10
دقیقه
لیلا و حسن دو خواهر و برادر بودند که با پدر، مادر و خواهر کوچک شان در قریه زندگی میکردند. پدر دهقان بود و صبح وقت به کار میرفت. مادر خانم خانه بود و مسئولیت نگهداری فرزندان را بر عهده داشت. خواهر و برادر یکجا مکتب میرفتند و باهمدیگر کارخانگی انجام میدادند. آنها صنف چهار بودند.
این خواهر و برادر دوگانگی بودند و خصوصیات مشترک داشتند؛ رنگ چشمها و موهای هردو عسلی بود، همقد و همزیبایی چهره شان به هم میماند. لیلا دختر مهربانی بود، با همه رفتار نیک داشت. حسن شوخ و بازیگوش بود. بعضا لیلا را اذیت میکرد، ولی خواهراش را دوست داشت. پدر حسن را به آموزش تشویق میکرد، برای او لوازم مکتب و لباس جدید میخرید و روزانه برای او پول میداد. زمانی که از مکتب خانه بر میگشت ناز و صدقه برایش میرفت و او را در کارهای دهقانی مشغول نمیساخت. برای حسن وسایل بازی میخرید تا با آنها سرگرم باشد.
به لیلا این چیزها کمتر فراهم بود. لیلا لباسهای سال قبل مکتب را میپوشید، از کتابچههای باقی مانده استفاده میکرد، نوشتن و رسامی سرگرمیهای او بود، با خواهر کوچک خود بازی میکرد و صمیمانه با مادرش کمک میکرد. پدرش فکر میکرد تنها پسران شایسته درس خواندن هستند و آینده آنها را یک پسر رقم میزند. لیلا گهگاهی ناراحت میشد، ولی به برادرش حسودی نمیکرد. بعداز مدتی پدر و کاکای لیلا اجازه ندادند او مکتب برود. پدر و مادر لیلا، کاکا، خانمکاکا و دختران کاکای لیلا همه بیسواد و از ثمر علم بی بهره بودند.
پدر و کاکای لیلا به این نظر بودند: "باید یک دختر تها کارهای خانه را بلد باشد و با مادرش کمک کند. لازم نیست یک دختر زحمت بکشد و درس بخواند. آخر جای یک دختر فقط در خانه است."
لیلا ناراحت بود که بعد از این نمیتواند رویاهای بزرگ ببیند و در آینده یک معلم خوب شود.
لیلا خیلی دلتنگ صنفیها و مکتب بود. با تمام آنها خاطره ساخته بود.
روزها با ناامیدی حسن و شاگردان مکتب را نگاه میکرد. عشق و علاقه او به تعلیم و آموزش بیانتها بود.
حسن برای لیلا ناراحت بود، ولی رسم این بود که دختران بعد از نوجوانی به مکتب نروند، چون شرم و ننگ پنداشته میشد. لیلا از طرف شب کتابهای حسن را نزد خود میخواند و از خود میپرسید: "چرا پسران آزاد هستند درس بخوانند، اما دختران اجازه و حق تعلیم را ندارند؟ "
یکروز در صحن حویلی لیلا با ثنا خواهر کوچکش بازی میکرد مادرش مصروف دوختن لباسهای حسن بود و لیلا از مادرش سوال کرد: "مادرجان چرا درس نخواندید؟ اگر مکتب میرفتید شاید حالا من هم اجازه درس خواندن داشتم."
مادرش خیلی میخواست لیلا تحصیل کند تا آینده چون او را تجربه نکند.
مادر گفت: "دختر گلم، برایم اجازه نبود و حرف بزرگان را باید میپذیرفتم."
مادر با پریشانی پیشانی لیلا را بوسید.
لیلا هرروز از حسن در مورد مکتب با اشتیاق میپرسید و حسن نیز با لبخند پاسخ میداد: "بلی، معلم ما از تو میپرسد و میخواهد برگردی، توصیف میکند که شاگرد لایق و حرف شنو او بودی، نبود تو را همه در مکتب احساس میکنند."
لیلا شب کاغذ و قلمی را برداشت، برای صنفیهایش نامهی دوستانه نوشت و از طریق حسن به آنها ارسال کرد.
روز جمعه پدرلیلا به نماز جماعت رفت و امام در مورد حق تعلیم و تحصیل زنان و مردان حرف زد که آموزش حق همهگی است و آموختن علم به مرد و زن فرض است و از خوبیهای تعلیم گفت.
پدرلیلا لحظهی به فکر دخترش افتید که او را منع کرده است، اما اندیشید که در قوم شان دختری تحصیل نکرده و شرم است مردم بدانند دختر او مکتب میرود.
روز سه شنبه معلم و دو صنفی لیلا، مروه و صدف به خانه شان آمدند. پدر لیلا درختان را آبیاری میکرد، مادرش ثنا را غذا میداد و لیلا هم کتابهای حسن را در الماری میگذاشت.
