دسته بندی ها

داستان ها

فرزندِ زباله
فرزندِ زباله

 

 

یک ساعت دیگر قرار است آغاز شود؛ هیجان دارد، دقیقاً مثل همان شب‌هایی که قرار بود فردایش خاله زینب بیاید و برای او از مادرش تعریف کند. هر زمان که موعدش می‌رسید، شب قبل و بعدش را نمی‌توانست ب...

زمان:

15

دقیقه

نویسنده:

صفا نیازی

داستان کوتاه
عمه نویسنده‌ی بزرگ
عمه نویسنده‌ی بزرگ

 

 

عمه، نیم بیشتر عمرش را با یک تسبیح و کتابچه گذراند و هیچگاه، هیچکس، نفهمید که چرا آنقدر آن کتابچه برایش با ارزش بود..

بعد از مرگ عمه، بوبو حاجر که همسایه عمه و همدم روزهای سخت مادرکلان بود ...

زمان:

15

دقیقه

نویسنده:

ستایش رها خواجه زاده

داستان کوتاه
دود و دیورا
دود و دیورا

گمان می‌کنم هفته‌ی قبل بود که رفتم دیدن پدرم. مادرم مخالف این‌کار بود. او می‌گفت بگذار به حال خودش باشد اما می‌دانستم که او در اصل از این می‌ترسد که من پدر را به خانه برگردانم. آن روز او روی چوکیِ در ...

زمان:

10

دقیقه

نویسنده:

حوریه جنتی

داستان کوتاه
سوگِ روح
سوگِ روح

روزگار اسیر می‌خواست و جهان سوم را انتخاب کرد تا در بند اندازد. آدم‌های‌‌که صدای بلندتر را اطاعت می‌کردند، حاکمان را می‌پرستیدند و روشنفکران‌شان را ساکت می‌کردند تا ذهن‌های بسته باز نشود. جایی‌که زندگ...

زمان:

10

دقیقه

نویسنده:

بشرا فانی

داستان کوتاه
دانه های تسبیح
دانه های تسبیح

 

   با انگشت‌های بی‌رمقش دانه‌های تسبیح را می‌گرداند؛ هر دانه‌ای که می‌گردید و می‌افتاد یک پله به خدا نزدیک‌تر می‌شد. دانه‌ها، یکی یکی می‌گردیدند و می‌افتادند و او از میان ابرها پله پله...

زمان:

10

دقیقه

نویسنده:

مدینه یوسفی

داستان کوتاه
بازگشتِ هابیل
بازگشتِ هابیل

سینه‌اش سوراخ است و از آن خون می‌ریزد. وقتی‌ نفس می‌کشد خون می‌ایستد، اما وقتی نفس پس می‌دهد خون می‌جهد و بر زمین می‌ریزد و راه می‌کشد و به ‌سوی سوراخی می‌خزد که در دم دروازه‌ی مرده‌خانه است. مرده‌شوی...

زمان:

10

دقیقه

نویسنده:

سیامک هروی

داستان کوتاه
بادبادک خاکستری
بادبادک خاکستری

 

شب روی بام خانه، شهری در سکوت نفس می‌کشد. مهِ نازکی پشت بام‌ها را بلعیده و ستاره‌ها از ترس پایین نمی‌تابند. برین گوشه‌ی بام نشسته زانوها را در آغوش گرفته و به آسمانی که دیگر آسمان نیست نگاه می‌ک...

زمان:

7

دقیقه

نویسنده:

مولوده امینی

داستان کوتاه
کا کا ژول
کا کا ژول

نویسنده: گی دو موپاسان

برگردان از زبان روسی به فارسی - دری: هارون یوسفی

 

 

یک روز پیرمرد مو سفید از ما تقاضای صدقه کرد.جوزف دوست همراهم پنج فرانک به او داد و وقتی نگاه متعجب مرا دید گفت:

 "...



زمان:

20

دقیقه

نویسنده:

هارون یوسفی

داستان کوتاه
سایه سرنوشت
سایه سرنوشت

لاله از جا برخاست، کنار طاقچه اطاق رفت و پرده کلکین را پس‌زد. به حویلی نگاهی انداخت درختان حویلی بی‌برگ و بار دیده میشدند و شاخه‌ها برگ نداشتند. همه جا زرد و زار، زمین سرد، سخت و باد در رفت و آمد عجیب...

زمان:

7

دقیقه

نویسنده:

پرنیان ژوبل

داستان کوتاه
نامه‌ی به ریاست تعطیلات...
نامه‌ی به ریاست تعطیلات...

به مقام معظم ریاست تعطیلات مکاتب دختران:

 

سلام‌های سخت و نرم از جانب من، صندلی‌ای که از سکوت خسته شده است. امیدوارم حالتان خوب باشد در این روزهای ساده و بدون هیاهو؛ روزهایی که خاطرات، با عمق بسیار...

زمان:

8

دقیقه

نویسنده:

آسیه نور

داستانک
مادر
مادر

آن‌روز مادرم از شدت لت وکوب‌های پدرم مُرد. من و دو برادرِ کوچکم در یک گوشه‌ای خانه خودمان را چپانده بودیم، در اول هر سه‌ی مان جیغ وداد می‌کردیم؛ با سروصدا های ما پدرم با چهره‌ی پر از خشم و چشمان که کا...

زمان:

8

دقیقه

نویسنده:

لطیفه دانش

داستانک
ثریا
ثریا

در میان رشته کوه های بلند و پر برف افغانستان دهکده ی بنام "تنگی سیاه" واقع شده بود. مردمان فقیر و کم در آمد که از طریق کشت للمی و مالداری زندگی شانرا می چرخاندند. در آن دهکده خانواده کوچکی زندگی می کر...

زمان:

5

دقیقه

نویسنده:

زحل علی زاده

داستان کودک
در حصار دیوارها
در حصار دیوارها

در حالی که خیابانِ آشنای بیرون خانه در حجابی غلیظ از مه غایب گشته بود و او هرچه قدم برمی‌داشت، گویی زمین در برابرش محو می‌شد، همانند سرابی که هرچه به آن نزدیک‌تر شوی، دورتر می‌نماید، رابعه گام برمی‌دا...

زمان:

10

دقیقه

نویسنده:

مولوده امینی

داستان کوتاه
چاپلوس
چاپلوس

نویسنده: آنتوان چخوف

برگردان از روسی به فارسی – دری : هارون یوسفی

 

اچوملوف، آمر حوزه امنیتی بالاپوش نو و دوسیه‌ی کوچکی در دست در حال گذشتن از میدانی بازار است و پولیس مو خرمایی با سبدِ پر از انگورِ...

زمان:

20

دقیقه

نویسنده:

هارون یوسفی

داستان کوتاه
پرچم فروش
پرچم فروش

مرد راه می‌رفت و زیر لب فحش می‌داد، نفرین می‌کرد، حسرت می‌خورد و مدام تکرار می‌کرد:

-       ضرر کردم… باز ضرر کردم… بسیار ضرر کردم… این‌ها دیگر از کجا آمده‌اند؟ لعنت به شی...

زمان:

10

دقیقه

نویسنده:

باسط یزدانی

داستان کوتاه