گوسفند
گوسفند
زمان:

7

دقیقه

داستان

"تو مطمئنی از او است؟"
"آری. خودم چندین بار دیدمش."
اکبر، دستانش را مشت کرد، چرخید و به روی دیوار آشپزخانه زد. طوری که اگر از پشت می¬دیدی، خیال می کردی سرش را به دیوار زده است. از لای نیم بازِ دروازه آشپزخانه، به بیرون نگاه کرد.
"بروید یک تان پیشِ دروازه عمومی ایستاد شویید. اگر دیدید نزدیک می شود، زود مرا خبر کنید...هیچ کسی بویی نبرد."
علی رفت بیرون. مردم روستا، بعضی¬ها روی بام که با موکت و نمد فرش شده بود، آب گوشت می-خوردند، بعضی¬ها در گوشه¬ی حیاط روی موکت چای می خوردند. عده¬ای هم در سایه¬های درخت زردآلو و سیب، ایستاده سیگار می کشیدند و به حر¬ف¬های هم می¬خندیدند. صدای قرآن از داخل خانه به گوش می¬رسید.
"نمی شود که اصلأ بگوییم کار ما نیست؟"
اکبر، به غلام نگاه کرد و ساکت ماند. قاسم گفت:
"مشخص است، نمی شود. بیست نفر هنگام کشتنش آن¬جا بودند."
اکبر: "ای احمق¬ها. یک کارِ را نتوانستید درست انجام بدهید، آن هم در چنین روزی."
قاسم: "چه¬طور است خانه اش بروییم...یعنی من با چند نفر دیگر، شما نه."
اکبر: "بروید که چه بگویید؟ اصلأ گفتید، او قبول می¬کند؟ او آدم است؟"
سیگارش را از جیبش بیرون کشید، از لای دروازه به بیرون نگاه کرد و روشن کرد.
غلام: "کاکا اکبر درست می گوید، آن بی¬نماز حرف را نمی¬فهمد."
اکبر: "حتی اگر بفهمد، امروز آبروی مان را می برد...آبرویم را."
با مشت زد به دیوار. سیگارش شکست و آن را انداخت زمین. آستینِ دستِ راستش را تکاند. غلام و قاسم، هردو جوان بودند و هردو هم قد بلند ولی غلام کمی تنومندتر می نمود. اکبر، یک مردی با موهای جوگندمی بود. قد بلند تر از غلام و قاسم و لاغرتر از غلام بود. 
اکبر: "اگر آمد...اولأ که نباید بفهمد، حداقل تا مردم این¬جا هستند. اگر آمد..."
دندان¬هایش را روی هم فشار داد. قاسم گفت:
"ما می رویم و نمی¬گذاریم داد و بی¬داد کند...راضی اش می¬کنیم. حتی با التماس."
بعد، به غلام نگاه کرد و اضافه کرد:
"بهتر از این است که آبرویِ کلِ خاندان مان برود."
اکبر: "می¬دانید، من پنجاه سال عمر کردم." دروازه را بیشتر باز کرد، به داخل خانه نگاه کرد که پسرانش که هردو هم سن غلام بودند، کنارِ قاری روستا با لباس های سیاه نشسته بودند و به زمین نگاه می کردند. دروازه را بست و ادامه داد "در تمامِ این سال¬ها، تنها دعای ثابتم پیش خدا این بوده است که اگر روزی قرار باشد با التماس کارم پیش برود یا آبرویم حفظ شود، مرگِ مرا برساند." دستش را به ریشش کشید و اضافه کرد "حتمأ امروز مرگم رسیده است، کنارِ این خدابیامرز."
غلام، به اکبر نگاه می¬کرد. ابروهایش را به هم نزدیک کرده بود و آبِ دهانش را قورت داد.
قاسم: "خدا نکند، کاکا جان...خدا زنِ کاکا را ببخشد و جایش را در بهشت قرار بدهد؛ اما شما..." به اکبر نگاه کرد که سرش را تکان می¬داد. 
اکبر، کنار دیوار نشست و به دیوار تکیه داد. همان طوری که نشسته بود، بدون این که به قاسم یا غلام نگاه کند، گفت:
"چه¬قدر احمق هستید، چه¬قدر. یعنی شما یک گوسفند را نتوانستید تشخیص بدهید؟"
قاسم، به غلام نگاه کرد. غلام بدون این که به اکبر نگاه کند، گفت:
"به من گفته بودند گوسفندِ سیاهِ ماده را از روی زمینِ کنارِ دریا بیار. روی زمین نبود کمی این طرف¬تر بود. از کجا می دانستم. که این..."
اکبر: "یعنی تو بیست سال است این¬جا زندگی کردی، هنوز نمی دانی آن زمین مالِ آن خر است؟"
غلام، به اکبر نگاه کرد و این بار همان طوری که رویش سمت او بود، دو دستش را تا اندازه دهانش بالا آورد و گفت:
"من از کجا می¬دانستم که این علی احمق قبل از من گوسفند را آورده خانه. آن گوسفند هم سیاه بود، هم ماده و هم همان نزدیک بود. فکر کردم...اصلأ کسی از آن¬ها هم آن¬جا..."