لیلا خیلی خوشحال از ملاقات آنها شد. معلم از پدرلیلا پرسید: "چرا دخترتان را به مکتب نمیفرستید؟"
پدراش گفت: "معلم صاحب، در قوم ما رواج نیست دختر مکتب برود، مردم ما را بد میگوید و سربلندی یک دختر این است که باید کارخانه را بلد باشد و عروسی کند. برای ما چه فایدهیی است اگر یک دختر درس بخواند، آیند ما با پسران ما است. اینجا اگر دختری مکتب برود مردم به چشم بد به او می بینند."
ذهنیت پدرلیلا این طور پرورش یافته بود.
معلم لیلا گفت: "اصلا این طور نیست. رویاهای دختران تان را قربانی این سخنان بیهوده نسازید. دختر و پسر ندارد. آینده خانواده را هردو میسازد نه فقط یکی! در حق دختران تان جفا نکنید و چیزی که مستحق آنهاست را از او نگیرید."
همزمان صنفیهای لیلا هم التماس داشتند که او دوباره برگردد.
معلم لیلا گفت:" این درختان را آب میدهید تا از سایه، میوه و چوب آن ثمر بگیرید. همینطور فرزندان تان خصوصا دختران تان را حمایت کنید، تا در آینده امیدی برای خانواده و جامعه شود. به دستان خودتان آرزوهای دخترتان را نابود نسازید."
یکروز ناگهان پدرش صدای گریه را شنید که از اتاق لیلا به گوش میرسید. دید که لیلا در اطراف لوازم مکتب خود اشک میریزد. پدر غمگین شد.
او همچنان به روزی فکرکرد که مادرلیلا اتاق را پاکاری میکرد و اسناد زمینی که شوهرش جدیدا خریده بود، در تنور سوختانده بود و به این سبب دعوای ملکیت زمین را از دست دادند که باعث ضرر بزرگی شد. از اینکه مادرلیلا سواد خواندن نداشت، ندانسته این کار را کرده بود. از این حادثه پدرلیلا خیلی متاثر شده و با خود گفته بود: "اگر خانم من خواندن بلد بود، حالا اینطور نمیشد. "
روز جمعه قبل از ظهر همسایهشان برای خداحافظی با پدر لیلا آمد و گفت: "حق همسایگی تان را حلال کنید. ما کوچ میکنیم."
پدر لیلا پرسید: "خیرت باشد برادر! کجا میروید؟"
همسایه گفت: "شکر خدا، دخترم اسما که در پوهنتون کابل تحصیل میکرد و در لیلیه به سر میبرد حالا فارغ شده و یک وکیل است. اسما وظیفه گرفته است و ما را هم کابل خواسته است از اکنون به بعد به شکر خداوند با دخترم در پایتخت زندگی میکنیم. خوشحالم، که مانع تحصیل دخترم نشدم اکنون دخترم باعث سربلندی ما است. خدا نگهدار به دیدارتان خواهم آمد."
پدرلیلا جواب داد: "خدا پشت و پناه تان."
پدر حیران ماند و تعجب کرد که چگونه همسایه به دختراش اجازه حق تحصیل را در این قریه داده است.
بعد از ظهر جمعه لیلا پیالههای چای را نزد پدر و مادر گذاشت و در کنارشان نشسته با دلی پریشان به پدرش گفت: "پدرجان، دلم برای همصنفیهایم تنگ شده است اجازه بده یکروز به ملاقات شان بروم. من دخترتان هستم و همیشه آرزو دارم سربلندتان کنم نه شرمسارتان."
مادر با ناراحتی گفت: "من به دخترم اعتماد دارم لطفا بگذار درس بخواند تا در آینده برای ما باعث افتخار شود از این رسم و رواجهای که باعث تباهی یک دختر میشود پیروی نکن!"
لیلا گفت:" پدرجان میخواهم در آینده یک معلم خوب شوم برای اطفال قریه درس بدهم و از لحاظ مالی کمک تان کنم. در قریه معلم خیلی کم داریم.
پدر که دقایقی به فکر فرو رفته بود گفت: "خوب ببینم! در این مورد فکر میکنم لطفا برایم چای بریز که سرد شده است."
لیلا پاسخ داد: "چشم پدرجان."
پدر لیلا نظر به علاقه دختراش و چشم دیدهای خود قانع شد، بالاخره به اشتباهش پی برد و لیلا را به مکتب فرستاد. با گذشت سالها لیلا مکتب را تمام کرد و شامل پوهنتون شد. بعداز ختم تحصیلات عالی اکنون لیلا یک معلم توانا است، برای اطفال قریه آموزش میدهد و از زندگی خود راضی میباشد.
داستان های مشابه