مادر
مادر
زمان:

8

دقیقه

داستانک

آن‌روز مادرم از شدت لت وکوب‌های پدرم مُرد. من و دو برادرِ کوچکم در یک گوشه‌ای خانه خودمان را چپانده بودیم، در اول هر سه‌ی مان جیغ وداد می‌کردیم؛ با سروصدا های ما پدرم با چهره‌ی پر از خشم و چشمان که کاسه‌ای از خون شده بود بطرف ما هجوم آورد و با صدای بلند گفت:

-       دهن تان را ببندید وگرنه هر سه‌ی تان را می‌کشم.

از شدت ترس صدای مان در گلو خفه شد و دیگر هیچ کدام مان جرأت نکردیم حرفی بزنیم. فقط گریه‌های مادرم و لت وکوب‌ کردن های پدرم را می‌نگرستیم. مادرم زیر مشت و لگد های پدرم خورد شده بود، فقط پشت سر هم می‌گفت:

-       هر چی پول داشتیم برایت دادم.

-       دروغ می‌گویی، زود باش بگو دیگر پول ها کجاست؟ وگرنه همین جا پیش چشمان این بچه‌ها می‌کشمت.

مادرم هی اشک می‌ریخت و قسم می‌خورد که دیگر پولی ندارد. ولی پدرم انگار جلوی چشمانش را خون گرفته بود، اصلا نمی‌دانست چیکار می‌کند؛ دست‌هایش را که میان موهای مادرم فرو کرده بود و با تمام توانش می‌کشید رها کرد. و یک راست دوید بطرف من، از دستم گرفته پرتم کرد وسط اتاق. من همیشه موهای دراز دوست داشتم، به مادرم می‌گفتم دوست دارم موهایم دراز باشد تا آنها را در دست باد رها کرده و دنبال پروانه بدوم.

وپدرم دستش را فرو کرد بر موجی از موهایم که خیلی دوست شان دارم و بی‌رحمانه موهایم را می‌کشید، از فرط ترس می‌لرزیدم، اشک می‌ریختم ولی هیچ حرفی نمی‌توانستم بزنم. پدرم داد می‌زند و می‌گفت:

-       پول‌ها را می‌دهی یا این دخترت را بکشم؟

مادرم تنِ پر از دردش را به سختی از روی زمین کشید و به ما نزدیک شد، او حتا توانِ ایستاده شدن نداشت؛ جلوی پای پدرم التماس کنان می‌نالید و می‌گفت:

-       تورا به خدا دخترم را رها کو. هر چی پول داشتم برایت دادم، ندارم دیگر.

ازاین که مادرم نزدیکم بود، کمی جرأت یافتم و توانستم به صورت پدرم ببینم، همین که چشمانم به صورتش افتید تصویری از روزهای که پدرم خوب بود جلوی چشمانم نقش بست.

آن‌روز ها پدرم کار می‌کرد، خوش و سرحال بود. همه‌ی‌مان خوش بودیم، هیچ وقت یادم نمی‌آمد که مادرم را کتک زده باشد، ولی نمی‌دانم یکباره چی شد. خوشی و آرامش بساطش را از خانه‌ی مان جمع کرد و بجایش غم و اندوه در خانه‌ی مان جا خوش کرد. در اول پدرم کارش را از دست داد، هر چی کوشش کرد دیگر نتوانست برایش کاری جور کند؛ کاکا خالد چندباری خانه‌ی مان آمد و می‌دید که پدرم با چهره غمگین یک گوشه‌ی نشسته و هیچ حرفی نمی‌زند، روزی برایش گفت:

-       می‌خواهی ازین غم و جگرخونی خلاص شوی؟

پدرم به حالت درمانده نگاهش کرد وگفت:

-       ها، چرا نی؟!

کاکاخالد خودش خیلی آدم بد خلق بود، همیشه زنش را لت وکوب می‌کرد. او آن روز پدرم را با خودش برد و تا خیلی ناوقت خانه نیامدند. شب از نصف گذشته بود که پدرم تلوتلو خوران خانه آمد، یاوه می‌گفت و بلند بلند می‌خندید. بعد آن شب دیگر پدرم به حالت اولش برنگشت، هر روز بدتر می‌شد و تا اینکه مبدل شد به یک معتاد به تمام معنا.

صدای فریاد های مادرم بود که تارهای افکارم را از هم گسست، دوباره خودم را در اتاق که از در ودیوارش غم می‌بارید یافتم. فریاد های مادرم بود که داشت ضعیف و ضعیف‌تر میشد تا اینکه بعد از مدتی دیگر هیچ فریادی به گوشم نرسید. اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت، فقط صدای تُند تُند نفس کشیدن یکی به گوشم می‌‌رسید چرخیدم و پدرم را دیدم که داشت گلوی مادرم را می‌فشرد ولی مادرم هیچ نای نداشت. بی‌حرکت روی زمین افتاده بود، فقط چشمانش به یک نقطه‌ی خیره مانده بود.شاید دوردست‌ها را می‌نگرست.

لطیفه دانش
موقعیت: کابل، افغانستان
وظیفه: دانشجو
تعداد آثار در آوای زریاب: 1

داستان های مشابه