قاسم: "بیست¬بار این حرف¬ها را تکرار کنیم باز هم شرایط تغییر نمی کند."
اکبر، همان طوری که نشسته بود، تند خودش را روی پای چپش چرخاند و با دستش به قاسم اشاره کرد و گفت:
"چه¬طور تغییر می¬کند، ها؟ بروم پیش یک آدمی که نه خدا را می¬شناسد، نه شرافت را می¬شناسد و نه حتی مردانگی دارد، التماس کنم؟ آن هم روزی که جسدِ خانمم روی طاقِ کلکین است و هنوز دفنش نکردم؟"
قاسم: "شاید آری."
اکبر از جایش بلند شد و به سمت قاسم آمد. 
اکبر: "همین پارسال پدرِ این را نزدند؟" و به غلام اشاره کرد. "حتی اگر." بعد، با دست به خودش اشاره کرد و ادامه داد: "حتی اگر خودِ من بروم و به پایش بیافتم باز هم نمی¬بخشد. هنوز بدتر داد و بی-داد راه می¬اندازد...خصوصأ امروز که کلِ مردمِ روستا در خانه¬ی ما جمع اند."
قاسم، سرش را انداخت پایین. حرف های اکبر که تمام شد، گفت:
"من می¬گویم، من." بعد، رویش را به سمتِ غلام چرخانید و پرسید: "بد می¬گویم؟...من، نه شما، می¬روم و می¬گویم اصلأ گناه از من بوده است و شما اصلأ خبر نداشتید..."
اکبر: "نداشتم، داشتم؟"
غلام: "زیاد هم بد نمی گوید، کاکا. اگر قبول هم نکرد، حداقل آبروی شما که پیشش نمی¬رود."
اکبر: "شما چه¬قدر... می¬گویم او آدم نیست. حتی یک قاشق از نان مردانگی نخورده...کلِ خاندان شان همین طور بودند و هست..."
علی برگشت. زود دروازه آشپزخانه را بست.
غلام: "آمد؟"
علی، یک نفس کشید و جواب داد:
"تازه از پیش دروازه خانه اش حرکت کرده بود. به این طرف نگاه می¬کرد و می¬آمد."
اکبر: "تنها بود؟"
علی: "نه، هردو پسرهایش هم بودند...البته فکر کنم برادرش هم بود."
اکبر: "بروید یک تان به آن دو تا" با دستش به داخل خانه اشاره کرد "بگویید بیایند، وقت نشستن تمام شد. اگر کسی آمده یا نیامده به جهنم. این خیر ندیده وقتِ مردنش را هم نفهمید."
قاسم: "کاکا جان گناه دارد."
اکبر با صدای بلند گفت: "برویید." با دست از شانه علی گرفت و کشید سمتِ دروازه آشپزخانه "برو ببین چند نفر اند...زود برگرد."
غلام، داخلِ خانه رفت و پیش هردو پسرِ اکبر نشست و اکبر را به آن¬ها نشان داد. به سمتِ دروازه آشپزخانه نگاه کردند و اکبر با دست آن¬ها را اشاره کرد.
قاسم: "به مردم خبر بدهیم؟"
اکبر: "نیازی نیست، خودشان می¬فهمند. یعنی نباید بگذاریم آن¬طوری که شده بفهمند."
علی وارد شد و پشت سرش غلام و پسرانِ اکبر وارد آشپزخانه شدند. 
علی: "هم هردو پسرش است و هم برادرهایش. یک چیزی هم در دستِ خودش است."
پسر های اکبر، هرکدام چیزی پرسیدند. اکبر فقط گفت:
"آن احمق ها می¬آیند. در صورتِ آبروریزی، نگذارید حرف بزنند تا مردم خبردار نشوند؛ فقط بزنید. بعد از جنگ می¬گوییم بهانه شان بود. همه هم از دشمنی مان باخبر اند."
غلام، رفت داخل خانه و زود برگشت. رفت بیرون داخل حیاط و یک بیل برداشت. اکبر، صدای اش کرد. 
اکبر: "همین طوری نیست که بدون هیچ حرفی یا هیچ کاری شروع کنید به زدن." به غلام و پسر کوچک¬ترش اشاره کرد: "خصوصأ شما دوتا. اگر دیدید جنگ شروع شده یا همه گلاویز شدند، بیاید و فقط بزند...نگذارید حرف بزنند. فعلأ شما دوتا همین¬جا منتظر باشید."
همه رفتند بیرون. اکبر، برگشت و به غلام و پسر کوچک¬ترش نگاه کرد و گفت: "بیرون را می بینید دیگر." و به کلکینِ آشپزخانه اشاره کرد. 
غلام به پسرِ کوچک¬ترِ اکبر بیل را نشان داد و گفت: "سرش را با این نصف می¬کنم. کاش پدرم هم این-جا بود...یعنی آورده بودمش." بعد، رو کرد به پسرِ کوچک¬ترِ اکبر و پرسید: "خودش می¬شنود، نه؟" پسر اکبر به بیل نگاه کرد و بعد به چشم¬های غلام و فقط سرش را به نشانه تأیید تکان داد.

