تهمینه
تهمینه
زمان:

10

دقیقه

داستان کوتاه

هیچ‌وقت آن روز را از یاد نمی‌برم که با لباس سبز خال‌خالی‌ات که مادرت برایت دوخته بود، نشسته بودی و تن می‌دادی به ازدواجی که از آن راضی و خوشحال نبودی. با چشم‌های زمردی‌ات آهسته اشک می‌ریختی ولی لام تا کام حرف نمی‌زدی. نمی‌دانم آن روزها عقلم کجا رفته بود که آن جفاها را در حق تو انجام دادم. هرقدر مادرت به من گفت که نکنم، کو گوش شنوا؟ حالا می‌دانم چه ظلمی در حق تو کردم و حالا که بر سر قبرت نشسته‌ام، به سنگ قبر مرمرینت نگاه می‌کنم که نام تو روی آن با خط نستعلیق حکاکی شده، و به گناه خود اعتراف می‌کنم و از تو بخشش می‌خواهم. می‌دانم چه گناهی مرتکب شده‌ام. می‌دانم که طلب بخشش از تو نه حال مرا خوب می‌کند و نه اعتراف من تو را زنده می‌کند. خودت می‌دانی دخترم، می‌خواهی مرا ببخشی، می‌خواهی مرا نفرین کنی که در آتش دوزخ بسوزم، که از آن باکی ندارم.

این روزها فرشته‌ی مرگ را می‌بینم. گاه و بیگاه بر سر راهم می‌آید و خبر مرگ را به گوشم می‌خواند. هنوز مادرت مثل قدیم‌ها کتاب می‌خرد و گوشه‌های آن را همانطور که تو چسب می‌زدی که کتاب خراب نشود، چسب می‌زند و کتاب‌های تو را پنهانی برای دختران می‌برد که بخوانند و حسرتی که تو در دل داشتی را نداشته باشند. مادرت با من حرف نمی‌زند، بعضی روزها حتی یک کلمه. یادت است وقتی فهمیدم تو به صنف خیاطی نمی‌رفتی و به جای آن داستان‌نویسی می‌خواندی و مادرت پنهانی برای تو کتاب می‌خرید که خوشحال باشی و کتاب بخوانی، چقدر تو را لت و کوب کردم و تو را از خانه بیرون رفتم، منع کردم؟ نگذاشتم دیگر احدی را ببینی تا زمانی که با آن مرد بیشرف و ازخدا بی‌خبر ازدواج کردی.

هنوز در عجبم که چه ویژگی از آن مرد دیدم که تو را به نکاحش درآوردم. خیلی دوست داشتی مکتب بروی، ولی چه می‌کردم که گروه حاکم آن زمان مکاتب دختران را بسته بود و هیچ دختری نمی‌توانست به مکتب برود. اگر مکاتب باز هم بود، با آن عقلم تو را نمی‌گذاشتم مکتب بروی، این را خوب می‌دانم. باز هم این دوست تو بود که به بهانه‌ی صنف خیاطی تو را به صنف ادبیات برد تا شاید سواد بدست بیاوری. آن صنف تنها جایی بود که به دختران چیزی می‌آموخت. آن زمان‌ها خیلی احمق بودم.

وقتی این روزها به صورت کبود و خونی که از بینی‌ات بیرون می‌ریخت فکر می‌کنم و یا به دل‌پیچه‌ات که دلیل آن لگدهایم بود فکر می‌کنم، همیشه با خود می‌گویم کاش دستم می‌شکست و تو را نمی‌زدم. تو همیشه یک دختر خوب برای من بودی و من آن موضوع را دیر فهمیدم. زمانی فهمیدم که زیاد دیر شده بود؛ تو دیگر رفته بودی. خودت را کشته بودی. خودت را آزاد کرده بودی. ولی باز هم تو را درک نکرده بودم تا اینکه مادرت مشکلات تو و همسرت را گفت. همیشه از خودم می‌پرسم چرا به من نگفتی که همسر بی‌چهره‌ات تو را لت و کوب می‌کند؟ چرا نگفتی مثل من است و تو را می‌زند؟ و تو را به گدایی می‌فرستد که پول خرج خانه را پیدا کنی؟ یادم است وقتی گفتم باید با آن مرد ازدواج کنی، هیچ نگفتی و مخالفتی با من نکردی. تو هیچ‌وقت با من مخالفت نکردی، ولی من این را نفهمیده بودم.

تو حتی شکایتی هم از ازدواجت بعد‌ها نکردی که مبادا گفته باشی من تو را به ازدواج فرد اشتباهی درآوردم و اشتباه کردم. من همیشه یک پسر می‌خواستم، ولی خدا تو را به من داد. خدا همیشه چیزهایی که دوست داری را برایت نمی‌دهد. این امتحان من بود. من ناکام از آن بیرون آمدم. تو تک‌فرزند خانواده شدی و قربانی آرزوهای من. شدی دختری که خیلی‌ها آرزوی داشتنش را می‌کردند. دختری که لام تا کام روی حرف پدرش حرف نمی‌زند، ولی من این را هم نفهمیده بودم. حالا به نادانی و حماقت خود پی می‌برم، زمانی که مرگم فرا رسیده. بله، ویرایش این متن به صورت زیر انجام شد:

ولی حالا نه سودی برای تو دارم و نه برای خودم و نه برای دیگران. امروز تهمینه آمده بود. دیگر مثل قدیم‌ها نبود. چشم‌های زمردی که از تو به ارث برده بود، دیگر نمی‌درخشیدند. آنها پس از مرگ تو درخشش‌شان را از دست داده‌اند. دخترت را بعد از چندین سال دیدم. پدرش از او کار می‌کشد و او را به چهارراه‌ها برای گدایی می‌فرستد و خودش یا در خانه خواب است یا در سر کوچه با دوستانش مشغول چشم‌چرانی دختران مردم. تا چهل روز پس از مرگت صبر نکرد و زن دوم گرفت؛ زنی زیبا مثل خودت. نمی‌دانی که چه جدال‌هایی با من کرد که چرا تو خودکشی کردی. حتی این زحمت را به خود نداده بود که بگوید شاید دلیلش خودش بوده. می‌دانی که تهمینه جسد حلق‌آویز شده‌ات را پیدا کرده بود. خودت را به دار آویخته بودی، از دهانت کف بیرون زده بود و چشم‌های زمردی‌ات باز بودند، اما دیگر نمی‌درخشیدند. درخشش چشم‌های تهمینه هم همان روز از بین رفت. تا یک هفته نه حرف می‌زد و نه درست غذا می‌خورد. مادرت هم همین‌طور. چند روزی پیش مادرت بود، اما پدرش آمد و او را برد. می‌گفت: "تهمینه دختر من است و نمی‌گذارم به خانه فرد دیگری برود. او ناموس من است." برایت که گفته بودم کم‌کم کتاب می‌خوانم تا یاد تو را در دلم و برای خودم زنده نگه دارم. حالا حس تو را درک می‌کنم، زمانی که برای تهمینه شاهنامه می‌خواندی. امروز هم برای تهمینه شاهنامه خواندم. آمده بود چون پدرش گفته بود که تو دیگر بزرگ شده‌ای و خوب نیست که به خیابان‌ها برای گدایی بروی. مردم چه خواهند گفت؟ که این‌ها ناموس خود را به چهارراه‌ها می‌فرستند؟ یکی نیست به او بگوید که تا چند سال پیش تهمینه ناموس تو نبود؟ حالا که می‌خواهی او را عروس کنی و پول پیشکش‌اش را به جیب بزنی، ناموس شده؟ بگذریم، بهتر است از آن بیشرف حرف نزنم. تو رفتی که دیگر او را نبینی و حالا من درباره‌اش صحبت می‌کنم. می‌بینی که در آن دنیا هم تو را راحت نمی‌گذارم. زیر آن همه خاک هم از دست من امان نداری. به من می‌گویند پدر؟ نمی‌دانم چه کار کنم. بهت گفته بودم که شاهنامه برای تهمینه خواندم و او از اول گفت که برویم سراغ داستان رستم و تهمینه. داستانی که تو اسم دخترت را از روی آن گذاشتی. داستان را برایش خواندم و بعد داستان خودت را برایش گفتم. می‌خواست بداند که چرا او را تنها گذاشتی. او فکر می‌کند که تو او را دوست نداشتی. هر چه برایش گفتم، قبول نکرد و می‌گفت هر چه باشد، تو مادر هستی و باید برای دخترت مادری می‌کردی. زنان زیادی در این سرزمین مشکلاتی مثل تو دارند، اما کی خودکشی می‌کند؟ راستی، نگران نباش، نامادری دخترت آدم خوبی است. فرق زیادی با تو ندارد. نمی‌دانم چرا همیشه آدم‌های خوب به دست آدم‌های بد می‌افتند. همان‌طور که تو به دست من افتادی. تهمینه با نامادری‌اش خو گرفته و با هم کارهای خانه را انجام می‌دهند. نوبتی یکی ظرف‌ها را می‌شوید و دیگری لباس‌ها را. نامادری دخترت هم به گدایی می‌رود. دخترت و نامادری‌اش خرج خانه را پیدا می‌کنند و شوهرت فقط و فقط می‌خورد. نمی‌دانم چرا با اینکه کاری نمی‌کند و فقط می‌خورد، هنوز مثل چوب گوگرد می‌ماند. شاید به دلیل مواد مخدر باشد. حتی پول عیش و نوش خود را هم از زحمت زن و دخترش به دست می‌آورد. تهمینه زیاد نماند و پدرش به دنبالش آمد و رفت. فکر کنم شاید شوهرت دوباره او را به گدایی روان کند. اگر تهمینه نباشد، کی می‌خواهد خرج خانه را پیدا کند؟ یک زن نمی‌تواند. شاید خرج خانه به دست آید، اما پول مواد مخدر نه. شوهرت دوباره تهمینه را به گدایی می‌فرستد. این حرف‌ها نشان‌دهنده این است که تهمینه را از اتفاقات آینده خبر می‌کرد. خود تهمینه هم این را می‌فهمید. می‌دانم بیشتر حرف‌هایم برایت تکراری است. تعداد روزهایی که اینجا بر سر قبرت می‌آیم و حرف‌هایم را به سنگ قبرت یا خاک‌هایی که روی تو ریخته می‌گویم از دستم رفته است. می‌دانم صدایم را می‌شنوی، اما بیشتر روزها حرف تازه‌ای ندارم. امروز دخترت آمده بود و خودم را به سرعت پیشت رساندم تا احوالش را برایت بگویم. امیدوارم مثل همیشه و مانند زمانی که زنده بودی، به حرف‌هایم گوش کرده باشی. من فرشته مرگ را می‌بینم. قفسه سینه‌ام به درد آمده. چند ماهی می‌شود. می‌دانم زمان مرگم رسیده. وقتی مُردم پیش تو نمی‌آیم. چون تو حالا در بهشت هستی و جای من جز جهنم نیست. پس آسوده بخواب. من بلاخره می‌میرم و تو را راحت می‌گذارم. مرا ببخش که نه قبل از مرگت و نه بعد از مرگت تو را راحت نگذاشتم. پشیمانم، اما دیر شده، می‌دانم. دخترت هم تو را بخشیده. این را هم می‌دانم. از چشم‌هایش معلوم بود. کم‌کم درخشششان را برمی‌گرداندند. شاید پای فرد دیگری وسط باشد. یک پسر؟ این را نمی‌دانم. در نظر تو من همیشه همه چیز را می‌دانستم، اما این درست نبود. من تو را نمی‌شناختم. مرا ببخش. دیگر بر سر قبرت نمی‌آیم. توانش را هم ندارم. امروز به صد زحمت با عصای چوبی خود را لنگان‌لنگان با پاهای ورم‌کرده پیش تو رساندم. پس مرا ببخش که دیگر بر سر قبرت یا به دیدارت نمی‌آیم. مرا ببخش که زندگی‌ات را نابود کردم. مرا ببخش که آرزوهایت را با خاک یکسان کردم. مرا ببخش. مرا ببخش رودابه، دخترم.

علی حاسن فاخر
موقعیت: هرات، افغانستان
وظیفه: دانش آموز
تعداد آثار در آوای زریاب: 2

داستان های مشابه