داستان ها
گمان میکنم هفتهی قبل بود که رفتم دیدن پدرم. مادرم مخالف اینکار بود. او میگفت بگذار به حال خودش باشد اما میدانستم که او در اصل از این میترسد که من پدر را به خانه برگردانم. آن روز او روی چوکیِ در ...
10
دقیقه
حوریه جنتی
روزگار اسیر میخواست و جهان سوم را انتخاب کرد تا در بند اندازد. آدمهایکه صدای بلندتر را اطاعت میکردند، حاکمان را میپرستیدند و روشنفکرانشان را ساکت میکردند تا ذهنهای بسته باز نشود. جاییکه زندگ...
10
دقیقه
بشرا فانی
با انگشتهای بیرمقش دانههای تسبیح را میگرداند؛ هر دانهای که میگردید و میافتاد یک پله به خدا نزدیکتر میشد. دانهها، یکی یکی میگردیدند و میافتادند و او از میان ابرها پله پله...
10
دقیقه
مدینه یوسفی
سینهاش سوراخ است و از آن خون میریزد. وقتی نفس میکشد خون میایستد، اما وقتی نفس پس میدهد خون میجهد و بر زمین میریزد و راه میکشد و به سوی سوراخی میخزد که در دم دروازهی مردهخانه است. مردهشوی...
10
دقیقه
سیامک هروی
شب روی بام خانه، شهری در سکوت نفس میکشد. مهِ نازکی پشت بامها را بلعیده و ستارهها از ترس پایین نمیتابند. برین گوشهی بام نشسته زانوها را در آغوش گرفته و به آسمانی که دیگر آسمان نیست نگاه میک...
7
دقیقه
مولوده امینی
نویسنده: گی دو موپاسان
برگردان از زبان روسی به فارسی - دری: هارون یوسفی
یک روز پیرمرد مو سفید از ما تقاضای صدقه کرد.جوزف دوست همراهم پنج فرانک به او داد و وقتی نگاه متعجب مرا دید گفت:
"...
20
دقیقه
هارون یوسفی
لاله از جا برخاست، کنار طاقچه اطاق رفت و پرده کلکین را پسزد. به حویلی نگاهی انداخت درختان حویلی بیبرگ و بار دیده میشدند و شاخهها برگ نداشتند. همه جا زرد و زار، زمین سرد، سخت و باد در رفت و آمد عجیب...
7
دقیقه
پرنیان ژوبل
در حالی که خیابانِ آشنای بیرون خانه در حجابی غلیظ از مه غایب گشته بود و او هرچه قدم برمیداشت، گویی زمین در برابرش محو میشد، همانند سرابی که هرچه به آن نزدیکتر شوی، دورتر مینماید، رابعه گام برمیدا...
10
دقیقه
مولوده امینی
نویسنده: آنتوان چخوف
برگردان از روسی به فارسی – دری : هارون یوسفی
اچوملوف، آمر حوزه امنیتی بالاپوش نو و دوسیهی کوچکی در دست در حال گذشتن از میدانی بازار است و پولیس مو خرمایی با سبدِ پر از انگورِ...
20
دقیقه
هارون یوسفی
مرد راه میرفت و زیر لب فحش میداد، نفرین میکرد، حسرت میخورد و مدام تکرار میکرد:
- ضرر کردم… باز ضرر کردم… بسیار ضرر کردم… اینها دیگر از کجا آمدهاند؟ لعنت به شی...
10
دقیقه
باسط یزدانی
هیچوقت آن روز را از یاد نمیبرم که با لباس سبز خالخالیات که مادرت برایت دوخته بود، نشسته بودی و تن میدادی به ازدواجی که از آن راضی و خوشحال نبودی. با چشمهای زمردیات آهسته اشک میریختی ولی لام تا...
10
دقیقه
علی حاسن فاخر
از کنار چند درخت توت و چهارمغز گذشته روی تکه سنگی نشست. دستی به شالش کشید و موهایش را مرتب کرد. انگار در حضور کسی قرار داشت؛ با متانت سلام داد و شروع به حرف زدن کرد: «آمدم با تو حرف بزنم؛ حق داری بدا...
20
دقیقه
صفا نیازی
زنجیر پاهایت را باز نمی کنند، بر بند دستهایت هم تازه گی ها زنجیر بسته اند، قلاب زنجیر ها بند پاهایت را زخم کرده است، بند دستهایت را... آب زرد رنگ را از روی زخم ها هر دم پاک میکنی، میمالی به پیراهنت. ...
15
دقیقه
نیلوفر نیک سیر
ما لا د ځوانۍ په ورځو کې حس کړې وه، چې یو رواني رنځور یم؛ ډېر داسې دلایل وو، چې زما روح یې رارنځور کړی و او هغه یې د یوې لمدې ټوټې په دود باندې نښتېځلی و او ما د دغو ټولو دلایلو په شتون سره هېڅکله هم...
20
دقیقه
محمد احسان علی
شیرین ګلې په بړوسو شونډو وویل
نوم به یی بس بي بي کېږدو، ګوندي خدای...
خبره یې په نیمه کې پرېښوده، له ځان سره وغنګیده، بله دې مه سه پیدا.
اینږور یې په خواشینۍ سره تر خپل څنګه وړې نجلۍ ته کتل.
د شیرین ګلې ل...
10
دقیقه
ستاره وېسا