5
دقیقه
در میان رشته کوه های بلند و پر برف افغانستان دهکده ی بنام "تنگی سیاه" واقع شده بود. مردمان فقیر و کم در آمد که از طریق کشت للمی و مالداری زندگی شانرا می چرخاندند. در آن دهکده خانواده کوچکی زندگی می کردند که ثریا، برادرش جمشید، پدر و مادرش اعضای آن خانواده را تشکیل می دادند.جمشید به مکتب می رفت. از این رو مادرش همیشه غذا های خوشمزه را برای او کنار می گذاشت. پدرش لباس های نو برایش می خرید. اما ثریا چوپانی می کرد.این رفتار دو گانه قلب ثریا را شکست. او می خواست مثل برادرش و دیگر دختران و پسران دهکده به مکتب برود. ولی مادرش از او میخواست که در کار های خانه همرایش کمک کند، غذا بپزد، خانه را جارو کرده و ظرف ها را بشوید. پدرش نیز از او می خواست تا برایش چای آماده کرده و لباس هایش را بشوید و گوسفندان را به چراگاه ببرد. یک روز وقتی جمشید از مکتب به خانه برگشت ، ثریا را در حال ورق زدن کتابهایش دید. او به سرعت بسوی ثریا دوید و کتاب را از دست وی قاپید و با عصبانیت گفت:
- " تو حق نداری به کتابهای من دست بزنی ؛ چون تو یک چوپان هستی ، تو که نمی دانی در کتاب چه نوشته است؟ !"
ثریا که از رفتار برادرش به شدت عصبانی شده بود از اتاق بیرون شد و در گوشه ی نشسته زار زار گریه کرد. آنقدر گریسته بود که چشمان آهو مانندش از شدت گریه همرنگ خون شده بود، ثریا با خود فکر کرد و گفت:
- " من باید گوسفندانم را در تپه های نزدیک مکتب ببرم. "
از فردای آنروز ثریا گوسفندانش را نزدیک مکتب می برد. معلم به خاطر کمبود صنف شاگردان را در زیر یک خیمه کهنه و سوراخ سوراخ درس می داد. ثریا گوسفندانش را آنسوتر رها کرده و خودش را پنهانی به کنار خیمه شاگردان صنف اول رساند. از سوراخ خیمه به تخته نگاه می کرد و به صدای معلم گوش می داد. از این طریق او حساب کردن ، خواندن و نوشتن حروف الفبا را بهخوبی یاد گرفت. او روی زمین با انگشت و روی تخته سنگ ها با یک سنگ نوک تیز می نوشت. نقش گلها ، در ختان ، و گوسفندان خود را روی زمین رسم می کرد. بعد از آنکه حساب را یاد گرفت هر لحظه گوسفندانش را می شمرد. او دقیقا ده تا گوسفند داشت.در یکی از بعد از ظهر ها وقتی گوسفندانش را بسوی خانه می برد، بعد از حساب کردن متوجه شد که یکی از گوسفندانش نیست. از این رو او خیلی ترسیده بود. وقتی به خانه رسید پدرش تازه از سر زمین برگشته بود. او به پدرش گفت: یکی از گوسفندانش گم شده است. پدرش پرسید چگونه فهمیدی که یکی از گوسفندانت گم شده است؟ تو که حساب کردن را بلد نیستی. ثریا ترسیده به پدرش قصه کرد که چگونه حساب کردن و نوشتن الفبا را یاد گرفته است. پدرش بعد شنیدن قصه ثریا از استعداد و علاقمندی دخترش به درس تعجب کرد. او که تازه متوجه استعداد خارق العاده ای دخترش شده بود برای اولین بار درک کرد که درس خواندن هیچ فرقی بین پسر و دختر وجود ندارد. در همان لحظه او تصمیم گرفت؛ به هر قیمتی که شده دخترش را به مکتب شامل کند. پس او دخترش را در آغوش گرفته و صورتش را بوسید. بعد از معذرت خواهی کرده و گفت :
- " دخترم غصه نخور من می روم گوسفند را پیدا می کنم و تو برو لباس هایت را آماده کن که فردا به مکتب شامل می شوی بخیر ."
ثریا باورش نمی شد که پدرش چه می گوید. او از شدت خوشحال فریاد می کشید و خیز خیز می زد. موهای سیاهش در باد تکان می خورد. او تمام شب از شدت خوشحالی خواب نرفت و منتظر روشنایی صبح بود.
با طلوع آفتاب ثریا و جمشید همرای پدرش در راه مکتب بودند. پدرش آنها را نصحت کرد و گفت:
- " پسرم و دخترم خوب درس بخوانید ، تمام امید و آرزو های من شماهستید، شما نباید مثل ما در بختی زندگی کنید . من و مادرتان تمام توان خویش را بکار می گیریم تا به شما لباس ، قلم و کتابچه و غذا تهیه کنیم."
داستان های مشابه