنده دخترانی که با اجبار ترک تحصیل می‌کنند.

 

پنج (آخر)

ذهنم را که مرور می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. مقایسه رویا های گذشته با حالی که اتفاق افتاده به طور وحشتناکی خنده‌آور است.  همه چیز سرجایش است، هیچ چیز تغییر چندانی نکرده، فقط گلیم مادر بیشتر رنگ باخته، دیوار ها بیشتر ترک برداشته، رنگ‌‌های دیوار بیشتر پوسیده و امید و باور نسبت به  آینده در من خشکیده است.

چپرکت پدر و رادیوی محبوبش سرجایش است. پدر رو به من کرده می‌گوید: این رقم خوب شد نه بچیم؟

سر تکان میدهم و می‌گویم: خیلی آغا جان!

پدر خوشحال است که فردا به خانه بختم می‌روم. به خانه‌ای سلیم که تازه از بعد از رد مرز شدن به کشور برگشته و دوباره مرا از پدرم خواستگاری کرده است.

مادر لباس‌هایم را داخل بکسی جابجا کرده اشک شادی می‌ریزد. به خوشبختی من خوشحال است. خوشبختی که فقط گمان خودش است و من نسبت به آن هیچ حسی  ندارم.

قاب عکس فرید نگاه کرده با اشک می‌گوید: کاشکی تو هم می‌بودی و کمر خواهرته بسته می‌کردی.

به قاب عکس فرید نگاه می‌کنم. چقدر خوب است که او هنوز لبخند می‌زند. هر اتفاقی هم بیفتد او در میان آن قاب لبخند می‌زند. در دلم می‌گویم چه خوشبخت بودی که پیش از دیدن این اوضاع از این دنیا رفتی.

اولین بار است خوشحالم که تو شاهد این همه فروریختگی و از هم پاشیدگی نیستی.

وارد اتاق می‌شوم. به کتاب‌هایی که یکسال است روی الماری خانه خاک گرفته اند نگاه می‌کنم.

 چیزی جز ابهام و نا امیدی میان آنها نیستند. یکی یکی از الماری برمیدارم و داخل کارتنی می‌گذارم. کتاب اناتومی از دستم می‌افتد. بلندش می‌کنم و اوراقش را از نظرم می‌گذرانم. اثر چای ریخته شده روی آن باقیست. روی ورقی که اشک خشکیده‌ام هنوز گریه دارد می‌ایستم. به یاد حرف مریم می‌افتم که در آخرین روز دانشگاه گفت همه به یک طرف، خدا چرا سکوت کرده؟ تا امروز پاسخ این سوالش را نیافتم. شاید او هم در جستجوی این پاسخ خودش را حلق آویز کرد. خصوصا وقتی دید اعتراض، مقاومت و هیچی دیگری در برابر این اوضاع نتوانست این سکوت را بشکند. کتاب را میگذارم روی کتاب فرهنگ لغات طبی، تحفه‌ای پروفیسور ضیا. در آخر همه‌ای شأن را با چپن سفید کفن می‌کنم و صورت شأن را به آخرین بار بعد غسل دادن با اشک هایم می‌پوشانم؛ تا امر ثانی با آنها روح خودم را هم میان تاریکی این کارتن دفن کرده می‌فرستم تا طعمه آتش تنور نانوا شود.

روشنا امیری
موقعیت: کابل، افغانستان
وظیفه: دانشجو، نویسنده
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه