10
دقیقه
باد میوزید؛ روی تپه انگشتشمار درختهای بودند که نفس بکشند. اندک از آدمهای که روی تپه خوابیده بودند، شانس داشتند، اگر درختی بالای سرشان بود و گنجشکِ جیکجیک برایشان آواز میخواند. پدر ذبیح از خوششانسترینها بود؛ دورادورش را دیوار یک متری کشیدند؛ بالای سرش سنگ بیضوی و دور گردنش ربان سرخ بسته بودند و درخت اکاسی بالای سرش، آرامآرام شاخههایش را تکان میداد. هر ازگاهی، گلهای درخت روی پسرش میریختند اما آنروز تاببازی روی درخت، گلهای بیشماری را به سر و صورت پدر ذبیح ریخت.
خدیجه با دخترش دنبال، پسرش به تپه رسیدند. آسیه رنگپریده با آنژیوکات روی دست چپش، همراه مادر بود. هردو با حفظ احترام ساکنین تپه رسیدند به درخت اکاسی. باد میوزید و درخت دیوانهوار سرش را تکان میداد. گلها باد هوا و رقصان دور سر آسیه و مادرش میچرخید. « بچیم!» مادر فریاد زد و افتاد روی خاک و آسیه افتاد روی تنهای بیجان مادر.
ذبیح انگشتهایش را با آستینهای بزرگش پوشانده بود؛ دکمههای یقه قاسمی را کامل بسته و به کفشهای نوکدارش نگاه میکرد. از حلقهی کاکلاش عرق میریخت؛ پای راستش آرام نداشت، مرتب روی زمین بالا پایین میکرد. صبرش لبریز شد و خودش را روی نیمکت قهوهای رنگ، جابهجا کرد. بلند شد و با دستمال چهارخانهاش، پیشانیاش را خشک کرد. رفت و پشت دَر چوبی که اندازه یک کتاب دریچهای شیشهای داشت؛ از آن دریچه هوا عبور و مرور نمیکرد، فقط میشد قیافه آنهایی را دید که داخل اتاقک نشستند. چشمهای ذبیح سرگردان گاهی مادر و گاهی مردی را میدید که خودکار بهدست روی برگههای سفید جوهر میریخت. مرد عینکِ که عدسیههایش اندازه دَر مربا بود را اندک هل داد روی دماغش و چشم دوخت به دریچه.
_ بفرماید نوبت شماست
مرد پشت دَر این حرف را زد و دَر را بیشتر باز کرد تا ذبیح قدم به اتاقک روان بگذارد. او گوشهای دستمالش را گذاشت لای دندانهایش و سرش را چپ و راست تکان داده، وارد اتاق شد. مادرش هنوز آنجا بود ولی ذبیح باید تنهایی ادامه میداد. خاله خدیجه بلند شد و جایش را داد به پسرش. مرد عینکی نشست دوباره سرجایش و گیلاس آب خنک را سر کشید.
ذبیح در حالی که با ساعت مچیاش کلنجار میرفت، چشم دوخته بود به پنجره پشت سر مرد. خورشید از شیشههای پنجره چوبی سفید عبور و مستقیم به چشم او میخورد. تا دید مرد مقابلش، یک برگه جدید و بدون نوشته را جلوِ خودش گذاشت، سرش را خم کرد.
_ برگهای که دادم؛ چیکارش کردی؟
برگه چندلا شده از جیب ذبیح بیرون و روی میز گذاشته شد. مرد برگه را برداشت و باز کرد؛ خط نخورده بود. ذبیح دستش را گذاشت روی میز و برگشت؛ هوا آفتابی بود، او با خواهر هشتسالهاش، روی حویلیشان بازی میکردند. آسیه با دیدن کفشدوزک ذوقزده شد و آن را از روی برگ سبز گلهای مرسل برداشت و گذاشت، پشت دستش. پاهای نازک و مو مانند کفشدوزک آخذههای او را قلقلک میداد اما برادرش قاهقاه میخندید. آسیه چشمانی را که شبیه پسته تازهای فرخار بود، بست و زیر لب آرزوی کرد. برادرش باز خندید و گفت: "مثلاً آرزویته برآورده میکنه هاهاها" آسیه دلگیر شد و با برادر شروع کرد به دعوای لفظی و هردو چون ماکیان که هنوز بلد نیستند چطور مبارزه کنند، افتادند به جان هم. مادر فریاد میزد و میگفت: « جنگ نکنین، باز جزایتان میته.» ذبیح از جا برخواست و دوباره رفت سمت آسیه؛ بافت طلایی موهای خواهرش را کشید و فرار کرد. آسیه خودش را روی چمنزار حویلی بهروی سینه انداخت و با صدای ضعیف و مرده، شروع کرد به گریه کردن. با دست چشمانش را میمالید؛ مادر آمد و او را از زمین بلند کرد. خاک لباس او را تکاند و موهایش را مرتب کرد. « گریه نکو دخترم، بین خواهر و برادر ازی دعواها هست، انی؟»
آسیه با چشمان روشنش که حالا حاشیه سرخرنگی داشت، به جنگل چشمان مادر لبخند زد.
مرد عینکی زل زده بود به ذبیح که همچو نمازگذار، دو دستش را گذاشته بود روی زانوهایش و هرلحظه انتظار میرفت که سر به سجده بگذارد.
_ من مقصرم یعنی؟
گرمش شد؛ یقهای قاسمیاش را از روی شانه کامل، همچو دهان سوسمار، باز و رها کرد. با دستمال کتان که در دست داشت، دوباره صورت عرقیناش را خشک کرد و به همان حالت قبلی برگشت.
آسیه با مادر دلواپس برادر، کوچه و پسکوچهها را میگشتند. بهار بود اما همهجا خشک و بیابانی، چاههای آب، خشکیده بود و در دور دستها، به ندرت چاهآبِ بود که جغرافیایی وسیعی را سیرآب میکرد. نهرهای آب، آبی نداشت و بوی ماهی مرده تمام کوچهها را پر کرده بود. آسیه با دمپاییهای پلاستیکی سبز رنگش، از چادری چینچین آبی مادر گرفته بود و حتا درز دیوارها را نگاه میکرد تا برادرش را بیابد. « مادر چرا بیادرم گریخته؟» مادر حرفی نمیزد؛ شوری عرق و اشکهایش با هم یکی شده، دهان او را بسته بود. مسجدهای دور و بر، یکییکی با هماهنگی کامل "اللهاکبر" گویان، اذان شام را میگفتند. آسیه با مادر، نا امید راه کوچهیشان را در پیش گرفتند. پسران قد و نیمقد با موهای از ته زده و لباسهای خاکی، دختران همسن و سال آسیه با لباسهای چینچین و دامنگرد، لب جویها و نهر خکشیده، میان تکههای فلز و پلاستیکهای که به تنه و ریشههای درختان گیر کرده بود، دنبال اجناس عتیقه میگشتند. گاهی سکهای پنجافغانی، دو افغانی یا یک افغانی از میان تکههای آشغال در میآمد و به کودکِ، روح جنگجوی میدان را میداد. کودک داد میزد و لبخندزنان مژده غنیمت خودش را میداد و بقیه را برای گشتن میان تکهپارچههای کهنه، چوبهای شکسته و پوسیده، بطریهای لبپر، پیالههای بدون دسته، پوستپیاز و کچالو ترغیب میکرد.
آسیه دست مادرش را محکم گرفته بود و چون بچه گربه چسپیده بود به مادر. خدیجه میدانست چه میشود ولی فقط میخواست پسرش جلوِ چشمانش باشد. کوچه در تاریکی فرورفته بود؛ یک لامپ بیجان بالای دیوار حویلیشان سوسو میزد و صدای زندهجانی شنیده نمیشد. جلیل خان به خانه برمیگشت که جماعتی پشت سرش او را صدا زدند؛ با شکم گندهاش به زور چرخید و روی پل چوبی لرزان ایستاد. ریشهایش را تا روی شکمش کشید و به مریدانش لبخند زد.
ذبیح روی، تپهای کوچک از شن که تماماً با تکههای پلاستیک و ریسمانهای پارچهای پوشیده بود، نشست. هردو شصت پاهایش از دمپایی بنددار چرمی قهوهای، بیرون زده بود. پیراهن_تنبان آبیاش نظافت و لطافتش را از دست داده و لکههای بزرگ قهوهای و چرکی، سمج روی دامنش پیدا بود.
_ آن شب چه اتفاقی افتاد؟
_ مادرم مره پیدا کد اما پدرم رسید.
آسیه گریه میکرد؛ مادرش از بالای نهر که به عمق آن نگاه میکرد که مارماهی افتاده بود به جان، شیرماهی. جلیل خان دست پسرش را میکشید. مادر ذبیح گوشهای چادرش را گذاشته بود لای دندانهایش که صدایش را کسی نشود. زیر لب میگفت: « خداجان حال چه خاکِ بهسرم کنم؟ کاش که چند دقه دیرتر میرسید.» لباس آبی پسر، دریایی از خون شده بود و بریدگی دست راستش لای دستان زمخت پدرش، بیشتر خون میداد.
_ اما مه گریه نمیکدم؛ آسیه ترسیده بود، ولی مه نترسیدم.
ذبیح مکث کرد و پاهایش را مرتب کرد. دامنش را آرام تکاند و دوباره دستهایش را گذاشت روی زانوهایش.
_ پس فکر میکنی خواهرت باعث شده، پدرت را از دست بدهی؟
مادر آسیه چندین ماهی میشد که آفتاب خانهاش در تاریکی روزگارش طلوع نمیکرد و غروبهای پیهم، مزاجش را کور کرده بود. هر صبح با قوقوی خروسهای همسایه دست چپ، بیدار میشد. تمام روزش را در اتاق گلی، شبیه لانهای مرغ در ضلع شمالی حویلی، سر میکرد. تکههای سنگ مثلی، بیضوی و کجوکوله فراوان روی حویلی بود. مزاج خدیجه خانم هرگز تحریک نمیشد تا سنگلاخ را تبدیل به بهشت کند. چون جهنم را از فرق سر تا ناخن پایش حس میکرد. گویی پذیرفته بود بسوزد؛ از ترس روی حویلی قدم نمیگذاشت که سایهاش هنگام فرار، دستگیر نشود. آسیه دیگر آن گربهای ملوس که مدام چادر مادرش را میکشید، نبود. حال داخل آشپزخانهای که یک وجب از دیوارهایش، از شر دود "کاه برنج" سفید نمانده بود، نشسته و با مادر زوالههای خمیر را میزد به تنور. بیرون از دیوارهای گلی، در محیط نسبتاً سبز، لبجویبار زیر درخت بید، ذبیح یک چشمش را بسته و با چشم بازش، سیبهای سبز را نشانه میگرفت و انتظار داشت مورد تحسین پدر قرار بگیرد. « راه گریزی نمانده، خدا خراب کنه خانه طالبَ.» پیرهزن گوشهای از روسریاش را با دهن محکم گرفته، خودش را روی پلوان زمینها میکشید. قفسهای سینهاش متقارن عقب و جلو میشد اما شیارهای صورتش، برق میزد. شبیه عقربهای از کار افتاده باشد، هر قدم که برمیداشت، یکبار سمت راست و بار دیگر چپ کمرش خم میشد. لباسهای او به مرغیلانهای سر راهش گیر کرد که دورا دور خانه جلیلجان سیمخاردار گونه فرش بود. انگشت شصت دست راستش موقع جدا کردن، لباسش از خارها، خون شد. ابروهایش درهم رفت و گفت: « خدایا خودت رحم کن!» دامنکشان خودش را به دَر چوبی که زنجیر کلفت، بزرگ و زنگزده روی آن آویز بود، رساند. انگشتهای ضعیف و نحیفش زنجیر را برداشت و نفسی از او گرفت. یک_دو_سهبار زنجیر را کوبید به دَر. « اپه آسیه جان، اپه آسیه جان!» ( دَر باز شد و زن رنگپریده، ظاهر شد. پشت سرش دختری با پوست سفید و لبهای غنچه ایستاده بود. گونههایش بیخون بنظر میرسید. روسری سبزش را محکم دور سرش پیچیده بود و یکجا با مادر مردد نگاه میکردند. پیرهزن آه و اوف گویان گفت: « نترسین نیت بد ندارم.» اما آن دو حتا لب نمیجنباندند. زن بدون هیچ تعارفی وارد حویلی شد و همانجا دم دَر روی تکهسنگ بزرگ و داغ نشست. بقچهای از زیر بغلش، کشید بیرون و دو چادر آبی چینچین را درآورد. تورهای که روی چشمها میافتد خیلی ریز و با دقت کار شده بود. زن هردو را گذاشت روی زانوهایش و ششهایش را دقیقهای استراحت داد. « جلیلخان دختر نازنین ته حیف میکنه...»
مرد گلو خالی کرد و از جعبهآبی رنگ، روی میز قهوهای، دستمالی کشید و عرقهای پیشانیرا پاک کرد. ذبیح نگاهش مثل همیشه نامتعادل گشت و مردمک چشمانش، مایل به سمت پلک بالای گشت:
_ ارباب جانشه گرفت.
خدیجه برقهای اجبار را سر کشید و دست دخترش را محکم گرفت تا از مرز وحشت عبور کند. دستش را روی قلبش گذاشته بود و حس ناخوش تمام روحش را متلاشی داشت. محکم لبهایش را روی هم فشار داد و دَر حویلی را که سنگین حس میکرد، باز کرد. آفتاب بیرون از چهار دیوار حویلی برایش، چشمکِ زد و مادر چشمش افتاد به باریکهای روی زمینها، راه را یافته بود. چند لحظه مکث کرد و دخترش را کامل برانداز کرد. چشمان مادر دیده نمیشد ولی میتوانست ببیند تور آبیرنگ، پرده به جنگلِ انداخته بود که قرار بود، پدرش برای برای باخت شرط و قمارهای بیموقع شبانهاش، دو دستی تقدیم شکم گندهای چون خودش بنام ارباب ظفر کند. انگشتهایش را محکم دور بند دست دخترش فشار داد و با دست دیگرش، هزارافغانی کهنه و رنگرفته را که پیرهزن برایش داده بود، فشار داد روی سینهاش. « خوده به خانآباد برسانین از اوجه هم تالقان...» پیرهزن، ترس اینکه آسیه گذشتهای او را تجربه کند، برنامه پسر بزرگ و ناخلف خودش را فاش کرد. مادر نفسنفس میزد؛ دهقدم جلو و یکنگاه به عقب، دهقدم جلو و یکنگاه به عقب تا رسید به جاده اصلی. دستهایش را گذاشت روی زانو و تا کمر خم شد. با پشت آستین، باران صورت و پیشانیاش رد پاک کرد.
_ مادر، لالایم چه میشه؟
گردن مادر، به سمت شانهای راستش کج شد و درماندگی چِکهچِکه از چشمان او، روی دامنش ریخت.
_ مادر رفت و من دنبالش اما پدر...
_ خوب؟
خشم از چشمهایش فوران میزد؛ لبهایش میجوشید ولی کلماتِ که بهزبان میراند نامفهوم بود. دستهایش، مشت شده بود و سرش میدام تیک میزد.
_ اگه نمیگریختن، پدر زنده بود، اگه اونا نمیرفتن پدر خبر میشد که تمام هدفا ره درست نشانه گرفتیم. پدر ره ارباب کشت، او مره دوست نداشته رفت.
مرد بلند شد و گیلاس آب را گذاشت جلو ذبیح و دوباره روی صندلی چرمی چرخدارش جاخوش کرد.
_ تالقان رسیدم؛ مامایم میخاست با زنش برون ایران، مادر میخاست با خواهر بگریزد و با اونا برون. اگه دنبال اونا نمیرفتم شاید با پدر یکجا میرفتم، خواستم برای خوشی پدر اونا ره پیدا کنم اما پدر تنها ماند.
رگهای گردن ذبیح متورم گشته بود و شقیقههایش میپریدند:
_ شانزدهسال از عمرم گذشت اما پدر ره همیشه عصبی دیدم. خواهرم طفل نبود که، پانزدهساله عروس میشد ولی پدر زنده میماند.
