داستان ها
هیچوقت آن روز را از یاد نمیبرم که با لباس سبز خالخالیات که مادرت برایت دوخته بود، نشسته بودی و تن میدادی به ازدواجی که از آن راضی و خوشحال نبودی. با چشمهای زمردیات آهسته اشک میریختی ولی لام تا...
10
دقیقه
علی حاسن فاخر
از کنار چند درخت توت و چهارمغز گذشته روی تکه سنگی نشست. دستی به شالش کشید و موهایش را مرتب کرد. انگار در حضور کسی قرار داشت؛ با متانت سلام داد و شروع به حرف زدن کرد: «آمدم با تو حرف بزنم؛ حق داری بدا...
20
دقیقه
صفا نیازی
زنجیر پاهایت را باز نمی کنند، بر بند دستهایت هم تازه گی ها زنجیر بسته اند، قلاب زنجیر ها بند پاهایت را زخم کرده است، بند دستهایت را... آب زرد رنگ را از روی زخم ها هر دم پاک میکنی، میمالی به پیراهنت. ...
15
دقیقه
نیلوفر نیک سیر
ما لا د ځوانۍ په ورځو کې حس کړې وه، چې یو رواني رنځور یم؛ ډېر داسې دلایل وو، چې زما روح یې رارنځور کړی و او هغه یې د یوې لمدې ټوټې په دود باندې نښتېځلی و او ما د دغو ټولو دلایلو په شتون سره هېڅکله هم...
20
دقیقه
محمد احسان علی
شیرین ګلې په بړوسو شونډو وویل
نوم به یی بس بي بي کېږدو، ګوندي خدای...
خبره یې په نیمه کې پرېښوده، له ځان سره وغنګیده، بله دې مه سه پیدا.
اینږور یې په خواشینۍ سره تر خپل څنګه وړې نجلۍ ته کتل.
د شیرین ګلې ل...
10
دقیقه
ستاره وېسا
- ساکت! ساکت!
- حلقهی محاصره سنگین است و برای شکستن آن فقط معجزه لازم داریم.
- قیام راست میگوید، نابود میشویم!
همزمان با این که حوصله آسمان سر رفت، بغضش را شکست و شروع به گریستن کرد؛ گلوله...
10
دقیقه
صفا نیازی
خُردسال بودیم که زنهای خانواده بیبی را شستند و مرد ها تابوتش را روی شانهها بردند و به گور سپردند. بیبی را اینطور به یاد میآورم: زنی با صورت پر از چروک، چشمهای میشی و درشت، بینی کشیده و با خال ...
15
دقیقه
باسط یزدانی
آب از سرم به پایین می خزد، از نوک لاژه های مویم به روی سینه ام و پایین تر. دست میکشم به استخوان ترقوه ام.آب را می پاشم به روی گردنم، روی صورتم. اضطرابم کف آب را میپوشاند. آب سیاه میشود. اضطراب من به...
10
دقیقه
نیلوفر نیک سیر
نویسنده: عزیز نسین
برگردان به فارسی - دری: باسط یزدانی
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود.در سرزمینِ دور پادشاهی فرمان می راند، که رعیتش در آرامش و رضایت زندگی می کردند، حکومت...
10
دقیقه
باسط یزدانی
دیگر امیدی نداشت. وقتی جلو مبارز ایستاد بود، گفت:
- فقط پنج سد افغانی میخواهم. با همین میشود. رفیق! پنج سد!
- تا نگویی برای چه میخواهی، نمیتوانم. من میدانم تو آدم خوبی هستی اما با این سر و ...
10
دقیقه
شفیع بیریا
باد میوزید؛ روی تپه انگشتشمار درختهای بودند که نفس بکشند. اندک از آدمهای که روی تپه خوابیده بودند، شانس داشتند، اگر درختی بالای سرشان بود و گنجشکِ جیکجیک برایشان آواز میخواند. پ...
10
دقیقه
صفا نیازی
نزدیک رخصتیهای زمستانی مکتب است. ساره امتحانات خود را موفقانه تمام کرد و صنف چهار میشد. او یک دخترک شجاع، لایق، خوش قلب و خیلی مهربان است. همیشه درس میخواند و کوشش میکند به دیگران نیز کمک کند. در ...
10
دقیقه
روئینا بخشی
آیا شما کودکان عزیز هم مثل حمید داستان ما هستید؟
فصل بهار است و امروز هوا هم ابری است. من و نوید برای خریداری سودا بیرون رفتیم زمان برگشتن به خانه متوجه صدای ضعیف و سوزناک میوو، میوو یک پشک شدیم. نوید ...
10
دقیقه
روئینا بخشی
کودکان دنیای زیبای دارند، برای آنها هیچ چیز زشتی وجود ندارد. برای من نیز چنین بود. اما حیف که آن زیبایی خیلی دوام نمی آورد. آخرین باری که دنیا فقط زیبا بود را به یاد می آوری؟ سخت است آن ...
10
دقیقه
باسط یزدانی
باز غلتی دیگر، صدای بی خوابیام تمام خانه را فراگرفته است انگار کسی صدایش را نمیشنود فریاد بلندی از سکوت درونم را فرا گرفته و کسی به دادم نمیرسد انگار تمام دنیا سرم آوار شده و کسی نمی داند کج...
10
دقیقه
خالده یوسفی