"من، واقعأ نمی¬دانم چه طور بگویم...این که در عزای خودتان ما را هم از خود تان دانستید و گوسفند من را برای خیرات ذبح کردید، خودش یک کارِ خدایی است. یک قدم تو برداشتی، یک قدمِ دیگر هم من. ما همه آمدیم تا ضمنِ عرضِ تسلیت جهتِ مرگ همسرِ مرحومِ تان، به این دشمنی چندین ساله خاتمه بدهیم." 
بعد، لُنگی سیاه رنگِ هنوز استفاده نشده را که در دست داشت، داد به اکبر. اکبر ساکت ایستاده بود، لبش تکان می¬خورد ولی هیچ صدایی از او شنیده نشد. فقط صاحبِ گوسفند را در آغوش کشید. بعد، پسرانِ صاحب گوسفند و پسرانِ اکبر همه دور هردو حلقه زدند و درحالِ بغل کردنِ آنان شدند. صدای پاهای غلام که به سرعت نزدیک می¬شد، شنیده شد. بیل را بلند کرد و به سر یکی از پسرانِ صاحب گوسفند که آخرین نفرِ حلقه بود و تلاش داشت تا پدرش و اکبر را بغل کند، زد. غلام، بیلش را بلند کرد تا دومی را بزند که پسرِ بزرگِ اکبر او را بغل کرد و گفت: "غلام، آشتی کرده بودیم، غلام!"

 

رضا آغاز