_ برای همین دست گذاشتی روی شاهرگ او؟
ساکت ماند؛ آسیه روی زمین، سرش را به عقب میکشید و با دست، چنگ میانداخت به یقهای برادر. صورتش سیاه و کبود میشد و چشمانش آلبالویی. انگشت بزرگ پاهایش را محکمتر میکشید به زمین و به آسمان خیره میشد. مادر فریاد میزد و میگفت: « خدایا از خودش چه دیدم که ازی بچه ببینم. کاش جای تو کلوخ زاییده بودم.» خواهر میان دستان برادر قصاص قتل بهانجام نرسیده را پس میداد که زن کاکا رمضان از راه رسید. چین لباسهایش بالای سینه افتاده بود و دامنش تا ساق پا میرسید. هر دوش او به پیچیدن دامنش به پاهایش همراه بود. موقع دویدن خرطوم زیر گلویش بالا پایین میشد. رویسری سرمهایاش سُر خورد، افتاد پشت سرش. هوا را داخل سینهاش پر کرد و افتاد به جان پسر. با کمک خدیجه جثهای پسر را کشیدند و پیکر بیجان پروانهی بیبال را یافتند. رد انگشتهای برادر دور گردنش سرخ مایل بنفش شده بود و پلکهایش افتادند روی هم. زن کاکا رمضان با کمک مادر، دختر را برداشتند و دویدن سمت کلینیک.
_ اگر خانم کاکا رمضان نمیرسید؟
او پورخندی زد و ادامه داد:
_ او گوش دوم خانه ما بود؛ هربار دعوا شد، ابرقهرمان شد.
با گفتن این حرف خط لبخندش محو شد و رنج به پلکهایش پرده انداخت. چشمهایش سمت پنجره معطوف شد و گنجشکها را نکاه میگرد.
آسیه فریاد میزد و دو دستی به دَر آهنی آبیرنگ میزد. پاهایش روی خاک، فُق میزد و خاله را صدا میزد: « خاله جان، زود بیا، پدرم لالایمه میکشه.»
دستیگره در چرخید و زن کاکا رمضان موهایش را انداخت پشت سرش. با دستمال سهگوش موهایش را بست و دست دختر را گرفته رفت. همهجا تاریک بود، برق دولتی عوارض داشت و جنراتور همسایه دست راست غُرغُر میکرد. زن با تنبان سفید که پاچههای نیم وجب با دست گلدوزی شده، شتابان به انباری رسید که داخل اتاق خواب راه داشت. تناب نایلون آبی فشردهتر میشد و خِسخِس او ضعیفتر. انگشتهای پدر موقع کشیدن تناب زرد شد و دندانهای فک بالای به لب پایین زور میگفت. چهارپایه فلزی زنگزده را از زیر پای پسرش با لگد زد و فریاد کشید:
_ بچه سگ! مه میگم سلاح بگیر اما تو شعر میخانی!
جلیلخان دست کشید روی دهانش و بزاق خوانآلود را روی فرش کهنهای انبار خانه تف کرد. پسرش پا میزد و خِسخِس میکرد. زن همسایه پاهای او را بغل گرفت؛ هوا را داخل ششهایش حبس کرد و فریاد کشید: «خدا نترس!»
_ پس خانم کاکا رمضان تو را هم نجات داده بود.
ذبیح پلک بالای را آرام گذاشت روی پلک پایین؛ هوای داخل ریههایش را خالی کرد و گفت: « با خون دماغم تمام لباس و گلهای دستدوزی پاچهای زن همسایه رنگ گرفت اما مره خواهرم نجات داد، آسیه!»
پسر از عالمی به عالمی دیگر در رفت آمد شد؛ گیچ شد که ساکن کدام یکی باشد. برگه سفید که آقای روانشناس برایش داده بود را دوباره از روی میز برداشت، گذاشت بغل جیبش و خواست برود.
آسیه با مادر رسیدند اما برادر آنقدر تاببازی کرد که رنگ از رخسارههایش گریخت و لبهایش کبود گشت. بس که تاب خورد، گلی روی شاخههای درخت اکاسی نماند و دستهایش شل شد. از لای انگشتهایش برگه سفید افتاد؛ برگهای که روانشناس داد، خطخطی کرده بود: « کی گفته جان شیرین است؟ مادر میگه آدم هرقدر رنج بکشه بازم نمیتانه جان خوده بگیره ولی مادر نمیفامه، جان تلخِ تلخ است وقتی پدرم مره هرگز دوست نداشته، رهایم کد.
اگه خودکشی حلال بود چه میشد؟ باز جان به مادر تلخ میشد؟ خودکشی ره حرام گفتن اما مه اگه نفس بکشم، زندگی ره حرامتر میکنم. آخرین سعی خوده میکنم؛ شاید اوجه پدر مره دوست داشت و برای خواهر هم جبران میکنم.»
داستان های مشابه